گفتار دهم ابيات 208 تا 222

نامه الکترونیک چاپ PDF

خون دويد از چشم همچون جوي او        دشمن  جان وي  آمد  روي او (208)


دشمن طاووس آمد  پر  او                     اي بسي  شه را بكشته فر او (209)


گاهي بعضي از خوبي‌ها و كمالات انساني باعث هلاكت انسان مي‌شود ، همان گونه كه زيبايي پر طاووس طمع شكارچيان را برمي‌انگيزد، چه بسيار پادشاهان كه به خاطر شكوه و شوكتشان هلاك شده‌اند. در اين جا نيز حسن و زيبارويي زرگر در نهايت باعث نابودي او شد.
دليل اين كه گاهي بعضي از حسن‌ها باعث هلاكت انسان مي‌شود، شايد اين باشد كه چنين افرادي به خاطر حسن و برتري‌هاي خودمورد حسادت ديگران واقع شده و قرباني حسدورزي حاسدان مي‌شوند و يا اين كه خود شان ممكن است تصور كنند كه حسن و نعمت‌هايشان جاودانه است و همين تصور باعث تكبر آن‌ها شود كه عاقبت آن نيز هلاكت است. به هرحال، بهترين كار اين است كه انسان خود و توانايي‌هاي خود را خوب بشناسد و از آن‌ها به عنوان متاعي گذرا و موقت براي رسيدن به كمال بهره جويد.


گفت: " من آن آهوم كز ناف من          ريخت اين صياد خون صاف من (210)


زرگر گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد به خاطر به دست آوردن نافه‌ي خوشبوي زير شكمش او را صيد كرده است.

اي من آن روباه صحرا كز كهين             سر بريدندش براي پوستين (211)


و يا مانند آن روباه صحرايي هستم كه شكارچيان به طمع دست‌يابي به پوستش بر سر راه او كمين مي‌كنند و سرش را مي‌برند.


اي من آن پيلي كه زخم پيلبان        ريخت خونم از براي استخوان (212)


و همچنين مانند آن فيلي هستم كه شكارچيان فيل او را زخمي مي‌كنند و خونش را مي‌ريزند تا به عاج گرانبهايش دست يابند.
مولانا در سه بيت اخير با مثال‌هايي كه زده است مي‌خواهد بر اين مطلب تاكيد كند كه انسان نبايد كمالات خود را بي‌مهابا در معرض ديد همگان قرار دهد، زيرا ممكن است همان كمالات باعث هلاكت او شود. پس انسان علاوه بر خودشناسي بايد گاهي اهل كتمان كمالات هم باشد تا مورد حسد حاسدان واقع نشود.

 

اي كه كشتستم پي مادون من                  مي‌نداند كه نخسپد خون من (213)


بر من است امروز و فردا بر وي است          خون چون من كس چنين ضايع كي است؟ (214)


گر چه ديوار افكند  سايه  دراز                    بازگردد  سوي او آن سايه باز (215)


زرگر مي‌گويد آن كسي كه مرا به خاطر ديگري مي‌كشد، آيا نمي‌داند كه خون من گريبانش را خواهد گرفت؟ اگر امروز او مرا مي‌كشد فردا نيز كس ديگري او را خواهد كشت و خون فرد بيگناهي مثل من مگر ممكن است به هدر رود و انتقامش گرفته نشود؟
همان گونه كه سايه‌ي يك شي در هنگام طلوع خورشيد دراز است ولي در نيمروز سايه كوتاه مي‌شود و به سوي خود شيء برمي‌گردد، پس نتيجه هر عملي نيز در اين جهان روزي به عامل آن باز مي‌گردد. و يا به تعبير ديگر، اگرچه ممكن است غلبه ناحق وسيع و گسترده به نظر آيد ولي سرانجام بساط ظلم برچيده خواهد شد.
شايد اين سوال پيش بيايد كه هلاكت زرگر در واقع به خاطر دنيا طلبي و هوا و هوس خود او بود و اين كار به وسيله يك حكيم الهي انجام گرفت، پس چرا مولانا از زبان زرگر اين گونه مطالب را در ابيات اخير مطرح مي‌كند كه به نوعي اشاره به مظلوميت زرگر و ظلمي كه از طرف حكيم الهي به او شده است، اشاره مي‌كند.
پاسخ اين است  همان طور كه قبلا اشاره كرد‌ه‌ايم مولانا در مثنوي هرگز به دنبال داستان‌سرايي به معناي واقعي آن نيست، بلكه از هر داستاني استفاده مي‌كند تا مطالب بلند عرفاني ذهن مواج خود را بيان كند. بنابراين، بسيار طبيعي است كه بارها از متن داستان و پيشينه و پسينه آن خارج شود و به مطلبي كه در همان لحظه به ذهنش رسيده‌است، بپردازد. در اين جا نيز مطلب به همين گونه است و مولانا در صدد بيان يك اصل كلي است و آن اين است كه هر عملي در جهان عكس‌العملي مناسب درپي خواهد داشت و نيز ظلم پايدار نخواهد بود. در بيان اين اصل از زبان زرگر به پيشينه‌ي نقش زرگر در داستان اصلا توجهي ندارد.


اي جهان كوه است و فعل ما ندا               سوي ما آيد نداها را صدا (216)


در اين بيت نيز به مسئله عمل و عكس‌العمل در جهان اشاره مي‌كند. صدا با فتحه‌ي صاد به معناي انعكاس صداست. هر فريادي كه در كوه بزنيم، كوه آن را به همان شكل منعكس مي‌كند. در زندگي نيز مطلب به همين گونه است، يعني هر عملي كه انجام دهيم نتيجه‌ي آن به خود ما برمي‌گردد. مولانا در جاهاي ديگر مثنوي هم به شكل‌هاي ديگر به اين اصل اشاره كرده‌است، از جمله:


آن كه تخم خار كارد در جهان                            هان و هان! او را مجو در گلستان

دفتر دوم بيت 154


اين بگفت و رفت در دم زير خاك              آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك (217)


زرگر اين حرف‌ها را زد و از دنيا رفت. كنيزك نيز كه به واسطه‌ي مريضي و رنجوري زرگر ديگر در عشق او سرد شده‌بود، به كلي از عشق زرگر رها شد.


زآن كه عشق مردگان پاينده نيست              زآن كه مرده سوي ما آينده نيست (218)


اين بيت را مي‌توان به دو صورت معني كرد. يكي اين كه مولانا مي‌خواهد بگويد دليل اين كه كنيزك كاملا از عشق زرگر رها شد اين بود كه زرگر مرد و " عشق مردگان " يعني علاقه‌ي ما به مردگان نيز از آن جهت كه مي‌دانيم ديگر آنها به سوي ما بازنمي‌گردند، پاينده نيست و زود فراموش مي‌شود. ديگر آن كه بگوييم سخن مولانا اين است كه " عشق مردگان" يعني عشق به معشوق‌هاي ناپايدار كه به دليل ناپايداري و فناپذيري اين نوع معشوق‌ها، عشق به آنها نيز پاينده نيست و با فاني شدن معشوق آن عشق نيز از بين مي‌رود. با توجه به ديدگاه كلي مولانا راجع به عشق و ابيات بعدي ، به نظر مي‌رسد اين تفسير منطقي‌تر است.


عشق زنده در روان و در بصر       هر دمي باشد ز غنچه تازه‌تر (219)


عشقي زنده است كه معشوق آن همواره زنده باشد و چنين عشقي هيچ وقت رنگ كهنگي به خود نمي‌گيرد و هميشه در چشم و روح انسان طراوت و تازگي دارد.


عشق آن زنده گزين، كو باقي است             كز شراب جان فزايت ساقي است (220)


عشق آن بگزين كه جمله انبيا                     يافتند از عشق او كار و كيا (221)


در اين جا، مولانا نتيجه‌ي سخنان خود را در ابيات قبلي بيان مي‌كند و آن اين است كه اگر مي‌خواهي عشقي زنده و جاودان داشته باشي كه همواره وجود  تو را با شراب جان‌فزاي خود فربه‌تر كند و حيات بيشتري ببخشد، معشوق خود را آن وجود زنده‌اي قرار ده كه همه‌ي انبيا شكوه و فرمانروايي معنوي خود را از او به دست آورده‌اند.

تو مگو: " ما را بدآن شه بار نيست"          با كريمان كارها دشوار نيست (222)


اين بيت را كه بي‌شك يكي از شاه بيت‌هاي مثنوي است، پاسخ مولانا يا به عبارتي ديگر پاسخ عرفا به متكلماني دانسته‌اند كه منكر امكان عشق انسان به خداوند شده‌اند. مولانا در اين جا در جواب به كساني كه معتقدند بين بنده‌‌ي ضعيف و خداي عالي‌مرتبه هيچ‌گونه سنخيت و مشابهتي وجود ندارد تا بنده بتواند عاشق خداوند شود، و به عبارتي ديگر در پاسخ به آنهايي كه اين امر را بعيد و ناممكن مي‌دانند و مي‌گويند انسان خاكي كجا و پروردگار عالميان كجا؟ ( اين التراب و رب الارب ) مي‌گويد درست است كه اين امر دور از ذهن به نظر مي‌آيد اما چون خداوند كريم است و همواره مي‌بخشد و لطف مي‌كند و اين كريم بودن ذاتي اوست، پس كار را بر بندگان آسان كرده‌است و نبايد از پذيرش او نااميد بود، يعني آن چه ما را اميدوار مي‌كند شايستگي ما نيست، بلكه كريم بودن اوست. مولانا و ديگر عرفا بسيار بر اين مطلب تكيه كرده‌اند به طوري كه شايد بي اغراق بتوان گفت آنها اصل را در خلقت انسان و هستي همان كرم الهي مي‌دانند و بس.


پايان گفتار دهم

نظر ها
افزودن جدید
صادقی   |1389-08-29 16:21:22
مرسی استاد این گفتار هم جزء شاه گفتارهای این داستان بود.خیلی خوب بود بازم مرسی
میثم طاهری  - سلام و ارادت   |1389-08-29 17:06:08
شخصى مى‏گوید: از امام صادق علیه‌السلام از معناى عشق سؤال کردم، فرمود: "قلوبٌ خَلتْ مِن ذکر الله فأذاقَها اللهُ حُبَ غَیرِه؛ (1) قلبهایى که از یاد و ذکر خدا خالى باشند، خداوند مبتلا به حب غیر خود مى‏نماید.
حسيني   |1389-09-20 14:13:48
سلام استاد.ممنون از اينكه مرا بامولوي ومثنوي اش بيشتر آشناكرديد.لذتي داردكه قبلاآن رانچشيده بودم.
سادات كيائي

با سلام و تشكر
اميدوارم لذتتان مدام باشد.
امید  - پاسخ به آقای میثم طاهری   |1389-10-12 02:22:32
یعنی شما می فرمایید هر عشقی در صورتی به وجود می آید که آن دل از عشق خدا خالی باشد. من کاملا با این نظر مخالفم. پس مادر شما که عاشق شماست قلبش از مهر خدا خالی است. یا اگر شما عاشق همسرتان شدید هم از عشق خدا خالی هستید و کافرید. چرا ما همه چیز را در قالب تضاد جستجو کنیم؟ چرا عشق خدا را همسنگ عشق زمینی می کنید که به تضاد این دو برسید؟
محمد سوری  - دریاب ای عشق مرا   |1390-09-07 23:24:37
من باهمه وجود از شرح مثنوی حض مببرم.امید که مولانا به ما هم نظری وگذری کند.که ما هم روزگاری عاشق بودیم.فقط از عشق بگو سیدنا
امين مبرهن   |1395-03-29 17:46:19
در توضيحات بيت دويست و شانزده : آنكه تخم خار كارد در جهان،،،،خار،جا افتاده است

سلام
ممنون از لطف شما.اصلاح شد.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
یزد

 
لینک های مرتبط