گفتار پانزدهم ابيات 325 تا 348

نامه الکترونیک چاپ PDF

داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مي‌كشت، از بهر تعصب

بود شاهي در جهودان ظلم ساز         دشمن عيسي و نصراني گداز (325)


مولانا در اين داستان ضمن بيان بسياري از تعليمات عرفاني خود، به اين مسئله مي‌پردازد كه براي رسيدن به حق بايد از تعصبات كور مذهبي دوري كرد و همواره بايد اين نكته را در نظر داشت كه جوهر همه‌ي اديان يكي است و هر ديني در زمان خود از جانب خداوند براي هدايت بشر آمده است.
داستان با بيت بالا شروع مي‌شود كه مولانا مي‌گويد: " در ميان يهوديان پادشاه ظالمي بود كه با حضرت عيسي (ع ) و پيروان او ( نصراني‌ها ) دشمني داشت و مسيحيان را آزار مي‌داد.

عهد عيسي بود و نوبت آن او            جان موسي او و موسي جان او (326)


دوران پيامبري حضرت عيسي (ع ) بود و دوران حضرت موسي ( ع ) سپري شده بود. هرچند در حقيقت عيسي جان موسي بود و موسي جان عيسي، يعني گوهر آنها واحد بود.

شاه  احول، كرد در راه خدا               آن دو دمساز خدايي را جدا (327)


آن پادشاه يهودي احول( دوبين ) چون چشم حقيقت‌بين نداشت، موسي ( ع ) و عيسي (ع ) را كه از يك گوهر بودند و مذهبشان در واقع، با هم يكي بود و اختلافي بين آنها نبود، از هم جدا مي‌ديد. در اينجا، مولانا به دو مطلب اساسي اشاره مي‌كند. يكي اين كه تعصب باعث دوبيني و كژبيني مي‌شود و اجازه نمي‌دهد حقيقت آن طور كه هست، ديده شود، و ديگر اين كه هر كسي جهان هستي را از منظر چشم و عقيده خود مي‌بيند و واقعيت را همان چيزي مي‌پندارد كه مي‌بيند. همان‌گونه كه در دفتر سوم مثنوي بيت 1258 مي‌گويد:
از نظرگاه است اي مغز وجود                   اختلاف مومن و گبر و جهود

گفت   استاد   احولي   را    كآندر آ،                 رو، برون آر  از  وثاق آن شيشه را (328)


گفت احول: "ز آن دو شيشه، من كدام              پيش تو آرم؟  بكن  شرح  تمام." (329)


گفت استاد: " آن، دو شيشه نيست، رو            احولي بگذار و افزون بين  مشو" (330)


گفت: "اي  استاد!    مرا طعنه مزن"                 گفت استاد: "زآن دو، يك را درشكن" (331)


چون يكي بشكست، هر دو شد ز چشم            مرد، احول گردد از ميلان و خشم (332)


شيشه يك بود و به چشمش دو نمود              چون شكست او شيشه را، ديگر نبود (333)



اين ابيات در تاييد و توضيح بيت 327 مطرح شده اند.، چون در بيت مذكور كلمه‌ي احول بكار رفته است، مولانا با استفاده از همين كلمه داستان كوتاهي را بيان مي‌كند تا نشان دهد چگونه كژبيني و دوبيني انسان را از ديدن حقايق باز مي‌دارد. خلاصه‌ي داستان اين است كه استادكاري به شاگرد احول خود مي‌گويد: برو از اتاق فلان شيشه را بياور. شاگرد دوبين كه يكي را دو تا مي‌ديد، مي‌گويد: كداميك از آن دو شيشه را بياورم؟ استاد مي‌گويد: دوبيني را كنار بگذار و كثرت‌بين نباش. آنجا يك شيشه بيشتر نيست. شاگرد مي‌گويد: مسخره‌ام نكن استاد !  چون من مي‌بينم كه اينجا دو شيشه است. و بالاخره استاد مي‌گويد كه اگر واقعا دو شيشه در آنجاست ، يكي را بشكن و ديگري را نزد من بياور. اما وقتي شاگرد احول يك شيشه را مي‌شكند، مي‌بيند كه شيشه‌ي ديگري در كار نيست و مشكل از چشم او بوده كه يكي را دو تا مي‌ديده است. در پايان اين ابيات و در مصرع آخر، مولانا به اين نتيجه مي‌رسد كه خشم و تمايلات نفساني انسان را دوبين مي‌كند و اجازه نمي‌دهد واقعيت را آن طور كه هست، ببيند.

خشم و شهوت مرد را احول كند                    ز استقامت روح را مبدل كند (334)


خشم و شهوت مانع بصيرت انسان مي‌شود و استواري روح را دگرگون مي‌كند. در چنين حالتي هر تصميمي كه انسان بگيرد ناصواب خواهد بود، چون روح در حالت تعادل نيست.

چون غرض آمد هنر پوشيده شد                     صد حجاب از دل به سوي ديده شد (335)


وقتي انسان گرفتار غرض مي‌شود، ديگر هنر و شايستگي ديگران را نمي‌بيند، چون در اثر همان اغراض نفساني پرده هايي جلوي ديد چشم دل را مي‌گيرد. سعدي عليه الرحمه نيز مي‌فرمايد:


گر  هنر داري  و  هفتاد  عيب              دوست نبيند به جز آن يك هنر


چشم بدانديش كه بركنده  باد            عيب   نمايد  هنرش  در   نظر



چون دهد قاضي به دل رشوت قرار         كي شناسد ظالم از مظلوم زار؟ (336)


مثلا اگر قاضي از رشوه گرفتن خوشش بيايد، چگونه مي‌تواند حق مظلوم را از ظالم بستاند؟ چون چنين كسي اصلا قادر به ديدن حقيقت نيست چه رسد به اجراي عدالت.

