گفتار ششم ابيات 115-93

نامه الکترونیک چاپ PDF

ملاقات پادشاه با آن ولي كه در خوابش نمودند


دست بگشاد و كنارانش گرفت        همچو عشق اندر دل و جانش گرفت (93)


وقتي آن ولي خداوند و طبيب الهي نزد پادشاه آمد، پادشاه دستهاي خود را گشود و او را در آغوش كشيد.در مصراع دوم مي خواهد بگويد كه اين در آغوش كشيدن تنها  يك امر و سنت ظاهري نبود بلكه پادشاه از دل و جان عاشق او شده بود و اين در بغل گرفتن نمود ظاهري و جسماني آن عشق بود.


دست  و  پيشانيش  بوسيدن  گرفت        وز مقام و راه پرسيدن گرفت (94)


پرس پرسان مي كشيدش تا به صدر        گفت :" گنجي يافتم آخر به صبر" (95)


شاه  در حال كه بر دست و پيشاني طبيب الهي بوسه مي زد و از چگونگي سفر او سوال مي كرد او را به صدر مجلس برد و گفت :بر اثر صبر و بردباري به گنجي همچون تو دست يافتم.


گفت : اي نور حق و دفع حرج !            معني  الصبر     مفتاح  الفرج ! (96)


اي لقاي تو  جواب  هر  سوال !            مشكل از تو حل شود بي قيل و قال (97)


ترجماني هر چه ما را در دل است        دست گيري هركه پايش در گل است (98)


شاه به آن طبيب للهي گفت :اي نور حق ! و اي دفع كننده دلتنگي ها و فشارهاي روحي . اي مصداق واقعي حديث نبوي كه مي گويد :صبر ، كليد گشايش است. اي كسي كه ملاقات و ديدار تو خود به خود پاسخ هر سوالي و حل هر مشكلي است.
مولانا ديدار مرد كامل و پير طريقت را پاسخ هر سوال و حل هر مشكلي از سالك مي داند ، زيرا او بر اسرار دل سالك آگاه است و سالي را كه در راه مانده دستگيري مي كند و به مقصد مي رساند. از آنجايي كه علم مرد كامل از نوع علم الهي و كشف و اشراق است براي سالك يقين آور است و جايي براي هيچ گونه جر و بحث و شك و ترديدي باقي نمي گذارد.


مرحبا يا مجتبي يا مرتضي        ان تغب جاء القضا ضاق الفضا (99)


اي شخص برگزيده و پسنديده !  خوش آمدي. اگر بروي و غايب شوي حتما براي ما قضاي بد مي آيد و فضا  تنگ مي ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.
بعضي از شارحين مثنوي مجتبي و مرتضي را به معني اسم خاص يعني امام حسن مجتبي ع و امام علي ع گرفته اند كه به نظر صحيح نمي آيد.


انت مولي القوم من لا يشتهي        قد ردي ، كلا لئن لم ينته(100)


تو سرور همه قوم هستي . كسي كه مشتاق تو نباشد حتما تباه خواهد شد مگر آن كه از آن خطا برگردد.
قسمت پاياني مصرع دوم از آيه 15 سوره علق اقتباس شده است .


چون گذشت آن مجلس و خوان و كرم        دست او بگرفت و برد اندر حرم (101)


پس از ديدار اوليه و تعارفات معمول ، شاه دست طبيب الهي را گرفت و به داخل حرم خود برد تا كنيزك بيمار را به او نشان دهد. شايد مولانا در مصرع دوم اين بيت مي خواهد بگويد كه سالك بايد به پير و مراد خود اعتماد كند و اورا به حريم دل خود راه دهد و اسرار ضميرش را براي او آشكار كند؛ هر چند پير بر آن اسرار آگاهي دارد ولي دست ارادت دادن به پير و سفره دل را پيش او گشودن باعث مي شود تا سالك بهتر از راهنمايي هاي پير بهره مند شود.
" بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند "


قصه ي رنجور و  رنجوري   بخواند                بعد از آن در پيش رنجورش نشاند (102)


رنگ و روي و نبض و قاروره بديد                 هم علاماتش هم اسبابش شنيد (103)


شاه در مورد كنيزك و بيماري او به طبيب الهي توضيح داد و او را نزد بيمار برد. طبيب مطابق دستورات طب قديم رنگ و رو و نبض و ادرار بيمار را بررسي كرد و همچنين علايم بيماري و اسباب آن را شنيد.


گفت : " هر دارو كه ايشان كرده ا ند        آن عمارت نيست ، ويران كرده اند (104)


بي خبر بودند از حال درون                      استعيذالله مما يفترون" (105)


طبيب الهي گفت : هر دارو و درماني كه پيش از اين طبيبان براي اين كنيزك كرده اند ، اشتباه بو ده و باعث بد تر شدن حال بيمار شده است . علت درمان غلط آنها هم اين بوده كه فقط نظر به جسم و ظاهر داشتند و از احوالات دروني بي خبر بودند .
معني مصراع دوم اين است : پناه مي برم به خدا از آنچه به غلط مي گويند.


