گفتار بیست و ششم ابيات 599 تا 620

نامه الکترونیک چاپ PDF

اعتراض مريدان در خلوت وزير

جمله گفتند: " اي وزير ! انكار نيست                  گفت   ما  چون گفتن  اغيار  نيست (599)


اشك  ديده ست  از فراق تو   دوان                    آه  آه  است  از ميان  جان  روان (600)


طفل  با  دايه  نه   استيزد،       وليك                  گريد او ، گر چه نه بد داند نه نيك (601)


مريدان وزير كه كاملا فريفته مكر او شده بودند، گفتند: اي وزير! ما هرگز قصد انكار تو را نداريم و حرف ما همچون حرف بيگانگان كه شناختي از تو ندارند و ممكن است درصدد انكار تو برآيند، نيست. ديده هاي ما از فراق تو اشكبار است و آه هاي جگرسوز از جانمان برمي‌آيد. اگر ما حرفي مي‌زنيم قصدمان انكار تو نيست بلكه ما همچون طفلي هستيم كه بخاطر مشكلي كه داريم، مي‌گرييم و طفل با اين گريه فقط مي‌خواهد مشكل خود را با زبان بي‌زباني به دايه بفهماند ، بدون اين كه قصد ستيز با او را داشته باشد. خلاصه اين كه مريدان با اين سخنان خود نشان مي‌دهند كه كاملا فريفته و شيفته وزير شده‌اند و اين همان چيزي است كه وزير به دنبال آن بود و حاضر شد گوش و بيني خود را در راه آن فدا كند.

ما  چو چنگيم و  تو  زخمه  مي زني                زاري  از  ما   نه،   تو   زاري    مي كني (602)


ما  چو  ناييم   و  نوا  در ما ز  توست                 ما  چو كوهيم  و   َصدا  در  ما   ز توست (603)


ما  چو شطرنجيم  اندر  برد  و   مات                  برد  و  مات ما  زتوست اي خوش صفات (604)


اين ابيات به ظاهر سخنان مريدان وزير است ولي درواقع، سخن خود مولاناست كه از هر فرصتي استفاده مي‌كند تا مطالب بلند عرفاني خود را بيان كند. در اين ابيات، مولانا شايد خطاب به مراد خويش شمس و يا حتي خطاب به خداوند با بياني مناجات‌گونه مي‌گويد كه در اراده‌ي مراد خود و يا خداوند فاني شده است و ديگر خودي نمي‌بيند تا بخواهد اعتراضي داشته باشد. معني ظاهري ابيات اين است كه مريدان مي‌گويند: ما همچون ساز چنگ هستيم و صدايي كه از آن برمي‌خيزد در اثر زخمه‌اي ( مضراب) است كه تو به آن مي‌زني. ما همچون ني هستيم كه تو در ما مي‌دمي و صدا ايجاد مي‌كني، مانند كوه هستيم كه صداي تو را بازتاب مي‌دهيم و بالاخره اين كه ما همچون شطرنج هستيم كه برد و باخت در آن حاصل حركات توست.

ما كه باشيم،  اي تو ما را جان جان                   تا  كه  ما  باشيم  با  تو  در  ميان؟ (605)


ما،   عدم‌هاييم   و  هستي‌هاي    ما                 تو ،   وجود   مطلق    فاني  نما (606)


