گفتار سوم - عاشق شدن پادشاه بر كنيزك رنجور و تدبيركردن در صحت او

نامه الکترونیک چاپ PDF

بشنويد اي دوستان ! اين داستان            خود ، حقيقت نقد حال ماست آن (35)


داستاني كه با اين بيت آغاز مي شود پس از قصه ني ، در واقع اولين داستاني است كه در مثنوي با آن روبرو مي شويم .

مولانا در ابتداي آن مي گويد كه اين داستان در حقيقت سرگذشت خود ماست.  درواقع استفاده از داستان و حكايت در  شعر حكمي و تعليمي عرفاني از همان آغاز ، مد نظر عرفا وشعراي عارف بوده است ، زيرا داستان و حكايت علاوه بر جنبه لذت آفريني و تاثير بخشي مي توانست معاني و معارفي را كه فهم آن براي عموم مردم غالبا" پيچيده و مشكل بوده ساده و قابل درك كند. به طور كلي ، مولانا در مثنوي سعي كرده است پيچيده ترين مطالب عرفاني را به زباني ساده بيان كند تا قابل فهم براي هر انسان دل سوخته و سرمستي باشد و توجه دارد كه مخاطبان او همگي از فضلا و علما نيستند . معروف است كه روزي شيخ صدرالدين قونوي كه از بزرگان عرفان نظري در عهد مولانا به حساب مي آيد. و شاگردان بسياري را در عرفان نظري تربيت كرده است ، به مجلس مولانا حاضر شد و در كنار او نشست . پس از آن كه درس مولانا تمام شد، يكي از مخاطبان نزد مولانا آمد و سوالي كرد ، سوالي كه به نظر صدرالدين جوابش خيلي مشكل بود، اما مولانا با همان كلام ساده و بي پير ايه خود جوابي به وي داد كه آن فر د كاملا" قانع شد و رفت . پس از رفتن وي ، صدرالدين با تعجب پرسيد: « شما چگونه مي توانيد مسايلي به اين پيچيدگي و سخت را اين چنين ساده و آسان بيان نماييد!؟ » و مولانا در جواب گفت : « شما چگونه مي توانيد مسايلي به اين سادگي را چنين سخت و پيچيده نماييد!؟ » ( به نقل از مرحوم استاد سيد جلال الدين آشتياني )
البته مولانا علاوه بر استفاده از داستانها و حكايتها براي تسهيل معني ، اهداف ديگري را نيز دنبال مي كند كه از جمله مي توان به ايجاد گفتگوهاي طولاني بين شخصيت هاي داستان و طرح انديشه هاي عميق خود در لابلاي آنها و توصيف احوال رواني شخصيتهاي داستان و غيره اشاره كرد.


داستانها و حكايتهاي متعددي كه در مثنوي آمده است گاهي برگرفته از كتاب حديقه سنايي و بيشتر از آن برگرفته از مثنوي هاي عطار است ، از كتابها و ماخذ ديگر نيز داستانهايي ذكر شده است ولي به جرات مي توان گفت دست معجزه گر مولانا چنان در آنها دخل و تصرف كرده و چنان معاني ژرفي را از آنها استخراج نموده است كه هرگز بوي تكرا ر از آنها به مشام نمي رسد . در اين ميان ، احوال انبيا و اوليا نيز كه در قرآن و ديگر ماخذ ديني آمده است در ميان قصه هاي مثنوي جايگاه ويژه خود را دارد كه به وقت خود به آنها خواهيم پرداخت .


بهر حال مولانا كه خود يك قصه گوي حرفه اي به شمار مي آيد ، قصه را همچون پيمانه اي براي بيان معني وعقايد خود مي داند.