ديد رنج و كشف شد بر وي نهفت        ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت (106)


طبيب الهي علت بيماري كنيزك را دريافت اما چيزي به سلطان نگفت.


رنجش از سودا و از صفرا نبود       بوي هر هيزم پديد آيد ز دود (107)


از اين بيت و ابياتي نظير آن چنين بر مي آيد كه مولانا با طب قديم آشنايي زيادي داشته است.در طب قديم علت بسياري از بيماري ها را غلبه يكي از اخلاط چهار گانه ي صفرا، سودا ، بلغم و خون مي دانستند كه باعث ايجاد عدم تعادل بدن مي شود.در اينجا طبيب الهي در مي يابد كه علت بيماري كنيزك از اين گونه موارد جسماني نيست ، زيرا هر چيزي نشانه خاص خود را دارد و هيچ يك از نشانه هاي بيماري معمولي در كنيزك ديده نمي شد.


ديد از زاريش ، كو زار دل است        تن خوش است و او گرفتار دل است (198)


طبيب الهي از ناله و رنجوري كنيزك پي برد كه بيماري او بيماري دل است نه بيماري جسماني.


عاشقي   پيداست  از زاري دل         نيست بيماري ، چو بيماري دل (109)


علت عاشق ز علت ها جداست         عشق ، اسطرلاب اسرار خداست (110)


اطباي قديم عشق را نوعي بيماري روحي- رواني مي دانستند وگمان مي كردند اين بيماري در اثر غلبه خلط سودا در انسان ايجاد مي شود. بنا بر اين ، عشق را از امراض سودايي قلمداد مي كردند. بزرگاني همچون جالينوس ، ارسطو و ابن سينا نيز عشق را مرضي نفساني پنداشته اند . ارسطو عشق را به نابينايي از دريافت عيوب معشوق تعريف كرده است كه با تعريف امام علي ع در نهج البلاغه شبيه است كه مي فرمايد : كسي كه عاشق شود ، ديده ي او كور و دلش را رنجور سازد .....  .( سيد رضي ، نهج البلاغه، ص 160 خطبه 109 )
ابن سينا عشق را مرضي همانند ماليخوليا دانسته است.البته كاملا پيداست كه منظور مولانا از عشق انساني پاك و عشق الهي اين گ.نه عشق ها نيست بلكه معتقد است عشق واقعي انسان را به مرتبه ي فرا عقلي مي برد و اگر هم شبه جنوني در كار است جنون حاصل به علت از دست دادن عقل نيست بلكه جنون و حيرت مرحله ي گذشتن از عقل جزئي است.به نظر او همان گونه كه اسطرلاب براي شناخت احوال و اسرار عالم ستارگان و عالم مادي به كار مي رود ، عشق نيز وسيله اي است كه براي شناخت اسرار عالم غيب به كار مي رود.


عاشقي گر زين سر و گر زآن سر است        عاقبت ما را بدآن سر رهبر است (111)


كاري كه عشق با عاشق مي كند اين است كه او را از خود و خودپرستي دور مي كند و كل وجود عاشق را آماده ي ايثار در راه معشوق مي نمايد. .در عشق هاي انساني پاك نيز كه آن را عشق مجازي هم ناميده اند ،عاشق بي آن كه به دنبال لذت و كام جويي از معشوق باشد، حاضر است همه ي وجود خود را در راه معشوق بدهد.البته مسلم است كه در عشق حقيقي عاشق از اين مرحله هم بالاتر مي رود و به قول شيخ احمد غزالي در كتاب سوانح : " كمال عشق چون بتابد كمترينش آن بود كه عاشق خود را براي معشوق خواهد و در راه رضاي او جان در باختن بازي داند. عشق حقيقي آن باشد . باقي همه سودا و هوس و بازي و علت است " . (مجموعه آثار فارسي احمد غزالي ، انتشارات دانشگاه تهران، ص288 )


هر چه گويم عشق را شرح و بيان          چون به عشق آيم خجل باشم از آن (112)


گر چه تفسير زبان روشنگر است            ليك، عشق بي زبان روشن تر است (113)


چون قلم اندر نوشتن مي شتافت          چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت (114)


عقل در شرحش چو خر در گل بخفت      شرح عشق و عاشقي، هم عشق گفت (115)


مولانا عشق را تعريف نشدني و وصف ناپذير مي داند. چنان كه در دفتر پنجم بيت 2731 مي گويد:


در نگنجد عشق در گفت و شنيد        عشق دريايي است قعرش ناپديد


و نيز در حكايت اياز در دفتر پنجم بيت 2189 مي آورد:


