گفتار يازدهم ابيات 223 تا 247

نامه الکترونیک چاپ PDF

بيان آن كه كشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهي بود، نه به هواي نفس و تامل َفاسد


كشتن آن مرد بر دست حكيم                   نه پي اميد بود و نه ز بيم (223)


او نكشتش از براي طبع شاه                   تا  نيامد  امر و الهام  اله (224)


همان طور كه قبلا بيان شد مولانا در مثنوي از هر داستاني تنها براي بيان عقايد خود سود مي‌برد و خيلي دربند مسايل ديگر آن نيست. در اينجا كه داستان كنيزك و پادشاه به پايان رسيده، ظاهرا اين سوال براي مخاطبان پيش آمده است كه چگونه جايز است حكيمي الهي كمر به قتل كسي ببندد؟ در اين ابيات و آنچه پس از آن مي‌آيد مولانا تلاش مي‌كند تا نشان دهد اعمال اولياء خداوند با اعمال انسان‌هاي در‌بند هوا و هوس تفاوت ماهوي و ذاتي دارد و آنها كارها را به امر خداوند انجام مي‌دهند نه به خواهش دل خود يا ديگران. بنابراين، نبايد ظاهر عمل آنها كه از نظر انسان‌هاي عادي قابل توجيه نيست، ما را به اشتباه اندازد. ما همواره بايد اين نكته اساسي را در نظر داشته باشيم كه انسان‌هاي كامل هيچ كاري را بدون الهام الهي انجام نمي‌دهند.
مولانا در دو بيت فوق مي‌گويد: حكيم الهي كه مرد زرگر را به هلاكت رساند به خاطر اميد به پاداش پادشاه يا ترس از او و يا حتي خوشايند پادشاه نبود، بلكه او اين كار را به امر و الهام الهي انجام داد.

آن پسر را  كش  خضر ببريد حلق              سرّ آن را  در‌نيابد ‌ عام خلق (225)


مولانا براي تاييد سخن خود و رفع اتهام از حكيم الهي به داستان خضر و موسي(ع) در قرآن اشاره مي‌كند كه وقتي آن دو با هم سفر مي‌كردند، از خضر كارهايي سر مي‌زد كه موسي(ع) حكمت آنها را نمي‌دانست و مرتب به او اعتراض مي‌كرد و همين اعتراض ‌هاي مكرر باعث جدايي آنها شد. در طول سفر، خضر نوجواني را ظاهرا بدون دليل كشت و موسي(ع) اعتراض كرد اما در پايان سفر خضر به او گفت كه اين نوجوان در آينده كافر مي‌شد و پدر و مادر خود را نيز به كفر و عصيان مي‌كشاند. پس به امر خداوند او را كشتم تا فرزندي ديگر كه صالح باشد، نصيب آنان شود.


آن كه از حق يابد او وحي و جواب          هر چه فرمايد، بود عين صواب (226)


بنابراين، كسي كه از جانب خداوند به او وحي مي‌رسد و جواب سوالاتش داده مي‌شود، هر كاري كه انجام دهد، درست است حتي اگر اين كار قتل انسان ديگري باشد. البته بايد توجه داشت كه چنين انسان‌هايي بسيار نادر هستند و چنين مواردي نيز بسيار كم اتفاق مي‌افتد.


آن كه جان بخشد، اگر بكشد رواست        نايب است و دست او دست خداست (227)


خداوندي كه به موجودات جان مي‌بخشد، مي‌تواند هر لحظه جان آنان را بستاند و اگر پذيرفتيم كه ولي خدا نايب اوست و دست او،  دست خداست، پس اشكالي در كشتن زرگر به دست حكيم الهي پيش نمي‌آيد. آن كه جان او را گرفته خود خداوند بوده است، هر چند از طريق حكيم الهي. همان گونه كه در آيه 17 سوره انفال نيز خداوند خطاب به رسول خود مي‌گويد: " ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي" يعني آن تيري كه تو به طرف دشمن رها كردي ، درواقع، كار تو نبود بلكه كار خداوند بود.


تو ز قرآن  بازخوان  تفسير  بيت                        گفت  ايزد:    ما رميت اذ رميت
گر بپرّ انيم   تير، آن  نه ز ماست                      ما كمان و تيراندازش خداست

دفتر اول 619 و 620



همچو اسماعيل پيشش  سر  بنه                    شاد و خندان پيش تيغش جان بده (228)

تا بماند  جانت خندان  تا  ابد                            همچو جان پاك    احمد با  احد (229)


مولانا بار ديگر در بيان حكمت كار حكيم الهي مثال ديگري مي‌آورد و مي‌گويد كه اگر مي‌خواهي جانت همچون جان پاك پيامبر (ص) در پيشگاه خداوند تا ابد شاد و خندان باشد، بايد مانند اسماعيل فرزند ابراهيم خليل الله با كمال ميل و رغبت خود را آماده قرباني شدن به دست ابراهيم كه دستش دست خداست، بنمايي. در واقع، مولانا در اينجا توصيه‌اي هم به سالكان راه حق مي‌كند و آن اين كه در برابر پير و مراد بايد كاملا تسليم  و مطيع بود و هر چه او فرمان داد ، پذيرفت، هر چند سخت باشد. به قول حافظ:


به تيغم گر كشد، دستش نگيرم              وگر تيرم زند، منّت پذيرم


غزل 331


عاشقان آن  گه شراب جان كشند                كه به دست خويش، خوبانشان كشند (230)


عاشقان زماني شراب زندگي جاودان را مي‌نوشند كه به دست معشوق خود كشته شوند. البته منظور كشته شدن خود مجازي و رسيدن به خود واقعي است كه از آن فناي عارفانه تعبير مي‌كنند.