اي برادر قصه چون پيمانه ايست                  معني اندر وي مثال دانه ايست

دفتر دوم بيت 3622


بود شاهي در زماني پيش از اين                 ملك دنيا بودش و هم ملك دين (36)


اتفاقا" ، شاه روزي شد سوار                 با خواص خويش ، از بهر شكار (37)


يك كنيزك ديد شد بر شاهراه                  شد غلام آن كنيزك ، پادشاه (38)


مرغ جانش در قفس چون مي طپيد           داد مال و آن كنيزك را خريد (39)


چون خريد او را و برخوردار شد                 آن كنيزك از قضا بيمار شد (40)


داستان اين گونه آغاز مي شود كه پادشاهي كه هم پادشاه بود و هم پيشواي مذهبي به همراه خواص خود به شكار مي رود و به طور تصادفي كنيزكي را در راه  مي بيند و به او علاقمند مي شود ، او را مي خرد و به خانه مي برد. اما كنيزك خيلي زود بيمار مي شود.


علت بيان اين داستان در اين قسمت از مثنوي و پس از ابيات ني نامه اين است كه مولانا مي خواهد بيان نمايد كه براي بازگشت آن ني كه از نيستان خود جدا شده است يا به عبارت ديگر براي بازگشت روح به عالمي كه از آن جدا مانده است ، روح بايد موانع و تعلقات دنيوي را از پيش پاي بردارد تا به آن عالم بالا كه عشق پادشاه و وصال او كنايه و رمزي از آن است ، دست يابد.


آن يكي خرداشت و پالانش نبود                   يافت پالان ، گرگ خر را در ربود (41)


كوزه بودش ، آب مي نامد به دست                آب را چون يافت ، خود كوزه شكست (42)


اين دو بيت كه اكنون به صورت ضرب المثل به كار مي رود، بيانگر اين مطلب است كه انسان در اين دنيا نمي تواند به طور كامل به همه خواستها و مرادهاي خود دست يابد. بلكه كامروايي انسان در اين دنيا نسبي است .

 

شد ، طبيبان جمع كرد از چپ و راست           گفت : جان هردو در دست شماست (43)


جان من سهل است ، جان جانم اوست             دردمند وخسته ام ، درمانم اوست (44)


هركه درمان كرد مر جان را                               برد گنج و در و مرجان را (45)


مولانا در اين ابيات دوباره به حكايت پادشاه و كنيزك برمي گردد. پادشاه طبيبان را از گوشه و كنار  فراخواند و گفت جان هردوي ما ( يعني جان پادشاه و كنيزك ) در دست شماست . او به آنها وعده داد كه در صورت درمان كنيزك كه در واقع درمان جان خود پادشاه هم خواهد بود، به آنها گنج و مرواريد ريز و درشت عطا كند.


جمله گفتندش كه : « جانبازي كنيم               فهم گرد آريم و انبازي كنيم(46)


هريكي از ما ، مسيح عالمي است                    هر الم را در كف ما مرهمي است» (47)


طبيبان گفتند كه تمام سعي خودمان را مي كنيم و عقلهاي خود را روي هم مي گذاريم تا مشكل حل شود . آنها خود را طبيبان حاذقي همچون حضرت مسيح (ع ) معرفي كردند كه براي هر دردي داروي مناسب را در دست دارند.

 

« گر خدا خواهد » نگفتند، از بَطَر                     پس ، خدا بنمودشان عجز بشر (48)


اما آن طبيبان دچار خودبيني شدند  و « ان شا ء الله » نگفتند و خدا نيز درمان آنها را بي نتيجه كرد تا ناتواني انسان را ببينند.