شاه   از  حقد   جهودانه  چنان               گشت  احول،  كالامان،  يا رب امان (337)


صد هزاران مومن مظلوم كشت              كه: "پناهم دين موسي را و پشت" (338)


شاه از كينه‌توزي چنان چشم حقيقت‌بين خود را از دست داد و دو بين شد كه پناه بر خدا. به خيال پشتيباني از دين موسي ( ع ) هزاران مومن مظلوم مسيحي را كشت.


آموختن وزير مكر،  پادشاه را

او وزيري داشت، گبر و عشوه ده            كو بر آب از مكر بر بستي گره (339)


آن پادشاه جهود، وزيري داشت بي‌دين و فريب‌كار. وزير از فرط فريب‌كاري كارهايي انجام مي‌داد كه از نظر ديگران انجام نشدني و عجيب بود.


گفت :   "  ترسايان     پناه  جان   كنند                  دين خود را از ملك پنهان كنند (340)


كم كش ايشان را، كه كشتن سود نيست             دين، ندارد بوي، مشك و عود نيست (341)


سر   پنهان است  اند ر صد    غلاف                      ظاهرش با توست و باطن بر خلاف" (342)


وزير به شاه گفت: "ترسايان ( مسيحيان ) در مقابل تو تقيه مي‌كنند و دين خود را آشكار نمي‌كنند. بنابراين، بهتر است از كشتن آنها دست برداري چون فايده‌اي ندارد. دين امري ظاهري مانند مشك و عود نيست كه بتواني از بوي آن به وجودش پي ببري. دين سري پنهان است و امري است قلبي و دروني. آنها ممكن است در ظاهر خود را با دين تو موافق جلوه دهند ولي در باطن عقيده‌اي خلاف تو دارند.
در اينجا، مولانا بر اين نكته اساسي و مهم اشاره مي‌كند كه هر چند دين احكام عملي و ظاهري نيز دارد اما بنياد  دين بر قلب استوار است و آن همان چيزي است كه با زور و اكراه  سازگاري ندارد. " لا اكراه في الدين". البته آنچه از آثار مولانا بدست مي‌آيد بيانگر آن است كه او به شريعت بي‌اعتنا نبوده است اما يقينا هرگز ظاهر دين را همسنگ باطن آن نمي‌دانسته است. ظاهر را مي‌توان به مقتضاي حال به اشكال مختلف نشان داد اما باطن را نه.

شاه گفتش: "پس بگو، تدبير چيست؟                چاره آن مكر و آن تزوير چيست؟ (343)


تا نماند   در   جهان   نصرانيي                          ني  هويدا  دين   و نه   پنهانيي (344)


شاه به وزير گفت: " پس چاره‌ي آن مكر و تظاهر چيست؟ تا كار مي‌كنم كه ريشه‌ي نصراني‌ها‌(مسيحيان‌)  چه آنها كه دين خود را آشكار مي‌كنند و چه كساني كه دين خود را پنهان مي‌كنند، خشك شود.

گفت: " اي شه ! گوش و دستم را ببر               بينيم بشكاف و لب، در حكم مر (345)


بعد از آن در زير دار آور مرا                               تا بخواهد  يك شفاعت‌گر مرا (346)


بر منادي گاه كن  اين كار، تو                             بر سر راهي كه باشد چار  سو (347)


آن گهم از خود بران تا شهر دور                          تا دراندازم   در ايشان شر و شور (348)


وزير گفت: " اي شاه! بر خلاف ميل اما با حكمي قاطع (حكم مر) گوش و دست مرا ببر و بيني و لبم را بشكاف. سپس مرا به زير چو.به‌ي دار بياور و وانمود كن كه مي‌خواهي اعدامم كني، تا اين كه كسي بيايد و شفاعت مرا نزد تو كند كه بردارم نكشي. اين كار را در ميدان اصلي شهر (منادي‌گاه) و چهار راه عمومي شهر انجام بده تا همه ببينند. بعد از آن مرا به شهري دوردست تبعيد كن تا در آنجا مسيحيان را دچار فتنه و آشوب كنم.


پايان گفتار پانزدهم

نظر ها
افزودن جدید
سمیه مهدوی نیا   |1390-02-16 18:41:46
سلام
همین تعصبه که نذاشته ایران پیشرفت کنه و خودشو برتر از همه کشورها می دونه.
واقعا تعصب انسان رو کج بین می کنه و من اینو تو زندگیم تجربه کردم
روح اله حسني  - ادبيات فارسي   |1391-10-04 02:28:09
استاد سلام.من درحال امادگي براي آزمون كارشناسي ارشد ادبيات هستم.درجريان مطالعه شرح مثنوي با سايت شما اشنا شدم.بسيار كمكم كرد.سپاسگزارم.

سلام
ممنون از لطف شما.امیدوارم در امتحانتان موفق باشید.
سادات کیائی
فروغ   |1392-03-28 12:16:22
بسیار ممنونم
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تهران - مدر...

 
لینک های مرتبط