گفتار بیست و دوم ابيات 504 تا 524
 
 
 
   

گفتار بیست و دوم ابيات 504 تا 524

نامه الکترونیک چاپ PDF

در بيان آن كه : اين اختلافات در صورت روش است، ني در حقيقت راه

او ز يكرنگي عيسي بو نداشت              وز مزاج خمّ عيسي خو نداشت (504)


جامه‌ي صد رنگ از آن خمّ صفا              ساده و يكرنگ گشتي چون صبا (505)


آن وزير مكار كه به دروغ خود را مسيحي معرفي كرده بود از يكرنگي و محبت عيسي چيزي نمي‌فهميد. او از طبع و مزاج عيسي كه مردم را به وحدت و يكرنگي مي‌خواند آگاه نبود. در حالي كه وزير تلاش مي‌كرد همه را از هم دور كند، خم صفاي عيسي تمام كساني را كه وارد آن مي‌شدند، يكدل و يكرنگ مي‌كرد.

نيست  يكرنگي كزو    خيزد   ملال              بل   مثال   ماهي  و  آب   زلال (506)


گرچه درخشكي هزاران رنگهاست             ماهيان را با يبوست جنگهاست (507)


يكرنگي و وحدتي كه عيسي منادي آن است، آن‌گونه نيست كه موجب ملال و دلتنگي شود بلكه عالم يكرنگي و يا به عبارتي عالم بي‌رنگي او مانند آب زلال است كه گرچه رنگارنگ نيست اما براي ماهي حكم حيات و زندگي را دارد. از طرف ديگر، خشكي كه بر خلاف آب بسيار رنگارنگ است مطلوب ماهيان نيست.
در اين ابيات مراد از آب مي‌تواند درياي وحدت الهي باشد كه ماهيان آن همان اولياء خداوند هستند. در واقع، بايد گفت ملال و دلتنگي از ملزومات زندگي مادي است و كسي كه دلش به عشق و محبت زنده شده باشد به عالمي را يافته است كه دنيا و آنچه مربوط به آن است در آن راهي ندارد. بنابراين، ملالي هم در كار نيست. همان‌گونه كه مومنين در بهشت هيچ‌گونه ملال و دلتنگي ندارند چون چيزي كه ملال‌آور باشد، مادي است و آن نيز در بهشت جايي ندارد. به عبارت ديگر، عارفان كه غرق عشق و معرفت الهي هستند در همين دنيا به بهشت دست يافته‌اند. به قول خواجه حافظ:


من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي‌شود           وعده‌ي فرداي زاهد را چرا باور كنم


غزل  346 ( در بعضي از نسخه‌هاي حافظ اين بيت وجود ندارد)



كيست ماهي؟ چيست ماهي در مثل؟              تا  بدآن   ماند    ملك    عزّ و جل (508)


مولانا در اينجا مي‌خواهد بگويد كه از روي ناچاري مثال ماهي و دريا را آورده است زيرا در واقع، نمي‌توان خداوند را به مفاهيم اين جهاني همچون دريا تشبيه كرد اما براي نزديك كردن ذهن به موضوع چاره‌اي جز آن نبوده است.

صد هزاران بحر و ماهي در وجود                      سجده آرد  پيش  آن  اكرام  و جود (509)


در ا دامه توضيح بيت پيش مي‌گويد: از آن جهت تشبيه خداوند به دريا در واقع، درست نيست كه صدها هزار دريا و ماهي در برابر وجود سراسر كرم خداوند سجده مي‌كنند.

چند    باران   عطا   باران      شده                          تا   بدآن   آن  بحر  درّ افشان  شده (510)


چند   خورشيد   كرم       افروخته                          تا  كه ابر  و  بحر،   جود     آموخته (511)


پرتو دانش   زده  بر  خاك و طين                            تا كه   شد  دانه   پذيرنده     زمين (512)


خاك امين، و هر چه دروي  كاشتي                        بي‌خيانت   جنس    آن     برداشتي (513)


اين   امانت   زآن  امانت  يافته‌ست                         كآفتاب  عدل   بر   وي     تافته‌ست (514)


تا    نشان   حق    نيارد  نو  بهار                           خاك   سِرها   را   نكرده      آشكار (515)


در اين ابيات ، مولانا باز در پي شرح اين مفهوم است كه همه‌ي آنچه از جلوه‌هاي عالي در اين جهان مي‌بينيم، پرتوي از فيض الهي است و بنابراين، نمي‌توان خداوند را به آنها و يا آنها را به خداوند تشبيه كرد. مثلا چند قطره باران بخشش و عطاي الهي موجب پيدايش مرواريد در دريا مي‌شود.( طبق نظر قدما در مورد چگونگي بوجود آمدن مرواريد در صدف)  جود و بخشندگي ابر و دريا بخاطر تابش خورشيد كرم خداوند است. اين كه خاك پذيرنده‌ي دانه‌ها است و آنها را مي‌روياند به اين دليل است كه دانش الهي بر آن تابيده است. و نيز به همين خاطر است كه خاك، امين است و هر دانه‌اي در او بكاري، از همان جنس برداشت مي‌كني. چون آفتاب عدل الهي بر زمين تافته است، زمين اين امانتداري را از امانت الهي بدست آورده است. اين خاك امانتدار حق رازهاي خود را هنگام بهار آشكار مي‌كند و بهار نيز جز به فرمان حق نمي‌رسد.