ترك « استثنا» ، مرادم قَسوتي است             نه همين گفتن ، كه عارض حالتي است (49)


اي بسا ناورده ، « استثنا» به گفت ،                 جان او با جان « استثنا» ست جفت (50)


مولانا مي گويد اينكه گفتم ترك استثنا كردند ( يعني ان شاء الله نگفتند) و در نتيجه كارشان حاصل نداد همين نگفتن لفظي ان شاء الله نبود ، بلكه منظورم اين بود كه در اثر سخت دلي و قساوتي كه داشتند بر علم خود تكيه كردند نه بر خدا، و الا چه بسا افرادي هستند كه بدون آنكه كلمه ان شاء الله را به كار ببرند ، اين حقيقت در دل و جان آنها رسوخ دارد. خلاصه آنكه مي خواهد بگويد نبايد قشري و ظاهري به اين گونه قضايا نظر كنيم بلكه باطن و حقيقت است كه اصالت دارد.


هر چه كردند از علاج و از دوا                   گشت رنج اقرون و حاجت ناروا (51)


آن كنيزك از مرض چون موي شد          چشم شد از اشك خون ، چون جوي شد (52)


از قضاء سر كنگبين صفرا فزود               روغن بادام خشكي مي نمود (53)


از هَليله قبض شد، اطلاق رفت                آب ، آتش را مدد شد همچو نفت(54)


مولانا دوباره به قصه باز مي گردد. هر چه طبيبان كردند نتيجه نداد و كنيزك رنجورتر و پادشاه محزون تر شد . هر دوايي كه طبيبان مي دادند اثر معكوس داشت ، مثلا'سكنجبين كه در طب قديم براي درمان عوارض صفرا وي به كار مي رفت ، در اينجا باعث ازدياد صفرا شد و يا روغن بادام كه بايد ملين و مسهل باشد، يبوست را در كنيزك بيشتر مي كرد و هليله كه برعكس روغن بادام بايد باعث يبوست شود باعث اسهال شد . خلاصه همه چيز برعكس شد و نتيجه اي از درمانها حاصل نشد.

پايان گفتار سوم

نظر ها
افزودن جدید
طیبه  - کنیزک بد شانس   |1389-03-16 13:54:10
اگه این پادشاهه عاشق کنیزک نمیشد اونم مریض نمیشد
حالا هم که مریض شد اگه پادشاهه میرفت یه پزشک فروتن می اورد کنیزه شانس خوب شدن داشت
حالا هم که مریض مونده اگه دوباره بفروشتش شاید خوب شه
بیچاره شانس نداره پادشاه عاشقش شه
از قدیمم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز


خوب هستین استاد؟
میخوام وبلاگ بزنم بعد از امتحانام
به منم سر میزنین؟

سادات كيائي
سلام
حتما به وبلاگ شما سر مي زنم. در مورد قصه كنيزك هم كمي صبورتر و عميقتر باشيد.
طیبه  - سلام   |1389-03-20 22:44:59
التماس دعای شدید دارم استاد
از یک طرف امتحان از طرف دیگه دل نکندن از دنیای مجازی بد جوری دلمو آشوب کرده
[sad]
ناشناس  - ميثم طاهري   |1389-03-26 14:24:30
سلام استاد مطلب رو كي ادامه ميديد؟منتظر ادامه داستان كنيزك هستيم ...
التماس دعا

سادات كيائي
با سلام و تشكر از لطف شما
انشاءالله اوايل هفته آينده ادامه مي دهيم
تانام اوشنيدم نام خودفراموش نم   |1389-03-26 16:35:13
كمي برگردبه اصل خويش. رفيق قديمي قديمي نيستي جلوه هاي نو پيداكردي كجايي سيد حاجي باماباش برگردبرگردورزش هم نمي كني شعر تفسيرمي كني عكس مي گيري اصلاح كن خودت رااصلاح معنوي
ف.ش  - اشتباه چاپی در بیت   |1390-02-18 23:44:58
سلام استاد خسته نباشید و ممنون که سایت را فعال نگه داشته اید.شرح بر ابیات در عین اختصار مفهوم را به زیبایی و دقت انتقال می دهد.سلامت و موید باشید.
استاد بیت 3622 از دفتر دوم که در ابتدای شرح ابیات این بخش اورده شده در انتهای دو مصراع به جای (ایست )نیست نوشته شده .
ممنون از سايت مفيد و خوبتون

سادات كيائي
سلام
خيلي ممنون از تذكرتون.اصلاح شد.
باز هم موردي بود حتما بفرماييد.
موفق باشيد
فرهاد  - شناخت شخصیتهای داستان   |1390-08-25 13:26:40
استاد واقعا منظور از پاد شاه و کنیزک وطبیب در داستان شخصیت های انسانی هستند؟
یا ما هنوز در ظاهر داستان گرد خود می چرخیم؟

سادات كيائي
سلام
مسلما منظور از پادشاه، كنيزو طبيب انسانهاي خاص بيروني نيستند و مولانا از اينها به عنوان مثال و سمبل استفاده كرده است.هر چند انسانهايي با خصوصياتي كم و بيش شبيه به آنچه در داستان آمده است در عالم واقع نيز وجود دارد اما هر يك از اين افراد مي تواند اشاره به مرحله و لايه اي از وجود انسان نيز باشد.
فرهاد   |1390-08-25 13:20:19
در رابطه با حکایت پادشاه و کنیزک



بود مولانا ز مال و دین غنی

فاضلی .علامه ای . صاحب فنی

او بسی در عمر خود کردی شکار

از غزالی ها فنون وابتکار

تا که در صیادیء علم و فنون

غالب آمد پرسشی از اندرون

چون جوابی بر معمايش نبود

خواب و خوراک و امید از وی ربود

تا معما را ندانستی جواب

کی توانی بست چشم از بهر خواب

آن طبیبان که همه درمانده اند

در جواب و حل پرسش مانده اند

گر بخواهی آسمان ناید بخشم

باید از غیر خدا پوشید چشم

شاخ و برگ قصه در اشعار شاه

با کنیزک خواندنش گم کرده راه

برگ بسیار است و شاخه ناپدید

اصل را درشاخه باید جست و دید

ورنه با برگی نجویی اصل را

در نیابی نقطه های وصل را

آن کنیزک که بدنیا بسته بود

بی نشان در قصه ای سر بسته بود

گر چه اول گفته خود این داستان

قصه شمس است و مولاناست آن

بطن در بطن است این قصه دراز

از سه منظر پوست دارد چون پیاز

باید اول محرم این خانه شد

بعد از آن درگیر دام و دانه شد

خلوتی که بین شمس و ماه شد

نصف سالی . مدت شش ماه شد

تا که شه دیگر دل از دنیا برید

پاسخ جان یافت شد جان را مرید

چون که خلوت کرد و ترک همدمان

از حسادت زاده شد بخل و گمان

کز چه شیخ ما چنین مستور شد

ترک مسند کرد و از ما دور شد

تو حسادت را چه دانستی دلیل

از حسد ابلیس شد خوار و ذلیل

شمس را ساحر شمردند و فریب

دشمنی کردند با مسکین غریب

حال اگر خواهي زنو خواني اثر

گويمت از بطن ديگر مختصر

حال از اول گویم.آن خانه سر است

خلوت خانه . خروج از پيكر است

حبس انديشه نجات جان توست

خواب تو . آغاز او پايان توست

رشته را مي كن جدا در خويش تن

تا دوبيني عقل را اندر وطن

آن غريب غيب عقل جان ماست

اول و آخر هم او درمــان ماست

شاه قصه عقل حاكم بر تن است

گاه درآتش. گهي در گلشن است

زرگرنفست كه كم كم زرد شد

آن كنيزك فارغ از هر درد شد

قلب چون خالي شود از غير دوست

آنزمان دل نيست چون معراجِ اوست

سادات كيائي
سلام
ممنون از اين اشعار زيباو پر مغز.
فرهاد  - کمکم کنید لطفا   |1390-09-02 15:28:35
استاد من می خاهم از این سبک زندگی روزمره دست بردارم
ودر راستای انسانیت واقعی و نزدیک شدن به عوالم بالاتر قدم کوچکی بردارم
ممنون میشم در این راستا کمکم کنید
واقعا دیگه خسته شدم


