گفتار بیست و هفتم ابيات 621 تا 646

نامه الکترونیک چاپ PDF

اين نه جبر،  اين معني جباري است               ذكر   جباري   براي     زاري   است (621)


زاري  ما   شد     دليل       اضطرار                خجلت   ما    شد     دليل      اختيار (622)


گر نبودي اختيار، اين شرم چيست؟                وين دريغ و خجلت و آزرم چيست؟ (623)


زجر شاگردان و استادان  چراست؟                خاطر،  از  تدبيرها  گردان چراست؟ (624)


مولانا در اين ابيات به دنبال دفع شبهه‌اي است كه ممكن است از خواندن ابيات بالا براي خواننده مثنوي پيش آمده باشد. در آن ابيات، مولانا به گونه‌اي سخن گفته بود كه ممكن است از آنها بوي جبر به مشام خواننده برسد. اما مولانا در اينجا سعي مي‌كند معناي جبر و اختيار را تا حدودي روشن كند و نوعي سازگاري بين اين دو مقوله براي انسان ايجاد كند. مولانا در شش دفتر مثنوي حدود 70 مرتبه با آوردن حدود 200 بيت به اين موضوع مهم پرداخته است. از تمام ابياتي كه مولانا در مورد جبر و اختيار آورده است، مي‌توان اين گونه برداشت كرد كه مولانا بشر را نه مطلقا مجبور مي‌داند و نه يكسره آزاد و مختار. به طور خلاصه اين كه وقتي مولانا از بالا و در معيت و همراهي حق به هستي مي‌نگرد، همه چيز را در مشيت خداوند مي‌بيند و نشاني از سالك و اختيارش در كار نيست. اما وقتي در حالت عادي و غير فاني در حق به هستي مي‌نگرد، علل و اسباب و از جمله اختيار آدمي را نيز مورد توجه قرار مي‌دهد. پس سالك تا وقتي كه به مرتبه فنا نرسيده است و يا نظر به مقام جباريت و همه كاره بودن خداوند در هستي ندارد، در خود احساس نوعي اختيار مي‌كند اما وقتي در حق فاني شد ديگر نه خودي مي‌بيند و نه اختياري.
در ابيات فوق مولانا مي‌گويد: اين كه از جبر و هيچ‌كاره بودن انسان در هستي گفته شد منظور جبري است كه جبريون از آن سخن مي‌گويند و بنده را در آنچه مي‌كند بي‌اراده و غير مسئول مي‌دانند، نبود بلكه منظور اين بود كه وقتي به مقام جباريت و همه كاره بودن خداوند در عالم نگاه كنيم، خود به خود در مقابل عظمت پروردگار خود را كوچك مي‌بينيم و اين باعث مي‌شود تا در مقابل او احساس خشوع و تواضع كرده  و به زاري بيافتيم.اين زاري و عجز در برابر خداوند هم نشانه اين است كه در برابر قدرت حق هيچ هستيم و هم دليل آن است كه از كرده خود و گناه خود پشيمانيم و خجالت مي‌كشيم. بنابراين، خود را به نوعي داراي اختيار و مسئول اعمال نيك و بد خود مي‌دانيم. به همين دليل است كه استاد حق دارد شاگرد را تنبيه كند و باز به همين خاطر است كه ذهن ما براي انجام درست كارها به گردش درمي‌آيد.

ور  تو گويي :  غافل است  از جبر  او              ماه  حق  پنهان كند  در  ابر   رو، (625)


هست اين را خوش جواب،  ار بشنوي             بگذري از كفر و در دين  بگروي: (626)


حسرت   و  زاري   گه ِ   بيماري است             وقت  بيماري  همه بيداري است (627)


آن   زمان  كه   مي شوي   بيمار   تو              مي كني  از   جرم   استغفار    تو (628)


مي  نمايد     بر   تو    زشتي  ِ     گنه             مي كني  نيت كه : باز آيم به ره (629)


عهد و پيمان مي كني كه : بعد از اين              جز كه طاعت نبودم كاري گزين (630)


پس يقين گشت اين كه : بيماري تو را             مي ببخشد هوش و بيداري  تو را (631)