شاه آن خون از پي شهوت نكرد                 تو  رها كن   بد گماني و  نبرد (231)


تو گمان بردي كه كرد  آلودگي                   در صفا، غش كي هلد پالودگي (232)


از نظر كساني كه به ظاهر قصه مي‌نگرند و نمي‌توانند فرقي بين نيّت‌ها و اعمال اولياء خداوند با انسان‌هاي عادي ببينند، مشكل قتل زرگر همچنان باقي است و شاه را نيز شريك جرم مي‌دانند. مولانا كه خيلي به ظاهر قصه توجهي ندارد و از طرفي لفظ شاه براي او لفظ مقدسي به شمار مي‌رود و آن را غالبا براي اولياي خدا بكار مي‌برد، در اينجا نيز شاه قصه را يكي از مردان حق مي‌بيند كه اگر هم خون زرگر را ريخته به خاطر هواهاي نفساني نبوده است و نبايد درباره او و هر يك از اولياء خدا گمان بد برد، زيرا اصولا نفسي كه از آلودگي پاك شده،  همان پاكي اجازه نمي‌دهد غلْ و غشي در كارش راه يابد.
اين كه حساب اولياء خداوند از انسان‌هاي عادي جداست، يكي از افكار كليدي مولاناست كه در جاي‌جاي مثنوي خود را نشان مي‌دهد.


كار پاكان را قياس از خود مگير                      گرچه ماند در نبشتن  شير  و شير

دفتر اول بيت 264



بهر آن است اين رياضت وين جفا             تا  برآرد  كوره  از  نقره  جفا (233)


بهر آن است  امتحان  نيك  و  بد              تا بجوشد، بر سر آرد زر ز بد (234)


مردان الهي بدين جهت از غش و آلودگي پاك شده‌اند كه در اثر رياضت كشيدن و تربيت نفس از طريق عبادت و تحمل سختي‌ها وجودشان از خس و خاشاك و زوائد رها شده‌است. يعني همان‌گونه كه در اثر حرارت دادن به طلا و نقره ناخالصي‌هاي آنه جدا مي‌شود و طلا و نقره ناب باقي مي‌ماند، كوره رياضت نيز ناخالصي‌هاي مردان را حق را جدا مي‌كند و به آنها خلوص مي‌بخشد.


گر نبودي كارش الهام   اله                   او سگي بودي دراننده، نه شاه (235)


پاك بود از شهوت و حرص و هوا            نيك كرد او،  ليك نيك بد نما (236)


مجددا به بيان حكمت به هلاكت رساندن زرگر مي‌پردازد و مي‌گويد كه اگر اين كار شاه از روي الهام الهي نبود، او سگي درنده بود نه شاه. البته همان‌طور كه قبلا اشاره شد مقام و منزلت شاهي و كلمه شاه براي مولانا از نوعي تقدس برخوردار است و به آن از جنبه معنوي و اين كه نمادي از قدرت و برتري الهي است، مي‌نگرد.
در ادامه مي‌گويد آن شاه از شهوت و حرص و هوا پاك بود و كاري كه انجام داد، در ظاهر كاري بد ولي در واقع، كاري نيكو بود. همچون شاه از طريق رياضت ناخالصي‌هاي خود را دفع كرده بود و اين كار را به الهام الهي انجام داد نه به خاطر تبعيت از هواي نفس.


گر خضر در بحر كشتي را شكست                 صد درستي در شكست خضر هست (237)


از آن جايي كه مطلب به خوبي در ذهن مخاطبان قرار نمي‌گيرد، مولانا دوباره به قسمتي ديگر از قصه خضر و موسي(ع) اشاره مي‌كند و مي‌گويد درست است كه خضر كشتي آن مردم مستمند را شكست و به ظاهر كار بدي انجام داد اما كارش نيكو بود زيرا باعث شد پادشاه ظالم آن ولايت كشتي‌اي را كه وسيله امرار معاش آن مستمندان بود، غصب نكند.


وهم موسي با همه نور و هنر                         شد از آن محجوب، تو بي پر  مپر (238)


حضرت موسي (ع) با آن همه نور و هنر نتوانست حكمت كار نيك اما بد نماي خضر را دريابد و به او اعتراض كرد. پس، تو نبايد بدون هدايت پير كه حكم پر را براي تو دارد در آسمان معاني پرواز كني.