با وجود تو ما چگونه مي‌توانيم ادعاي بودن داشته باشيم؟ به قول سعدي عليه الرحمه:
همه هر چه هستند از آن كمترند          كه با هستي‌اش نام هستي برند
(سعدي ، بوستان، باب عشق و مستي )
ما و هستي‌هاي ما يعني، همين جلوه‌هاي مقيد و مشروط درواقع، همگي عدم هستيم و آن وجود مطلق و بي‌هيچ شرط و قيد تويي اگرچه " فاني نما " هستي و قابل رويت با چشم ظاهربين نيستي. در حقيقت، عارفان به خصوص آنان كه قائل به مسئله وحدت وجود هستند، با ديد واقع بين خود از كثرت‌هاي عالم مادي و ظاهري عبور كرده‌اند و در پس همه آنها وحدتي را ديده‌اند كه همه عالم ظاهر تحت پوشش آن است. با اين تحليل بايد بگوييم كه مولانا در بيت 605 به چند نكته اساسي اشاره مي‌كند: 1) خداون هستي مطلق است و "هستي" منحصر در اوست.  2) همه موجودات ، غير از خدا، معدوم و " نيست " اند.  3) وجود همه موجودات و هستي تمام آنها درواقع، همان هستي خداست، " همه اوست".  ‌4)عالَم غير خدا داراي هستي نيست بلكه هستي نما و يا به عبارت ديگر " تجلي " خداست.
البته مسلما منظور مولانا و ديگر عارفان اين نيست كه عالم و آدم وجود خارجي ندارند بلكه مي‌خواهند بگويند كه اصل وجود خداوند است و چيزي خارج از او موجود نمي‌باشد. به قول ابن عربي:  " عالم در جنب خدا وجودي متوهم است و موجود نيست . وجود و موجودي غير از عين حق نيست.
( الفتوحات، ج4 ، ص 40 )

ما  همه  شيران ،  ولي  شير  عَلَم                  حمله شان   از  باد   باشد  دم به دم (607)


حمله شان  پيدا  و ناپيداست  باد                     آن  كه ناپيداست ،  هرگز گُم مباد (608)


باد  ما  و  بود  ما   از  داد  توست                    هستي  ما  جمله  از  ايجاد  توست (609)


مولانا در ابيات بالا با ذكر شير عَلَم و حركت آن در اثر وزش باد، هر مطلبي را كه در بيت 606 گفته بود‌، تاكيد مي‌كند. تصوير شيري كه بر روي عَلَم ( پرچم ) شاهان و سرداران قديم مي‌كشیدند، در اثر وزش باد به حركت در‌مي‌آمد ولي نه آن شير، شير واقعي بود و نه اين كه حركتش از خودش بود. مولانا با اين تمثيل مي‌خواهد بگويد كه ما آدميان نيز به ظاهر زنده و جانداريم ولي درواقع، اين طور نيست و آن كه به ما صفت بودن و جنبش و حركت مي‌دهد، خدايي است كه با چشم ظاهر ديده نمي‌شود. " باد ما "  و  " بود ما "  يعني همه چيز ما اعم از غرور و احساس وجود ما و وجود ما همه داده توست.

لذت هستي  نمودي نيست  را                  عاشق خود كرده بودي  نيست  را (610)


لذت     اِنعام   خود      را     وامگير             نُقل  و  باده  و جام خود  را  وامگير (611)


ور بگيري كيت  جست و جو كند؟                نقش   با   نقاش  چون   نيرو  كند؟ (612)


منگر  اند ر  ما  ، مكن  در  ما   نظر               اندر   اكرام   و  سخاي  خود  نگر (613)


ما  نبوديم   و   تقاضامان       نبود،               لطف   تو    ناگفته    ما    مي شنود (614)