سلام
پيشنهاد فعلي من اين است كه از مطالعه مثنوي شروع كنيد.دريچه هاي جديدي براي شما باز خواهد شدواگر سوالي بود من هم در خدمت شما هستم.مي توانيد از طريق ايميل با من ارتباط داشته باشيد.
موفق باشيد

سادات كيائي

رضا  - ادامه بدید   |1392-02-24 13:59:50
استاد خیلی از بیان معنی داستان متشکرم میخواستم این معنای را ادامه بدید تا علاقمندان استفاده کنند
با تشکر
بهادر  - 'کمک   |1392-07-15 15:08:12
سلام استاد
لطفا در معنی بعضی ابیات بیشتر توضیح بدین مثل49 و 50 و در بعضی ابیات اصلا توضیحی ندادین مثل54 که اصلا نگفتین هلیله,قبض و اطلاق چیه.در ضمن بعضی ابیات خیلی واضحا که اصلا به معنی نیازی نیست.
امیدوارم به عنوان یه شاگرد کوچیک این انتقاد منو پذیرا باشید.
با تشکر

سلام
ممنون از انتقاد شما.
موفق باشيد
Melika  - soal!!!   |1392-08-22 15:54:24
سلام و عرض ادب بسیار
ضمن خسته نباشید وتشکر بابت تحلیل و تفسیرتان...
یک سوال برام من پیش امده که هر یک از شخصیت ها دارای چه نمادی می باشند؟!
شاه
کنیزک
طبیبیان
عارف
زرگر

با تشکر

سلام
شارحان در باره شخصیتهای این داستان تاویلهای مختلفی کرده اند از جمله این که:پادشاه را نماد روح,کنیزک را رمز نفس و طبیب را عبارت از عقل کل که مرشد کامل رمز آن است دانسته اند.برخی نیز پادشاه را کنایه از روح انسانی,کنیزک را عبارت از نفس,زرگر را کنایه از هوی, طبیب غیبی را عبارت از جمال حق شمرده اند.که البته تطبیق همه آنها بر داستان آسان نیست.
موفق باشید
سادات کیائی
بهرام  - تشکر   |1394-04-19 06:32:11
خیلی ممنون خیلی شیرین بود
انسان  - باز شدن دریچه چشم دل با خواندن مثنوی   |1396-06-21 03:49:06
!!!
محدثه شموشکی   |1397-05-09 18:37:26
سلام استاد ممنون از تفسیر عالی تون من نظرهارو هم خوندم و میخوام دیدگاه خودمو از این شعر بگم از نظر من شاه نماد خداست خدا عاشق بندشه ، کنیز نماد انسان و زرگر نماد دنیا اون کنیز عاشق ظاهر زرگر شده بود همونطور که انسان به ظاهر دنیا دل میبنده و پادشاه اونو بهش داد و به مرور زمان که به نظرم اشاره به گذشتن عمر انسان داره اون دنیا از چشمش میفته و فقط در صورتی که پستی دنیارو بشناسه و عشقشو به مادیات دنیا از بین ببره میتونه به مقام بالای عشق پادشاه یا خدا برسه و بتونه خدارو داشته باشه و در این راه هم طبیب نشانه راهنمایی بود برای کنیز و اینکه پادشاه زرگر رو از روی نفس نکشت به این معنی میتونه باشه که خداوند چیزی رو از ما میگیره در دنیا این برای این نیست که خواسته و نفس خودشه بلکه برای اینه که چیز بهتر و والاتری به کنیز بده و پستی و ظاهر عشق واهی اونو فرو بریزه .

سلام
خیلی هم عالی!
موفق باشید

سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
یزد

 
لینک های مرتبط