گفتار هفتم ابيات 116 الي 143

نامه الکترونیک چاپ PDF

آفتاب آمد دليل آفتاب        گر دليلت بايد ، از وي رو متاب (116)


همان طور كه در ابيات پيشين بيان شد ،عشق از ديدگاه مولانا و بسياري از عرفا با زبان و قلم قابل توصيف نيست ، بنابراين ، در اين جا مي گويد اگر مي خواهي حقيقت عشق را بشناسي تنها يك راه وجود دارد و آن هم اين است كه بايد خود عاشق شوي وعشق را جز از عشق نپرسي. همان طور كه آفتاب خود دليل بر وجود آفتاب است و دليل ديگري خارج از آن براي اثباتش لازم نيست ، عشق هم خودش خود را ثابت مي كند و نيازي به دليل خارج از خود ندارد.پس همان گونه كه اشاره شد تنها راه فهم عشق ، عاشق شدن است.


از وي، ار سايه نشاني مي دهد                  شمس هردم نور جاني مي دهد (117)


سايه در اين بيت كنايه از تعبيرات لفظي و استدلالهايي است كه براي شناخت عشق و حقيقت به كار مي روند اما با وجود اين كه نشاني از حقيقت در خود دارند نمي توانند ما را به آن برسانند ، در حالي كه با كشف و شهود مي توان مستقيما به حقيقت دست يافت. در جايي كه آفتاب نور جان بخش خود را هر لحظه به همه جا مي تاباند ديگر نيازي نيست تا با تمسك به وجود سايه وجود آفتاب را اثبات كنيم.


سايه خواب آرد تورا، همچون سمر                چون بر آيد شمس، انشق القمر (118)


سمر به معناي داستان و افسانه است كه معمولا در شب گفته مي شود . مولانا مي خواهد بگويد اين تعبيرات لفظي همانند حكايتي شبانه است كه باعث مي شود تو بهتر به خواب بروي ، ولي وقتي خورشيد حقيقت بالا مي آيد از خواب غفلت بيدار مي شوي . يعني درست است كه استدلالها و تعابير لفظي نشاني از حقيقت در خود دارند ولي اگر ما دل به آنها خوش كنيم و فكر كنيم به خود حقيقت دست يافته ايم دچار غفلت بزرگي شده ايم.

خود غريبي در جهان چون شمس نيست        شمس جان باقيي كش امس نيست (119)


امس به معناي ديروز است ودر اين جا منظور از آن زمان به طور كلي شامل ديروز و امروز و فردا است. مراد از جان باقي هم هستي جاودان است كه در اثر پيوستگي روح با حقيقت اين جاودانگي حاصل شده است. اين روح جاودان به خورشيدي  تشبيه شده است كه  برخلاف خورشيد مادي طلوع و غروب ندارد ، بلكه دائما در حال نور افشاني است و وجودش ديروز و امروز و فردا ندارد. اين خورشيد غير مادي در اين جهان مادي بسيار غريب و ناشناخته است زيرا همه كس توانايي شناخت اورا ندارد.


شمس در خارج اگر چه هست فرد             مي توان هم مثل او تصوير كرد (120)

ليك شمسي كه از او شد هست اثير         نبودش در ذهن و در خارج نظير (121)

در تصور ذات او را گنج كو ؟                       تا در آيد در تصور   مثل او (122)


اگر چه شمس مادي و اين جهاني فقط يك مصداق خارجي دارد ( طبق نظر علماي قديم كه فقط يك خورشيد مي شناختند )اما مي توان خورشيدي مانند آن را در ذهن تصود كرد . اما آن خورشيد حقيقت كه خارج از محدوده ي افلاك و جهان مادي است ، يعني همان شمس جان باقي يا همان روح جاودان پيوسته با حق ، منحصر به فرد است ، به طوري كه در ذهن و عالم خارج نظير ندارد. ذهن آدمي گنجايش تصور ذات اورا ندارد، تا بتوانيم نظيري براي آن تصور كنيم . مسلما تا نتوانيم چيزي را در حيطه ي ادراك خود در آوريم ، نمي توانيم مثل و شبيهي برايش تصور كنيم.