اگر تو بگويي : " كسي كه از كرده بد خود پشيمان شده و زاري مي‌كند، در آن لحظه از جبري بودن امور و جباري و قدرت مطلق پروردگار غافل است و در آن لحظه " ماه حق " روي خود را از او پوشانده و او قادر به مشاهده قدرت حق نيست "،  بايد بداني كه اين طور نيست.  اين اعتراض تو پاسخي دلنشين دارد كه اگر خوب به آن گوش دهي از كفر و باطل دست برمي‌داري و به دين و حقيقت مي‌پيوندي. " حسرت و زاري" هنگامي براي بنده رخ مي‌دهد كه او دردي دارد و آن درد باعث بيدار ماندن او مي‌شود و در همين " بيداري" است كه "جباري " حق را مشاهده مي‌كند و خود را در مقابل حق عاجز مي‌بيند. خلاصه اين كه اين حسرت و زاري در اثر آگاهي است نه در اثر غفلت.
مولانا براي روشن شدن مطلب، اين بيماري روحي و معنوي را به بيماري جسمي تشبيه مي‌كند كه در آن نيز بنده به نوعي بيدار مي‌شود و از گناهان استغفار مي‌كند و به توبه و بازگشت به خدا مي‌افتد. در بيت 631 مولانا نتيجه مي‌گيرد كه بيماري سالكان راه حق، بيداري و هوشياري مي‌آورد نه غفلت.

پس بدان اين اصل را،  اي اصل ‌جو               هر كه را  درد  است،   او برده ‌ست  بو (632)


هر   كه  او    بيدارتر   ،   پر   دردتر               هر كه  او    آگاه تر   ،     رخ     زردتر (633)


گر  ز  جبرش آگهي،   زاريت  كو ؟                بينش ِ       زنجير ِ      جباريت       كو؟ (634)


بسته در زنجير ،  چون  شادي   كند؟            كي     اسير      حبس    آزادي   كند ؟ (635)


در اينجا، مولانا نتيجه ابيات پيش را به صورت يك " اصل" و قاعده بيان مي‌كند و آن " اصل" اين است كه هر كس دردي داشته باشد، بويي از معرفت و حقيقت برده است و همين آگاهي كلي از حقيقت او را به طلب واداشته است. شايد بتوان گفت بدترين و خطرناك‌ترين مرض‌ها و بيماري‌ها آنهايي هستند كه درد ندارند، مانند بيماري مشهور قرن ما، ايدز. اگر دردي احساس شود، انسان به دنبال درمان آن مي‌رود ولي اگر دردي نبود، نيازي به درمان نيز احساس نمي‌شود حال آن كه بيماري كار خود را مي‌كند و جسم را از كار مي‌اندازد. در بيماري‌هاي غير جسمي نيز مطلب همين گونه است. كسي كه جاهل است ولي درد جهل خود را احساس نمي‌كند و بويي از حقيقت نبرده است، مطمئنا در جهل خواهد مرد.  به قول خواجه حافظ :
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي             بگذار تا بميرد در عين خودپرستي
در عوض هر كه دردي داشته باشد و بويي از حقيقت برده باشد، همين درد، طلب آگاهي او را بيشتر مي‌كند و بر عكس. پس "زاري" نشانه آگاهي از جباري حق و ديدن " زنجير جباري" حق است. يعني آن كسي كه زاري مي‌كند بايد از جباري حق آگاه باشد و ببيند كه تمام امور به خواست و مشيت او انجام مي‌شود. پس اگر تو هم واقعا از اين مسئله آگاهي چرا در مقابل خداوند زاري و تواضع نمي‌كني و به غرور و غفلت خود ادامه مي‌دهي؟ اين طبيعي است كه هر كس در زنجير باشد، بنالد و شادي نكند.  پس تو كه در زنجير جباري و مشيت الهي گرفتاري چرا نمي‌نالي و همچنان غافلانه به سرخوشي ادامه مي‌دهي؟

ور   تو    مي بيني   كه    پايت    بسته اند           بر   تو    سرهنگان  شه بنشسته اند ، (636)


پس    تو    سرهنگي    مكن   با    عاجزان            زآن كه  نبود  طبع و خوي  عاجز  آن (637)


چون    تو  جبر    او    نمي بيني ،     مگو             ور   همي     بيني،     نشان ِ    ديد  كو؟ (638)


در  هر  آن  كاري كه ميل   استت   بدان               قدرت    خود    را    همي  بيني  عيان (639)


وندر آن كاري كه ميلت نيست و خواست             خويش را جبري كني، كين از خداست (640)