شرح عشق ار من بگويم بر دوام               صد قيامت بگذرد وآن ناتمام


اين كه عشق تعريف ناپذير و وصف ناشدني است تنها سخن مولانا نيست بلكه ديگر بزرگان عرفان نيز بر همين باورند.از جمله، عين القضات همداني مي گويد: عشق در زير عبارت در نمي آيد تا فارغان عشق از آن نصيبي يابند.
( تمهيدات، انتشارات منوچهري ص 125 )
يا به قول شيخ احمد غزالي نهايت علم ساحل عشق است و شخص تا در ساحل عشق است ممكن است سخني در باره عشق نصيب وي شود و چون قدم پيش نهد و در درياي عشق غرق شود ، ديگر علمي نمي ماند كه به عشق علم يابد و از آن خبر دهد.( مجموعه آثار فارسي احمد غزالي ، انتشارات دانشگاه تهران ص 261 )
خلاصه اين كه هر چند عشق را از آن جهت مي شناسيم كه در زبان وجود دارد اما وجود آن چنان اسرار آميز و پر از تضاد و تناقض هاي ذاتي است كه هرگز در قفس زبان اسير نمي شود و به قول مولانا در ديوان شمس ، عشق خود راه بيان آدمي را قطع مي كند:


عجب اي عشق، چه جفتي ؟
چه غريبي؟ چه شگفتي ؟
چه دهانم بگرفتي!
به درون رفت بيانم !


( غزل 1615 )


حال اين موجود شگفت انگيز كه اسير زبان نمي شود چگونه در قيد تحرير در آيد ؟


چون قلم در عشق سبحاني رسيد        هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد


شايد بتوان گفت به خاطر ماهيت و ذات تناقض آميز عشق كه هم نيش است و هم نوش ، هم اسارت است و هم آزادي ، هم بندگي است و هم خداوندي ، هم درد است و هم درمان و بسيار از اين گونه موارد، سخن در باره ي عشق ، به جاي بيان عشق بيشتر به كتمان عشق منجر مي شود و تمام آن چه در كتابهاي ادبي و عرفاني در باره ي عشق آمده است، در واقع ، در باره ي اوصاف و تاثيرات عشق و افعال و احوال عاشقان است، نه در باره ي نفس و ماهيت وصف ناپذير عشق. پس عشق بي زبان روشن تر است و شرح آ، را هم بايد از خود عشق پرسيد.


عشق را از من مپرس،
از كس مپرس،
از عشق پرس


(غزل 1082 ديوان شمس )

 

نظر ها
افزودن جدید
افسانه  - سلام   |1389-05-11 15:37:02
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو، کاندیشه اینست
همه صاحبدلان را پیشه این است
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازی است، الا عشق بازی
اگر بی عشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم؟
کسی کز عشق خالی شد فسرده است
گرش صد جان بود بی عشق مرده است
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
گر از عشق آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی؟
نظامی

استاد سلام
ممنون از نوشته های زیباتون.
یک سوال هم دارم. این ابیات که مولانا در مورد عشق مخصوصا عشق حقیقی و سرسپردگی و ارادتش به پیر و سالک یا همان طبیب الهی است قبل از آشنایی با شمس تبریزی است یا بعد از آن؟ و یک خواهش: اگر ممکن است در یکی از قسمتهای سایت داستان آشنایی شمس و مولانا را برایمان تعریف کنید.با تشکر بسیار.
سادات كيائي
سلام
با تشكر از لطف شما
تمام آنچه در مثنوي مي بينيد مربوط به دوران پس از آشنايي مولوي با شمس است.در مورد اين آشنايي هم انشاءالله خواهم نوشت.
موفق باشيد
forouh  - khaste nabashin   |1389-05-29 04:37:07
ostad gerami,,vaqan manunam lezat bordam...bad az chan vakht khastegim dar raft.khaste nabashin.doamun konid ostad.
matin  - nazar   |1390-01-07 16:03:13
خیلی بد
سادات كيائي
ممنون از نظر صريح و كوتاه شما.اگر پيشنهادي براي خوب شدن داريد لطفا دريغ نكنيد.
snow  - a   |1392-02-08 15:08:46
درود
استاد گرامي سوالي داشتم:به من تاكيد كردندكه شرح آقاي دكتر كريم زماني را مطالعه كنم،آيا شرح يا تفسير ابيات متفاوت است؟
من از تفسيرهاي شما در اين سايت بهره بردم و دوست داشتم.
باز هم متشكرم

سلام
من شرح خاصي را پيشنهاد نمي كنم اما مطمئنا مي توانيد از شرح آقاي زماني هم بهره ببريد.
موفق باشيد
امين مبرهن   |1395-03-25 00:46:35
مرسي بسيار عالي بود
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تهران - مدر...

 
لینک های مرتبط