چون حديث روي شمس الدين رسيد       شمس چارم آسمان رو در كشيد (123)


معمولا مولانا به خاطر ارادت بسيار زيادي كه به مراد خويش يعني شمس تبريزي دارد ، هر گاه كلمه ي شمس به ميان مي آيد ذهن مولانا متوجه او مي شود و كلامش شوري خاص مي گيرد. در اين جا هم همين اتفاق افتاده است و با ذكر كلمه ي شمس ، مولانا مشغول گفتن از مراد خود شده است و در نتيجه شمس مادي يا همان خورشيد كه به عقيده قدما در فلك چهارم بوده است فراموش مي شود.


واجب آيد ، چون كه آمد نام او               شرح كردن رمزي از انعام او (124)


حالا كه نام شمس تبريزي به ميان آمد ، لازم است گوشه اي از انعام هاي معنوي او بيان شود .


اين نفس، جان دامنم بر تافته ست        بوي پيراهان يوسف يافته ست (125)


از براي حق صحبت سالها،                    باز گو حالي از آن خوش حالها (126)


تا زمين و آسمان خندان شود                عقل و روح و ديده صد چندان شود (127)


بسياري از شارحان مثنوي مراد از " جان " را در بيت 125 حسام الدين دانسته اند و در آن صورت معناي بيت اين گونه مي شود : در اين لحظه حسام الدين با شنيدن نام شمس الدين حالتي شبيه حال حضرت يعقوب زماني كه بوي پيراهن يوسف را شنيد پيدا كرد و مصرانه از مولانا خواست تا به خاطر سالها همراهي با شمس ، گوشه اي از خاطرات آن سالهاي خوش را بيان كند تا آسمان و زمين هم به طرب آيند و عقل و روح و ديده ي آدمي صد چندان شود.
اما به نظر نمي ايد لزومي داشته باشد كه در اين جا " جان "  را حسام الدين فرض كنيم بلكه مي توانيم آن را به همان معني اصلي اش يعني جان خود مولانا در نظر بگيريم كه در اثر ذكر نام شمس الدين به وجد آمده است و همان طور كه بوي پيراهن يوسف نويد بخش زنده بودن او براي حضرت يعقوب بود ، مولانا نيز هنوز اميد به زنده بودن شمس داشته است و به همين خاطر جان او به هيجان آمده و انگار مي خواهد از تن او بيرون بيايد ، يا اين كه چنان شوري پيدا كرده كه به دامان مولانا چنگ زده و از او مي خواهد از شمس تبريزي بگويد.


لا تكلفني  فاني في الفنا         كلت افهامي فلا احصي ثنا (128)


كل شي قاله غير المفيق         ان تكلف او تصلف ، لا يليق (129)


مولانا در جواب خواسته ي جان خود مي گويد برمن اين را كه از شمس بگويم تحميل نكن زيرا من در حالت فنا وبي خودي هستم و درك و شعور م از كار افتاده است و نمي توانم مدح و ثناي شمس را بگويم . هر سخني كه چنين شخص ناهشياري ( غير المفيق ) در مورد شمس بگويد ، چه از روي تكلف وچه از روي لاف و چاپلوسي باشد لايق شمس نيست . اصولا مولانا مي گويد حتي در حالت هشياري نيز نمي توان به درستي ثناي معشوق حقيقي را گفت زيرا همين ثنا گفتن اين چنيني دليل بر اين است كه عاشق هنوز براي خود در مقابل معشوق خودي احساس مي كند و فاني در معشوق نشده است و اين خود خطايي نا بخشودني است.


اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست                        كاين دليل هستي و هستي خطاست


دفتر اول بيت 520


پس در واقع عاشق هرگز نمي تواند آن گونه كه بايد و شايد ثناي معشوق خود را بگويد نه در حالت فنا ونه در هوشياري.


من چه گويم ؟ يك رگم هشيار نيست        شرح آن ياري كه او را يار نيست (130)


يعني در حالي كه من از خود بي خود شده ام و يار من هم ياري است كه نظيري ندارد چه مي توانم بگويم ؟ در واقع دو مشكل اساسي در توصيف يار خود مي بيند يكي اين كه مولانا در حالت فناي در معشوق است و اصلا خودي نمي بيند تا بخواهد حرفي بزند و ديگر اين كه اگر بر فرض مشكل اول هم ناديده گرفته شود باز مانع ديگري در كار است و آن اين كه اگر بخواهد يار خود را كه ديگران نديده اند براي آنان توصيف كند بايد به دنبال مشابهت هاي او با ديگران باشد تا از اين طريق او را براي مخاطبين خود توصيف كند، در حالي كه چنين كاري هم ميسر نيست چون يار او اصلا شبيه و نظيري در عالم ندارد.به قول خود شمس تبريزي : من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر ، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش.
ذكر يك نكته نيز در اين جا لازم است و آن اين كه يكي از شيوه هاي بيان مولانا اين است كه گاهي موضوع يا فرد مورد سخن خود را به طور خيلي نامحسوس و لطيفي بدون آن كه اشاره اي صريح بكند، تغيير مي دهد.يك نمونه آن در بيت 130نيز اتفاق افتاده است ؛ او در حالي كه از مراد خود شمس الدين تبريزي سخن مي گويد ، بدون هيچ توضيحي يار خود را از شمس به خداوندي كه هيچ موجودي شبيه او نيست ( ليس كمثله شي ) ارتقاء مي دهد.


شرح اين هجران و اين خون جگر        اين زمان بگذار تا وقت دگر (131)


حالا كه شرايط اين گونه است شرح اين هجران و دوري از يار را كه باعث خون دل من شده است از من نخواه و بگذار براي زماني مناسب.


قال: اطعمني  فاني جائع                 واعتجل ، فالوقت سيف قاطع (132)


باز جان به مولانا مي گويد : به من غذا بده ، گرسنه ام ، شتاب كن ، زيرا زمان شمشير برنده اي است . يعني زمان به سرعت مي گذرد . " وقت " در اصطلاحات صوفيه عبارت است از حال دروني وتغيير روحاني كه رشته ي ارتباط صوفي را با اين دنياي مادي و دلبستگي هاي آن همچون شمشير برنده اي قطع مي كند . پس صوفي بايد مراقب " وقت " باشد ، زيرا ممكن است آن فرصت از دست برود و ديگر تكرار نشود.


صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق !        نيست فردا گفتن از شرط طريق (133)


تو مگر خود مرد صوفي نيستي ؟         هست را ، از نسيه خيزيد نيستي (134)


مولانا در ابيات پيشين حرف خود را ادامه نداد و گفت : " اين زمان بگذار تا وقت دگر " حالا  جان اعتراض مي كند و مي گويد اين حرف در طريقت صوفيان درست نيست ، زيرا آنها قدر وقت را مي دانند واز وعده فردا و آينده دادن كه مي تواند چيزي را كه اكنون هست به نيست تبديل كند گريزانند. پس تو اي مولانا ! مگر مرد صوفي نيستي ، پس چرا وعده ي فردا مي دهي ؟


خود مولانا در جاي ديگر مي گويد :


هين مگو فردا كه فرداها گذشت        تا به كلي نگذرد ايام كشت


دفتر دوم بيت 1270


خواجه حافظ نيز در مورد ارزش وقت و قدر آن را دانستن قبل از آن كه پشيماني بار آيد ، مي گويد :


قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند        بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم


گفتمش : پوشيده خوشتر سر يار            خود تو در ضمن حكايت گوش دار (135)


خوشتر آن باشد كه سر دلبران                گفته   آيد  در  حديث  ديگران (136)


به جان خود گفتم : بهتر است اسرار مربوط به يار پوشيده بماند و اگر مي خواهي آنها بشنوي مي تواني  به صورت غير مستقيم و در ضمن حكايت بشنوي. اين كه اسرار محبوبان در ضمن حكايت ها و در اثناي سخنان ديگران گفته شود ، بهتر است.


