گفتار دوازدهم ابيات 248 تا 285

نامه الکترونیک چاپ PDF

حكايت بقال و طوطي، و روغن ريختن طوطي در دكان


بود بقالي و وي را طوطيي                        خوش نوايي، سبز، گويا، طوطيي (248)


بر دكان بودي نگهبان دكان                          نكته  گفتي  با همه  سوداگران (249)


در خطاب آدمي ناطق بدي                         در نواي طوطيان حاذق بدي (250)


جست، از سوي دكان، سويي گريخت           شيشه‌هاي روغن گل را بريخت (251)


از سوي خانه بيامد خواجه‌اش                     بر دكان بنشست، فارغ، خواجه‌وش (252)


ديد پر روغن دكان و جامه چرب                    بر سرش زد، گشت طوطي كل ز ضرب (253)


مولانا در اين داستان به دنبال نقد مقايسه‌هاي اشتباه و بي‌جايي است كه بعضي مردم از سر ناآگاهي و سطحي‌نگري انجام مي‌دهند. معني ابيات فوق روشن است و به طور خلاصه حكايت اين گونه آغاز مي‌شود كه بقالي در دكان خود، طوطي زيبا و خوش‌نوايي داشت كه در نبود صاحب دكان هم از آنجا نگهباني مي‌كرد و هم با سخنان خود مشتريان را شاد مي‌كرد. يك روز كه طوطي در دكان تنها بود، به طور اتفاقي شيشه‌هاي روغن گل را ريخت و وقتي صاحب طوطي متوجه شد بر سر طوطي ضربه‌اي زد كه باعث كچل‌شدن طوطي شد.

روزكي،  چندي،  سخن  كوتاه كرد           مرد بقال از ندامت آه كرد (254)


ريش برمي‌كند و مي‌گفت: " اي دريغ       كآفتاب نعمتم شد زير ميغ (255)


دست من بشكسته بودي آن زمان           كه زدم من بر سر آن خوش زبان" (256)


طوطي چند روزي سخن نگفت و مرد بقال كه از كرده‌ي خود پشيمان شده‌ بود، ريش خود را مي‌كند و افسوس مي‌خورد چرا آن طوطي كه مانند آفتاب براي او نعمتي بوده، به زير ابر پنهان شده است.  خود را همواره ملامت مي‌كرد و مي‌گفت كه اي كاش دستم شكسته بود و اين كار را نمي‌كردم.

هديه‌ها مي‌داد هر درويش را                   تا بيابد نطق مرغ خويش را (257)


صاحب طوطي به هر درويشي چيزي مي‌داد تا مگر طوطي دوبار سخن بگويد.

بعد سه روز و سه شب حيران و زار         بر دكان بنشسته  بد  نوميدوار (258)


اما اين هديه‌ها هم اثري نبخشيد و پس از سه شبانه روز هنوز صاحب طوطي نوميدانه در دكان نشسته بود.

مي‌نمود آن مرغ را هرگون شگفت                تا كه باشد كاندر آيد او بگفت (259)


صاحب طوطي هرگونه چيز شگفت‌ و تازه‌اي را  به طوطي نشان مي‌داد تا بلكه بتواند نظر او را جلب كند و او را به سخن آورد، اما فايده‌اي نداشت.

جولقيي سربرهنه  مي‌گذشت           با سر بي مو، چو پشت طاس و طشت (260)


آمد اندر گفت طوطي آن زمان            بانگ بر درويش زد چون عاقلان (261)


كز چه اي كل با كلان آميختي؟           تو مگر از شيشه روغن ريختي؟ (262)


از قياسش خنده آمد خلق را              كو چو خود پنداشت صاحب دلق را (263)


روزي درويشي جوال‌پوش كه به رسم صوفيان قلندر موي سر خود را تراشيده بود و ظاهرش شبيه طوطي بقال شده بود، از آنجا مي‌گذشت. طوطي همين كه آن درويش كچل را ديد به سخن آمد و گفت:" مگر تو هم از شيشه روغن ريخته‌اي كه كچل شده‌اي؟ مردم از اين قياس سطحي طوطي به خنده افتادند. مولانا مي‌خواهد به اين مطلب اشاره كند كه وقتي مردم عادي نيز خود را با اولياء خدا مقايسه مي‌كنند، مطلب به همين اندازه و حتي بيشتر مي‌تواند دور از واقع و خنده‌دار باشد.

