گفتار نهم ابيات 182 تا 207

نامه الکترونیک چاپ PDF

دريافتن آن ولي رنج را و عرض كردن رنج او پيش پادشاه

بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد          شاه را ز آن شمه‌يي آگاه كرد (182)


حكيم الهي پس از تشخيص بيماري كنيزك از پيش او برخاست و نزد پادشاه رفت و شاه را در جريان بخشي از موضوع گذاشت.


گفت: "  تدبير آن  بود كآن مرد را          حاضر آريم از پي اين درد  را (183)


مرد زرگر را بخوان زآن شهر دور          با زر و خلعت بده او را غرور" (184)


حكيم الهي به پادشاه گفت كه چاره‌ي درد كنيزك اين است كه آن مرد زرگر را به اينجا بياوريم. يس با زر و جامه‌هاي فاخر او را فريب بده تا شهر خود ( سمرقند ) را ترك كند و به اينجا بيايد.

چون كه سلطان از حكيم آن را شنيد          پند او را را از دل و جان برگزيد (185)


پادشاه نيز كه به آن حكيم الهي اطمينان كامل داشت، از دل و جان پيشنهاد او را پذيرفت.

فرستادن پادشاه رسولان را به سمرقند، به آوردن زرگر

شه فرستاد آن طرف يك در رسول           حاذقان  و  كافيان  بس  عدول (186)


پادشاه چند مامور ماهر ، باكفايت و دادگر به طرف سمرقند فرستاد.

تا سمرقند آمدند آن دو امير            پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير (187)


ماموران به سمرقند رسيدند و با بشارت و وعده‌هاي شيريني از طرف پادشاه پيش زرگر رفتند.

كاي لطيف استاد كامل معرفت!           فاش اندر شهرها از تو صفت (188)


ماموران به زرگر گفتند: " اي استاد آگاه و ماهري كه هنرت در همه شهرها زبانزد است.

نك، فلان شه  از براي زرگر            اختيارت كرد، زيرا  مهتري (189)


اكنون فلان پادشاه تو را به عنوان زرگر خود انتخاب كرده است، زيرا تو در اين كار از همه بهتري.

اينك اين خلعت بگير و زر و سيم           چون بيايي، خاص باشي و نديم (190)


حالا اين لباس و طلا و نقره را به عنوان هديه شاه بپذير و اگر نزد او بيايي همنشين مخصوص او خواهي بود.

مرد مال و خلعت بسيار ديد         غره شد، از شهر و فرزندان بريد (191)


مرد زرگر كه گول مال و جامه‌هاي فاخر را خورده بود از شهر و اهل وعيالش جدا شد. در واقع، مال و خلعت در اينجا سمبل دنياي مادي است كه به خودي خود چيزهاي بدي نيستند اما در صورت غفلت انسان مي‌تواند بلاي جسم و جان او شود. از نظر مولانا مال و دنيا نه تنها بد نيستند، بلكه مي‌توانند در صورت استفاده هوشيارانه باعث رشد معنوي انسان شوند.


مال را كز بهر دين باشي حمول            نعم مال صالح خواندش رسول
آب در كشتي هلاك كشتي است         آب اندر زير كشتي پشتي است


دفتر اول ابيات 986 و 987


اندر آمد شادمان  در راه مرد           بي‌خبر كآن شاه  قصد جانش كرد (192)


مرد زرگر كه فريب مظاهر دنيا را خورده بود، در حالي كه نمي‌دانست شاه قصد جانش را كرده است، شادمانه به راه افتاد.
البته طبق آنچه مولانا تاكنون از اين داستان براي ما گفته است ، هنو.ز پادشاه نمي‌داند كه عاقبت سفر مرد زرگر به سوي دربار ، به مرگش منتهي مي‌شود ولي طبق معمول، مولانا به جزئيات داستان كاري ندارد و در پي بيان مطالب خود در قالب داستان است و شايد چون خود او به عنوان راوي داستان مي‌داند كه عاقبت كار چيست، مصرع دوم را اين گونه آورده است.

اسب تازي برنشست و شاد تاخت           خونبهاي خويش را خلعت شناخت (193)


مال و خلعتي كه شاه براي زرگر فرستاده بود، در واقع، خونبهاي او بود ولي او كه فريب دنيا را خورده بود، شادمانه بر اسب تندرو سوار شد و به طرف عاقبت شوم خود تاخت.

اي شده اندر سفر با صد رضا           خود، به پاي خويش، تا سوء القضاء (194)


در اينجا، مولانا از حالت راوي داستان خارج شده و خطاب به زرگر فريب خورده ‌ي دنيا و شايد به همه‌ي كساني كه فريب دنيا را خورده‌اند، مي‌گويد: اي كسي كه با كمال رضا و رغبت با پاي خود به سوي سرنوشتي بد و شوم عازم هستي!

در خيالش ملك و عز و مهتري        گفت عزرائيل: " رو، آري، بري" (195)


زرگر در خيال خود فكر مي‌كرد به فرمانروايي و عزت و بزرگي مي‌رسد، غافل از آن كه مرگ در انتظارش بود و عزرائيل به او مي‌خنديد و مي‌گفت: " بله ، برو، به چيزي كه مي‌خواهي مي‌رسي" يعني،به قول معروف : تو در همين خيال باش!