آن گل سرخ است، تو خونش مخوان مست         عقل است او، تو مجنونش مخوان (239)


سعي كن قضاوت صحيح داشته باشيو حقيقت نيك امور را بنگري نه ظاهر، احيانا بد آنها را. ريختن  خون زرگر ظاهرش خونريزي و زشت بود اما باطنش همچون يك گل سرخ زيبا بود. بسياري از مردان حق به ظاهر شوريده و ديوانه مي‌آيند اما اگر به اسرار آنها آگاه باشي مي‌بيني كه سراپا هوش و عقلند.


گر بدي خون مسلمان كام او                             كافرم گر بردمي من نام  او (240)


از آن جايي كه خون مسلمان حرمت زيادي دارد و ممكن است آنچه مولانا در بيان حكمت ريختن خون زرگر بيان داشت، هنوز عده‌اي را قانع نكرده باشد، با اين بيت به گونه‌اي ديگر از خود و نظر خود دفاع مي‌كند و مي‌گويد: اگر ريختن خون مسلماني به ناحق مراد آن پادشاه بود، من هرگز نام او را نمي‌بردم  ‌ و از او دفاع نمي‌كردم، پس حالا كه مرا مسلماني مي‌دانيد كه حرمت مسلمان را پاس مي‌دارد و از طرفي مي‌بينيد كه چطور كار آن پادشاه و حكيم الهي را تاييد مي‌كنم، بدانيد كه هدف آنها ريختن خوني به ناحق نبوده است.


مي‌بلرزد عرش از مدح شقي                           بد گمان گردد ز مدحش  متقي (241)


عرش خداوند در اثر ستايش بدكاران به لرزه درمي‌آيد و باعث مي‌شود كه پرهيزكاران نسبت به خود كسي كه مدح بدكاران مي‌كند، نيز بدگمان شوند و او را نيز شقي و بدكار بدانند. يعني حالا كه من آن پادشاه را مي‌كنم يقين دارم كه او شقي نيست، در غير اين صورت اين كار خود مرا هم در معرض اتهام قرار مي‌داد.


شاه بود و شاه  بس آگاه بود                          خاص بود و خاصه الله بود (242)


اما او نه تنها شقي نبود بلكه شاهي بسيار آگاه و از بندگان خاص الهي بود.


آن كسي را كه چنين  شاهي كشد                  سوي بخت و بهترين جا مي‌كشد (243)


چون قهر و لطف اولياء خدا هر دو نيكوست، پس اگر چنين شاهي كسي را حتي بكشد، براي مقتول خير است و مقامش بالا مي‌رود. البته، مولانا در اينجا تا حدودي از داستان خارج شده است و بيشتر نظر به مدح اولياء خدا دارد.


گر نديدي سود او در قهر او                             كي شدي آن لطف مطلق قهرجو؟ (244)


اگر كشتن زرگر به سود خود او نبود چطور امكان داشت آن شاهي كه سمبل لطف مطلق الهي بود او را بكشد؟


بچه مي‌لرزد از آن نيش حجام                          مادر مشفق، در آن دم شادكام (245)


مثلا بچه كه از خواص حجامت آگاه نيست و فقط به ظاهر دردناك آن مي‌نگرد، از ترس بر خود  مي‌لرزد، ولي مادر مهربان او كه مي‌داند نيش حجامت باعث سلامتي كودكش مي‌شود، شاد و خوشحال است.


نيم جانم  بستاند و صد جان دهد                     آنچه در وهمت نيايد، آن دهد (246)


خداوند جان ناقص ما را مي‌گيرد و به عوض صد جان كامل كه به حق پيوند خورده است و در وهم ما نمي‌گنجد، به ما مي‌دهد.


تو قياس از خويش مي‌گيري و ليك                 دور دور افتاده‌اي،  بنگر تو نيك (247)


تو كار خدا و اوليائش را با خود مقايسه مي‌كني و همين باعث مي‌شود كه بسيار از حقيقت دور افتي. توضيح اين معني را در قصه‌اي كه پس از اين مي‌آيد خوب بنگر.


پايان گفتار يازدهم

نظر ها
افزودن جدید
صادقی   |1389-10-07 20:33:04
سلام استاد احساس میکنم سرتون باید خیلی شلوغ باشه چرا چند وقته مطلب جدیدی اضافه نکردین؟
سادات كيائي
سلام
انشاءالله بزودي مطالب جديد اضافه ميشه.
کوروش عزت الهی  - سپاسگزاری   |1395-08-16 16:32:17
ممنوم از شما که این همه زیبایی می آفرینید

کار شما همان کار مارتین لینگز شکسپیرشناس معرف که 10 اثر شکسپیر را بررسی کرده و در نهایت گفته:
To justify the ways of God

یعنی توجیه کارهای خدا. چرا خدا هر کاری میکه درسته. شما هم همین کار کردین

موفق باشید

سلام
از لطف شما ممنونم.
شاد و سلامت باشید

سادات کیائی
سپاهی   |1396-04-19 03:37:15
بسیار عانی از اگاهی که به من دادی سپاس گذارم
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
متین - آبشا...

 
لینک های مرتبط