كار پاكان را قياس از خود مگير       گر چه ماند در نبشتن شير و شير (264)


اين مطلب كه مردان حق در ظاهر شبيه مردمان عادي هستند، نبايد باعث شود كه آنان را افرادي همچون خود بپنداريم. آنها هم خودشان و هم روح كارهايشان با ما متفاوت است و اين شياهت ظاهري نبايد ما را بفريبد. همان‌گونه كه املاي كلمه‌ي "شير" درنده و "شير" خوراكي به يك گونه است اما معني و مصداق آنها كاملا مختلف است.
نكته: در پارسي زمان مولانا شير خوراكي را به همين صورت امروزي تلفظ مي‌كردند ولي شير درنده را با ياي مجحول، يعني "شِر" يا "شِيْْر" تلفظ مي‌كردند اما كتابت هر دو يكسان بود. از همين روست كه مولانا گفته‌است كه اين دو در نوشتن "نبشتن" مانند هم هستند.

جمله عالم زين سبب گمراه شد          كم كسي ز ابدال حق آگاه شد (265)


اين موضوع آن قدر براي مولانا مهم است كه مي‌گويد همه مردم عالم به خاطر اين كه فرق بين خود و اولياء خدا را تشخيص ندادند و كارهاي آنها را مانند كارهاي خود پنداشتند، گمراه شدند. فقط عده‌ي كمي از حقيقت ابدال حق (اولياء حق) و راز و رازداني آنها آگاه شدند.

همسري   با   انبيا   برداشتند                اوليا  را  همچو  خود  پنداشتند  (266)


گفته: " اينك ما بشر، ايشان بشر            ما و ايشان بسته خوابيم و خور" (267)


گمراهان و ظاهربينان كه از اسرار انبيا و اوليا بي‌خبرند، ادعاي برابري با آنها مي‌كنند و همان‌گونه كه در قرآن از قول آنان آمده است: "اِن انتم الا بشر مثلنا" (سوره‌ي ابراهيم آيه 10) خطاب به انبيا مي‌گفتند كه شما هم انساني مانند ما هستيد و همچنين مي‌گفتند: "اين چه رسولي است كه مانند ما غذا مي‌خورد و در بازار و معابر راه مي‌رود؟" (آيه 7 سوره فرقان) يعني اينها هم مثل ما به خواب و خور وابسته‌اند.

اين ندانستند ايشان از عمي                    هست فرقي در ميان  بي منتهي (268)


گمراهان و ظاهربينان به دليل كوردلي نمي‌توانند حقيقت را درك كنند و فرق بي‌نهايتي را كه بين آنان و انبيا و اوليا است، نمي‌بينند.

هر دو گون زنبور، خوردند از محل           ليك شد زآن نيش و زين ديگر عسل (269)


هر دو گون آهو، گياخوردند و آب            زين يكي سرگين شد و زآن مشك ناب (270)


هر دو ني خوردند از يك آبخور               اين يكي خالي و آن پر از شكر  (271)


صد هزاران اين چنين اشباه بين             فرقشان هفتاد ساله راه بين (272)


اين خورد، گردد پليدي زو جدا                آن خورد، گردد همه نور خدا  (273)


اين خورد، زايد همه بخل و حسد            وآن خورد، زايد همه نور احد (274)


اين زمين پاك و آن شور است و بد          اين فرشته پاك و آن ديو است و دد (275)


در اين ابيات، مولانا با ذكر مثال‌هاي مختلف مي‌خواهد بگويد همان‌طور كه در ديگر آفريده‌هاي خداوند مانند زنبور، آهو و ني اختلافات روشني وجود دارد و يك نوع آن مفيد و نوع ديگر آن مضر و يا بي‌فايده است، در انسان ‌ها نيز مطلب به همين‌گونه است و نبايد ظاهر و غذاي يكسان آنها ما را بفريبد و اختلاف بزرگ آنها را كه ريشه در ذات و استعداد آنها دارد، ناديده بگيريم.

هر دو صورت گر به هم ماند، رواست           آب تلخ و آب شيرين را صفاست (276)


جز كه صاحب ذوق، كه شناسد؟ بياب          او شناسد آب خوش از شوره  آب (277)


باز مثال ديگري از تشابه ظاهري و فرق ذاتي، آب تلخ و آب شيرين است. اين دو به ظاهر صاف و شفاف هستند و تنها با چشيدن آنها معلوم مي‌شود كداميك شيرين و كدام تلخ است. اين‌گونه امور طبيعي و عادي است اما كسي مي‌تواند از ظاهر بگذرد و به حقيقت دست يابد كه صاحب ذوق باشد و ذائقه معنوي او درست كار كند. او همان پير و مرد كامل است كه بدون معرفت او سالك نمي‌تواند در سلوك خود موفق باشد.