اگر تو مي‌بيني كه دست و پايت را بسته‌اند و "سرهنگان شه" يعني ماموران شاه و در اينجا همان عوامل و مظاهر قدرت حق، بر تو مسلط شده‌اند، و يا به عبارت ديگر، وقتي مي‌بيني كه در مقابل قدرت و مشيت حق كاره‌اي نيستي تو هم مانند يك عاجز عمل كن و در مقابل مردم ناتوان اظهار قدرت نكن.
در اينجا، توصيه اخلاقي مولانا اين است كه دچار غرور و خودبيني نشويم و مردمان بدكار را تحقير نكنيم بلكه بدانيم ما و آنان مقهور قدرت الهي هستيم و كارمان تنها با بازگشت به درگاه او و توبه و زاري اصلاح مي‌شود. آن‌طور كه نقل مي‌كنند خود مولانا به بدان و بدكاران به ديده تحقير نمي‌نگريست بلكه با شفقت و مهرباني سعي در اصلاح آنان داشت. وقتي مورد طعن طاعنان نيز قرار مي‌گرفت كه مي‌گفتند: " مولانا خود خوب است ولي مريدانش بدمردمان‌اند" ، جواب مي‌داد: اگر مريدان من نيك مردمي بودند كه من مريدشان مي‌شدم . از آن رو آنان را به مريدي پذيرفته‌ام كه نكو حالشان گردانم !
در بيت 638 مولانا مي‌گويد: " اگر تو جباريت خدا را نمي‌بيني، پس حرفش را هم نزن و اگر به مقامي رسيده‌اي كه اين جباريت حق را مي‌بيني، علامت اين معرفت و آگاهي كجاست." زيرا همان‌طور كه مولانا بيان داشت، نشانه توجه به جباري پروردگار ، زاري و اظهار عجز است. در ابيات 639 و 640 با ردّ حرف  جبرگرايان افراطي مي‌گويد كه همه اين حرفهاي تو بهانه‌اي بيش نيست. هر كاري كه مطابق ميلت است، خود را در انجام آن مختار و داراي قدرت مي‌بيني ولي نسبت به هر كاري كه تمايل نداري خود را جبري مي‌كني و مي‌گويي: اين كار كار ِ خداست ! و آن را به خدا نسبت مي‌دهي.

انبيا       در     كار      دنيا    جبري‌   اند                 كافران   در  كار   عقبي   جبري‌اند (641)


انبيا       را     در  كار     عقبي     اختيار                جاهلان    را    كار    دنيا     اختيار (642)


زآن كه هر مرغي به سوي جنس خويش                مي پرد او در پس و جان پيش پيش (643)


كافران  چون  جنس   سجين      آمدند                    سجن  دنيا  را  خوش  آيين  آمدند (644)


انبيا          چون    جنس    عليين   بدند                   سوي   عليين    جان  و   دل  شدند (645)


اين   سخن   پايان   ندارد  ،   ليك    ما                     باز   گوييم   آن    تمام    قصه    را (646)


جبر و جبري بودن يك معناي نسبي است. هم انبيا مي‌توانند جبري باشند و هم كافران ( جبرگرايان) اما انبيا در كار دنيا جبري هستند يعني، دنيا را به خداوند جبار مي‌سپارند و چون به دنيا و آنچه در آن است دلبستگي ندارند، كارهاي مربوط به دنيا را از سر ضرورت و اجبار انجام مي‌‌دهند اما كافران جبرگرا كار آخرت را به جبر مربوط مي‌كنند تا زير بار مسئوليتهاي شرعي و معنوي خود نروند. انبيا در كار آخرت خود را مسئول مي‌دانند و عواقب نيك و بد كارهاي خود را مي‌پذيرند اما جاهلان و ناآگاهان فكر مي‌كنند كار دنيا به اختيار آنهاست و اعمال آنها نقشي در آخرت آنها ندارد بلكه امر آخرت به صورت جبري است و هر چه خدا بخواهد بدون در نظر گرفتن اعمال دنيايي آنها صورت مي‌پذيرد.
در ابيات 643 تا 645 ، مولانا دليل اين تمايلات متناقض انبيا و كافران را نسبت به جبر و اختيار بيان مي‌كند. مي‌گويد كه اين مسئله مانند اين است كه هر مرغي تمايل دارد به سوي مرغ همجنس خود پرواز كند. در واقع، اين جان و روح اوست كه ابتدا در اين مسير به پرواز درآمده و سپس جسم او به پرواز درمي‌آيد. يعني، جسم در كارهاي خود تابع جان و روح است و هر كسي به سوي جان و اصل خويش مي‌رود و چون كافران فطرت دوزخي‌(سجّين) دارند، زندان دنيا  ‌(سجن دنيا ) را دوست دارند، زيرا همانند دوزخ است. در مقابل، پيامبران چون از عالم ملكوت هستند، به سوي معنويت و عالم بالا مي‌روند كه در آنجا هر چه هست جان و دل است و از دنيا و ماديات خبري نيست.
مولانا در بيت 646 با بيان اين كه اين اسرار و حقايق را پاياني نيست، موقتا بحث را رها مي‌كند و به قصه وزير و مريدانش بازمي‌گردد.

پايان گفتار 27


نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تهران - مدر...

 
لینک های مرتبط