خوش آمدید
 

با شما که از دوستان من هستید یا پس از این خواهید بود حرفهایی دارم. که می خواهم پیش از شروع کار در این سایت با شما در میان بگذارم تا اگر قرار است با هم باشیم از دل و جان باشد این همراهی هر چند در فضای مجازی. ای بسا هندو و ترک هم زبان ای بسا دو ترک چون ...

ادامه ...

 
   
شرح مثنوی
 

گفتار 64 ابیات 1659 تا 1700

باز گفتن بازرگان با طوطی ، آنچه دید از طوطیان هندوستان کرد بازرگان تجارت را تمام                               باز آمد سوی منزل دوستکام (1659)هر غلامی را بیاورد ارمغان                              هر کنیزک را ببخشید او نشان (1660)گفت طوطی:« ارمغان بنده کو؟                      آنچه دیدی و آنچه گفتی، بازگو» (1661)گفت:« نه . من خود پشیمانم ازآن                  دست خود خایان و انگشتان گزان (1662)من چرا پیغام خامی از ...

گفتار63 ابیات 1625 تا 1659

ساحران در عهد فرعون لعین                       چون مری کردند با موسی به کین، (1625)لیک موسی را مقدّم    داشتند                     ساحران او  را     مکرّم      داشتند (1626)زآن که گفتندش که : «فرمان آنِ توست       گر همی خواهی، عصا تو فگن نخست» (1627)گفت : «نی، اوّل شما ای ساحران!              افگنید آن مکرها را ...


 
 
مقالات
 

بهار ، جشن عروسي عالم

رعد آسمان بشنو تو آواز دهل يعني         عروسي دارد اين عالم كه بستان پر جهيز آمد ديوان شمس  غزل 589 براي كسي همچون مولانا كه عاشق تازگي است و گريزان از كهنگي، ستايش بهار امري اجتناب‌ناپذير است. او كه با چشم عارفانه و حقيقت‌بين خود حتي از جوشيدن نخود در ديگ هم به سادگي نمي‌گذرد و آن را تلاشي در راه رسيدن ...

ديدار شمس و مولانا

درباره ديدار نخستين شمس و مولانا سخن بسيار گفته اند. گروهي از آن به ديدار دو عاشق و برخي به ديدار دو معشوق ياد كرده‌اند. ديدار جان با جان هم گفته اند كه من اين را بيشتر مي پسندم. واقعا معلوم نيست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمي داد اكنون نامي از شمس و مولانا در عالم بود يا نه. اين ...


 
 
کشکول
 

جملاتی با قدری فکر و قدری خنده

هرگز در زندگي اين دو را ابراز نكنيد

نخست، آنچه نيستيد
و

دوم ، همه آنچه هستيد!




تلاش كنيم نديده ها را ببينيم
ديدن آنچه كه همه ميبينند هنر نيست!





بهترين آيينه وجدان توست...
آگاه و بيدار ...

يک کلام

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصرش خارج شد. درهنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.


از او پرسيد : آيا سردت نيست؟ نگهبان گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.


پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از ...


 
 
 
بیوگرافی
 

دکتر سید مجید سادات کیائی

دکترای عرفان اسلامی

sadatkiaei@gmail.com


 
گالری تصاویر
 
آبشار چره

 
لینک های مرتبط