در اين ابيات، كلام مولانا كاملا شكل مناجات به خود مي‌گيرد و گويا كاملا از داستان دست كشده است و با خداي خود راز و نياز مي‌كند. در اينجا، مولانا مي‌گويد: خداوندا ! تو لذت هستي را به ما كه در قياس با تو "نيست"  و "عدم" محسوب مي‌شويم، عنايت كردي. تو بودي كه ما را از نيستي به هستي آوردي و به عشق خود مبتلا كردي. شايد بتوان گفت كه منظور مولانا در اين ابيات اين است كه همه موجودات از جمله انسان در عالم عدم يا همان عالم "اعيان ثابته" يا به عبارت ديگر "عالم علم" خداوند وجود داشتند و با ارده خداوند به صورت خارجي و اين جهاني درآمدند. درابيات 611 و 612 مي‌گويد: اگر لذت اين انعام كه همان "لذت هستي" است و مانند نقل و باده خوشگوار و مستي‌آور است از ما بگيري ديگر كسي وجود ندارد كه در راه تو و شناخت تو گام بردارد. نقش در صورتي وجود دارد كه نقاشي او را بوجود آورد وگرنه چطور نقش مي‌تواند با نقاش خود مقابله كند. شايد اين ابيات اشاره به حديث قدسي معروف ... خَلقتُ الخلقُ لكي اُ عرَف ( آفريدم تا شناخته شوم) داشته باشد. در بيت 613 مي‌گويد: به ما و اعمال ما منگر بلكه به اين بنگر كه اين هستي ظاهري ما اثر " اكرام و سخاي " توست. در بيت 614 هم مي‌گويد: وقتي ما در عالم عدم بوديم ( يا در عالم اعيان ثابته و عالم علم حق تعالي ) هنوز قادر به بيان تقاضاي خود براي آمدن به اين جهان نبوديم ولي لطف تو آن نياز ما را مي‌شنيد و به آن پاسخ داد و جامه هستي بر ما پوشاند.

نقش،   باشد  پيش   نقاش  و   قلم              عاجز و بسته،  چو  كودك  در  شكم (615)


پيش قدرت ،   خلق ِ جمله   بارگه                 عاجزان ، چون  پيش سوزن   كارگه (616)


گاه   نقش ديو   و  گه  آدم  كند                    گاه  نقش    شادي   و  گه   غم  كند (617)


دست  نه،  تا دست جنباند به دفع                 نطق  نه،   تا  دم  زند   در  ضرّ و نفع (618)


در اين ابيات، مولانا مطالب قبلي را پي مي‌گيرد و انسان را به نقشي تشبيه مي‌كند كه نقاش آن را به هر صورتي كه بخواهد ، درمي‌آورد. در بيت 616 مي‌گويد: همه مخلوقات ( خلق جمله بارگه) در برابر قدرت خداوند عاجز و ناتوان‌اند. درست مانند نقشي كه روي پارچه كارگاه نساجي مي‌دوزند و آن نقش هيچ اختياري در برابر سوزن يا قلاب گلدوزي ( قدرت حق) از خود ندارد. در بيت 617 نيز مي‌گويد: آن نقاش و نگارگر حقيقي ‌(خداوند‌) هر نقشي را كه بخواهد اعم از ديو و آدم و شادي و غم مي‌آفريند و كسي نمي‌تواند مانع او شود.  و نهايتا در بيت 618 مي‌گويد: هيچ كس نه دستي دارد كه مانع كار خداوند شود ( دست جنباند به دفع‌) و نه كسي زباني دارد تا در مقابل قدرت خداوندي از سود و ضرر خود دم بزند.

تو ز قرآن  بازخوان  تفسير بيت               گفت  ايزد :   ما   رميتَ اِذ رميت (619)


گر  بپرّانيم تير ، آن نه  ز ماست               ما كمان   و  تيراندازش  خداست (620)


در اينجا، مولانا براي تاييد گفتار خود در ابيات پيشين مبني بر همه كاره بودن خداوند و هيچ كاره بودن مخلوقات به قرآن استناد مي‌كند و قسمتي از آيه 17 سوره الانفال را ذكر مي‌كند: ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي‌( تو نبودي كه تير افكندي، خدا تير افكند‌) يعني انسان ابزاري بيش نيست و همچون كماني است كه تيرانداش خداوند است.


پايان گفتار 26

نظر ها
افزودن جدید
ناشناس   |1396-08-01 00:32:31
شربت اندر شربت است اینجا
سجاد   |1397-06-05 04:58:34
بسیار عالی
ممنون
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
پائیز - روس...

 
لینک های مرتبط