آن   جوادي،   كه جمادي    را   بداد                   اين   خبرها،    وين  امانت،   وين    سداد، (516)


مر جمادي  را  كند   فضلش   خبير                     عاقلان    را     كرده     قهر      او   ضرير (517)


در اين دو بيت مقايسه‌اي ميان خاك( جماد )  و انسان ( عاقلان ) كرده است و مي‌گويد: خداوند بخشنده كه به خاك و جمادات ديگر امانت و راستي و استواري مي‌بخشد، در عين حال قهر او انسان‌هاي مدعي عقل را كه در برابر فرامين او سركشي كنند، كور مي‌كند.

جان  و دل  را طاقت آن جوش نيست               با كه گويم ؟  در جهان يك  گوش  نيست (518)


حقايقي كه مولانا در ابيات پيش بيان كرده است از نوع مسائلي نيست كه هر كسي توانايي فهم آنها را داشته باشد. بنابراين، مي‌گويد: هر جان و دلي طاقت فهم اين معاني را ندارد و چگونه اين حقايق را با ديگران در ميان بگذارم كه حتي يك گوش شنواي اين حقايق در جهان وجود ندارد. به قول شمس تبريز: " من گنگ خواب‌ديده و خلقي تمام كر، من عاجز از گفتن و خلق از شنيد نش."

( خط سوم، دكتر صاحب‌الزماني )

هر كجا گوشي بُد، از وي چشم گشت                        هر كجا سنگي بُد، از وي يشم گشت (519)


كيميا  ساز است، چه بود كيميا؟                                معجزه ‌بخش است، چه بود سيميا؟ (520)


هر كجا گوش شنواي حق وجود داشته باشد آن گوش با فضل الهي تبديل به چشم مي‌شود. يعني، از مرتبه‌ي شنيدن حقايق به مرتبه‌ي ديدن حقايق مي‌رسد. ( علم‌اليقين او به عين‌اليقين تبديل مي‌شود.) و همچنين با فضل الهي است كه سنگ و جماد وجود انسان به گوهر گران‌بهاي يشم تبديل مي‌شود. اين فضل خداوند كيميايي مي‌سازد كه قادر به انجام چنين كارهايي است. البته اين تمثيل ناقص است، چون در برابر كيمياي الهي، كيميا هيچ است.فضل الهي به ما قدرت انجام معجزه مي‌دهد و علم سيميا كه بوسيله آن مي‌‌توان كارهاي عجيب و غريب انجام داد، در مقابل اين قدرت انجام معجزه چيزي به حساب نمي‌آيد.

اين ثنا گفتن ز من ترك ثناست                                    كين دليل هستي، و هستي خطاست (521)


تمام تلاش سالك اين است كه در درياي حق فاني شود و تنها حق را ببيند نه ديگران و خود را. بنابراين، در اينجا مي‌گويد اين كه من ثناي حق را مي‌گويم درواقع، اين ثناگويي واقعي نيست زيرا من وجودي براي خود متصور شده‌ام كه ثناي حق مي‌گويد و اين امر به اين معني است كه من هنوز براي خود در مقابل خداوند هستي قائلم و اين تصور خود شرك و خطاست.

پيش هست او ببايد نيست بود                                چيست هستي پيش او؟ كور و كبود (522)


گر نبودي كور، زو بگداختي                                     گرمي خورشيد را بشناختي (523)


ور نبودي او كبود از تعزيت                                      كي فسردي همچو يخ اين ناحيت (524)


ما بايد در مقابل هستي خداوند، فاني و نيست شويم. هستي در مقابل هستي خداوند كور و كبود (ناقص و زشت ) است و ارزشي ندارد، چون اگر كور نبود خورشيد را مي‌ديد و وجودش تاريك و كبود نمي‌ماند. پس چون به حق نپيوسته‌، وجودش تاريك و افسرده است و اين افسردگي به محيط مادي هم سرايت كرده و آن نيز سرد و افسرده شده است.
در واقع، همان‌طور كه ايمان فرد با ايمان به اطراف و اطرافيان خود گرمي مي‌بخشد، افسردگي و سردي فرد بي‌ايمان نيز اين افسردگي را به محيط و ديگران انتقال مي‌دهد.


پايان گفتار 22

نظر ها
افزودن جدید
علیرضایی   |1390-10-13 20:07:02
سلام .استاد عالی بود .راستی آخرین جمله مصداق من بود اینطور نیست ؟

سادات كيائي
سلام
اميدوارم كه مصداق جمله ي قبل از آن باشيد.
سمیه مهدوی نیا   |1390-10-28 20:10:14
سلام
فکر کنم خیلی گرفتارید چون دیر به دیر update می کنید.
امين مبرهن   |1395-04-19 12:24:18
سلام
بيت ٥١٥ نيارد به جاي نياورد است

سلام
ممنونم. اصلاح شد.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تبریز

 
لینک های مرتبط