چون رسي از راه آن مرد غريب               اندر آوردش، پيش شه طيب (196)


سوي شاهنشاه  بردندش  به ناز            تا بسوزد بر سر شمع طراز (197)


همين كه زرگر به شهر شاه رسيد، آن طبيب الهي و همراهان و كاركنان دربار او را با احترام نزد شاه بردند. ولي هدف نهايي آنها اين بود كه اين زرگر فداي آن كنيز زيباروي شود.
طراز نام شهري بود كه زنانش به زيبايي مشهور بودند. اكنون اين شهر در قرقيزستان واقع است. هدف طبيب الهي اين بود كه اين زرگر پروانه وار به دور آن كنيزي كه از همه‌ي كنيزهاي شهر طراز زيباتر بود و همچون شمعي در ميان آنها مي‌درخشيد، بگردد و جان فدا كند.

شاه ديد او را، بسي تعظيم كرد         مخزن زر را بدو تسليم كرد (198)


شاه زرگر را ديد و او را مورد احترام زيادي قرار داد و خزانه‌ي طلا را در اختيارش گذاشت.

پس  حكيمش گفت كاي سلطان مه           آن  كنيزك را  بدين خواجه  بده (199)

تا كنيزك در وصالش  خوش شود               آب وصلش دفع  آن آتش  شود (200)

شه بدو  بخشيد  آن   مه روي  را              جفت كرد آن هر دو صحبت جوي را (201)


حكيم الهي به شاه گفت كه اي سلطان بزرگ آن كنيزك را به اين زرگر بده تا آتش عشق كنيزك در اثر وصال با زرگر خاموش شود. شاه نيز به گفته‌ي حكيم عمل كرد و كنيزك را به زرگر بخشد و آن دو عاشق و معشوق را به وصال هم رساند.

مدت شش ماه مي‌راندند كام             تا به صحت آمد آن دختر تمام (202)


كنيزك و زرگر شش ماه با هم خوش بودند و كنيزك نيز سلامتي خود را كاملا بازيافت.


بعد از آن از بهر او شربت بساخت              تا بخورد و پيش دختر مي‌گداخت (203)


چون  ز رنجوري جمال  او  نماند                جان  دختر در  وبال او  نماند (204)


چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد       اندك اندك در دل او سرد شد (205)


حكيم الهي كه دريافته بود عشق كنيزك به زرگر يك عشق واقعي نبود بلكه عاشق جمال او شده حالا كه كنيزك بهبود يافته بود، شربت مهلكي براي زرگر تهيه كرد و به او داد كه باعث شد زرگر رنجور شود و زيبايي خود را از دست بدهد. كنيزك نيز كه درواقع، عاشق جمال زرگر بود وقتي ديد او هر روز زشت‌تر و ناخوش‌تر مي‌شود، كم كم علاقه خود به او را از دست داد.

عشق‌هايي كز پي رنگي بود           عشق نبود، عاقبت ننگي بود (206)


مولانا كه خود سلطان عشق است و از تجربه كافي و وافي در اين زمينه برخوردار است، در جاي جاي مثنوي به اين نكته دقيق اشاره كرده است كه تنها معشوقي ارزش عشق ورزيدن دارد كه ثابت و جاودان باشد و به تعبير قرآني افول نكند و آن كسي نيست مگر خداوند كه تنها معشوق باقي است.

عشق آن شعله است كاو چون برفروخت     هر چه جز معشوق باقي جمله سوخت


دفتر پنجم بيت 589


در اينجا نيز تاكيد مي‌كند كه اگر عشق به سمت چيزهاي برود كه همچون رنگ معمولا پايدار نيستند، خود آن عشق هم به تبع معشوقش از بين خواهد رفت و چيزي جز ننگ بر جاي نمي‌گذارد.

كاش كآن هم ننگ بودي يكسري          تا نرفتي بر وي آن بد داوري (207)


از آنجايي كه گاهي عشق‌هاي مجازي هم ممكن است باعث تحول عاشق شوند و جاي خود را به مرور زمان به عشق حقيقي بدهند، مولانا مي‌گويد: اي كاش عشق كنيزك و زرگر از همان اول معلوم بود كه يكسره ننگ است و قابل تحول به عشق حقيقي نيست تا كسي انتظار بهتري از آن نمي‌داشت و در انتها موجب داوري بد نمي‌شد. اما متاسفانه عشق آن دو در ابتدا عشقي عميق به نظر مي‌رسيد ولي خيلي زود معلوم شد كه اين گونه نبوده و موجب داوري بد مردمان شد.

پایان گفتار نهم


نظر ها
افزودن جدید
میثم طاهری  - سلام   |1389-08-22 21:35:26
خیلی منتظر بودم تا داستان رو دنبال کنم.مفهوم عمیقی دارد...
سادات كيائي
سلام
سعي مي كنم از اين به بعد زياد شما را منتظر نگذارم.
امين مبرهن   |1395-03-29 01:13:21
بنده هر روز گفتار به گفتار به جلو ميرم،بسيار ممنون از زحمات شما
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تبریز

 
لینک های مرتبط