گفت : مكشوف و برهنه گوي اين        آشكارا به كه پنهان ذكر دين (137)


جان گفت : اين مسئله ، مسئله ي ذكر دين است و بهتر است صريح و مستقيم بيان شود.


پرده بردار و برهنه گو، كه من             مي نخسبم با صنم با پيرهن (138)


روشن و بي پرده سخن بگو زيرا كه من معشوق را بي حجاب مي خواهم .
منظور از پيرهن همان علايق اين دنيايي مي باشد كه سالك بايد در راه رسيدن به معشوق از آنها بگذرد.


گفتم : ار عريان شود اودر عيان           نه تو ماني ، نه كنارت ، نه ميان (139)


همان طور كه قبلا در شرح بيت 130 بيان شد در اين جا نيز مولانا بدون آن كه اشاره اي صريح كند ، موضوع سخن خود را از شمس الدين به خداوند تغيير داده است . مولانا مي گويد : به جان گفتم كه اگر يار بدون حجاب تجلي كند از وجود تو و مظاهر هستي مادي اثري نمي ماند تا معشوق را در كنار بگيري يا دست در كمر او كني . يعني تو تحمل اين كه يار را عيان ببيني نداري و اصرار تو بيهوده است.


آرزو مي خواه ، ليك اندازه خواه        برنتابد كوه را يك برگ كاه (140)


حد و حدود خود رابشناس ، آرزو داشتن اشكالي ندارد اما آرزوي چيزي را كه تحملش را نداري نكن .همچنان كه يك برگ كاه تحمل وزن كوه را ندارد.


آفتابي كز وي اين عالم فروخت        اندكي گر پيش آيد ، جمله سوخت (141)


همين خورشيدي كه باعث روشنايي عالم مادي است اگر حد و اندازه اش رعايت نشود و كمي بيشتر به زمين نزديك شود همه ي موجودات را مي سوزاند . پس آفتاب حقيقت نيز اگر بي پرده و عيان بركسي كه تحملش را ندارد ، تجلي كند او را نابود مي كند .


فتنه و آشوب و خون ريزي مجوي      بيش از اين از شمس تبريزي مگوي (142)


اي جان ! بيش از اين از شمس تبريزي نگو! زيرا باعث فتنه و آشوب و خون ريزي مي شود. در اي جا نيز مي بينيد كه مولانا بدون اشاره اي صريح موضوع سخن خود را كه خداوند بود به شمس تبريزي بر مي گرداند.
اين بيت ظاهرا اشاره به اختلافاتي دارد كه بين شمس تبريزي و بعضي از علماي اهل ظاهر پيش آمده بود.


اين ندارد آخر ، از آغاز گوي           رو تمام اين حكايت باز گوي (143)


شرح اسرار خداوند ويا شمس تبريزي پاياني ندارد ، پس بهتر است فعلا به ادامه حكايت كنيزك بپردازيم.


پايان گفتار هفتم

نظر ها
افزودن جدید
حسيني   |1389-05-30 07:23:21
سلام استاد عالي بود ممنون
ف.ش   |1389-09-17 19:28:17
روان و بسیار دلنشین بود.
نجمه   |1394-09-18 18:25:49
فوق العاده بود ، زنده باد ...

سلام
از لطف شما ممنونم.
موفق باشید
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-03-28 23:49:54
ممنون مثل هميشه عالي بود
امين مبرهن   |1395-03-28 23:50:30
ممنون مثل هميشه عالي بود
ناشناس   |1395-12-22 20:49:38
عالی بود
Pegah  - سپاس   |1396-03-24 18:06:19
سپاس فراوان از تفاسیر مفیق شما

سلام
از لطف شما ممنونم
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
اصفهان

 
لینک های مرتبط