سحر را با معجزه كرده قياس              هر دو را، بر مكر پندارد اساس (278)


گمراهان كه بناي ادراكاتشان بر امور ظاهري است و از باطن امور بي‌خبرند، فرقي بين معجزات انبيا و سحر ساحران نمي‌بينند و هر دو را كارهايي خارق‌العاده بر پايه مكر و حيله و خالي از حقيقت مي‌پندارند.
مولانا در جاهاي ديگري از مثنوي نيز با استفاده از مثال معجزات پيامبران تلاش كرده است به ما بگويد مجراي همه‌ي امور را همين علت‌هاي شناخته شده و ظاهري ندانيد، چه بسا علت‌ها و سبب‌هايي قوي‌تر از آنها پشت صحنه باشند.از جمله اين كه در دفتر دوم مي‌گويد:


بي سبب بين نه از آب و گيا              چشم چشمه معجزات انبيا


دفتر دوم بيت 1844


همان‌گونه كه اشاره شد ، در بيت فوق مولانا معجزات انبيا را حاصل اسباب و عللي مي‌داند كه با آن چه براي ما آشنا و معهود است، به كلي متفاوت است، تا آن جايي كه مومنان معجزات انبيا را بي‌سبب مي‌دانند، يعني بدون اسباب ظاهري و شناخته شده‌ي ما، نه اين كه مطلقا بي‌علت و بي‌سبب باشند.
باز در تاكيد همين مطلب در دفتر سوم مي‌گويد:


انبيا در قطع اسباب آمدند           معجزات خويش بر كيوان زدند


دفتر سوم بيت 2517


البته همان‌طور كه مولانا در دفتر پنجم مثنوي اشاره كرده است، اسباب و علل واقعي ايجاد معجزات در عقل جزئي ما نمي‌گنجد اما لااقل ما را بايد تا بدانجا هدايت كند كه بدانيم وراي آنچه به چشم ظاهر مي‌بينيم، چيزهاي مهمتري وجود دارد.


صد هزاران معجزات انبيا              كآن نگنجد در ضمير و عقل ما


دفتر پنجم بيت 1540



ساحران موسي از استيزه را                   برگرفته چون عصاي او عصا (279)


اين بيت به مقابله‌ي ساحران فرعون با حضرت موسي (ع) اشاره دارد كه در آيات 56  تا 72 سوره‌ي طه در قرآن كريم آمده است. ساحران براي مقابله با موسي (ع) از روي ستيزه‌جويي عصايي مانند عصاي موسي به دست گرفتند و آن را با حيله به شكل ماري كه حركت مي‌كرد، درآوردند ولي عصاي موسي‌(ع) به اشارت خداوند به اژدها تبديل شد و همه‌ي مارها را بلعيد.

زين عصا تا آن عصا فرقي است ژرف        زين عمل تا آن عمل راهي شگرف (280)


لعنه‌الله  اين   عمل  را   در    قفا             رحمه‌الله   آن عمل را  در   وفا (281)


ميان عصاي موسي(ع) با عصاي ساحران فرق عميقي وجود دارد، هر چند به ظاهر شبيه يكديگرند. همچنين، بين معجزه موسي و شعبده‌ي ساحران فرقي شگرف وجود دارد. عمل ساحران لعنت خداوند را به دنبال دارد، در حالي كه كار موسي(ع) رحمت الهي را براي مومنان به ارمغان مي‌آورد.

كافران اندر مري بوزينه طبع                    آفتي آمد درون سينه، طبع (282)


هر چه مردم مي‌كند، بوزينه هم               آن كند كز مرد بيند دم به دم  (283)


او گمان برده كه : " من كردم چو او          فرق را كي داند آن استيزه رو؟ (284)


اين كند از امر، و او بهر ستيز                   بر سر استيزه رويان خاك ريز (285)


ساحران بارگاه فرعون براي ستيزه( مري= مراء  : جدل و ستيزه ) با موسي(ع) ميمون‌وار سعي مي‌كردند از موسي(ع) تقليد كنند. همين سرشت بوزينگي آفت وجود آنها شده بود. بوزينه و بوزينه‌صفتان سعي مي‌‌كنند كار انسان را تقليد كنند و گمان مي‌كنند كه كارشان با كار انسان يكسان است و فرق ماهوي آن را درك نمي‌كنند. آنها درنمي‌يابند كه كار انبيا و اوليا به فرمان خداوند است ولي كار آنها از روي تقليد و لجاجت. پس تو بر سر چنين افرادي ستيزه‌جو ومقلد خاك بريز و طردشان كن.


نظر ها
افزودن جدید
شاهرخ  - یک دنیا ممنون   |1392-07-11 17:59:19
استاد واقعا سپاس گذارم همیشه دوست داشتم در مورد بزرگانی مثل مولانا بخونم و بفهمم که منظورشون چی بوده،یکی باشه که واسم تفسیر کنه،شما یک لطف و یک نوشته ماندگار بجا گذاشتین با این سایت عالیتون.
چقدر تاثیر گذار این کار شما و چقدر شما خبر ندارین که چه کردین با این نوشته ها و چه تاثیری گذاشتین روی خواننده هاتون،واقعا جای غبطه خوردن داره خوش به سعادتتون.
ممنون که نوشتین ،ادامه بدین لطفا.

سلام
ممنون از لطف شما.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط