گفتار سی و هشتم ابیات 873 تا 903

نامه الکترونیک چاپ PDF

طنز انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش

این عجایب دید آن  شاه   جهود                  جز که  طنز و جز که  ا نکارش  نبود (873)


آن شاه جهود با دیدن این همه عجایب نه تنها ایمان نیاورد بلکه جز تمسخر و انکار چیزی از خود بروز نداد.
در حقیقت« مولانا به این نکته اساسی اشاره می کند که اگر انسان نخواهد حقیقت را بپذیرد هیچ معجزه و امر غریبی هم نمی تواند او را وادار به پذیرش حق نماید بلکه هر چه دلایل بیشتر و واضح تر  می شوند انکار او نیز بیشتر و بیشتر می شود. به قول خود مولانا :
هر درونی که خیال اندیش شد               چون دلیل آری خیالش بیش شد

ناصحان گفتند  از  حد  مگذران                   مرکب  استیزه   را    چندین   مران (874)


نصیحت کنندگان از روی خیرخواهی به شاه گفتند که ظلم و انکار حق را از حد مگذران و از اسب سرکش ستیزه گری پایین بیا و با این سرعت به سمت باطل نرو !

ناصحان را  دست بست و بند کرد              ظلم  را   پیوند  در   پیوند   کرد (875)


شاه به جای این که به نصیحت ناصحان گوش کند و از ظلم و انکار حق دست بردارد، همه آنها را در غل و زنجیر کشید و بر ظلم خود تا می توانست افزود.
در واقع، این راهی است که همه ظالمان و دیکتاتورهای تاریخ رفته  و خواهند رفت و به همین شیوه سند نابودی خود را امضا کرده اند.

بانگ آمد کار چون اینجا  رسید :               " پای  دار  ای سگ ! که قهر ما رسید " (876)


از جانب حق بانگ آمد : حالا که کار به اینجا رسید، پس ای سگ ! صبر کن تا عذاب ما نازل شود !  از نظر مولانا لطف حق با ظالمان حدی دارد و اگر ظالمان از آن حد فراتر روند دیگر نوبت قهر خداوند می رسد. همان طور که در جای دیگر می گوید :
لطف حق با تو مدارا ها کند      چون که از حد بگذرد رسوا کند

بعد از آن آتش چهل گز  برفروخت           حلقه گشت و آن جهودان  را  بسوخت (877)


سپس عذاب الهی نازل شد ، آتش به اندازه چهل گز ( حدود 40 متر ) افروخته شد و شاه ستمگر و همه جهودان پیرامونش را دربرگرفت و سوزاند.
در ابیات پیشین در بخشی که با عنوان : " عناب کردن آتش را ، آن پادشاه جهود "  آمده بود ، دیدیم که چطور مولانا از زبان آتش برای پادشاه جهود توضیح داد که آتش تنها ماموری از جانب خداست و به فرمان او عمل می کند و هر که را او بخواهد می سوزاند و هر که را نخواهد، نمی سوزاند: ...تیغ حقم هم به دستوری بُرم   (دفتر اول بیت 834 ) اما پادشاه جهود ایمان نیاورد و بر ظلم خود افزود و آتش نیز با سوزاندن او و تمام جهودانی که پیرامون آتش ایستاده بودند این حقیقت را که تنها به فرمان حق عمل می کند، برای آنها به یک حقیقت تجربی تبدیل کرد. و این سزای همه کسانی است که به نصیحت ناصحان گوش نمی کنند و به ظلم خود ادامه می دهند.

اصل    ایشان    بود  آتش   زابتدا           سوی   اصل    خویش   رفتند   انتها (878)


هم   زآتش زاده بودند آن فریق              جزوها   را   سوی کل باشد   طریق (879)


آتشی بودند  مومن سوز،   و بس           سوخت خود را آتش ایشان چو خس (880)


مولانا در این سه بیت به همان خاصیت تجاذب که بین هر جنس با همجنس خویش هست اشاره می کند و می گوید: این جهودان از همان ابتدا نیز آتش خو بودند و طبع و خوی ابلیسرا که او هم اصلش از آتش است، داشتند و سرانجام نیز به حکم جذب جنسیت به آتش بازمی گردند. آن جهودان اخدود که مومنان را  می سوزاندند در نهایت همچون خس و خاشاک در آتش خود سوختند و به دوزخ واصل شدند.

آن  که  بود  هست  اُمه اَلهاویه              هاویه  آمد   مر   او    را    زاویه (881)


مادرِ   فرزند ، جویان  وی است               اصل ها  مر  فرع ها  را  در پی است (882)


این دو بیت در توضیح سه بیت پیش آمده است. مراد از هاویه یکی از طبقات دوزخ است.
در قرآن کریم آیات 9- 8 سوره القارعه آمده است:  " و امّا من خفّت موازینه فاُمُهُ هاویه "  یعنی: " کسی که بار اعمال نیکش سبک باشد، پناهگاهش ( جایگاهش ) دوزخ است."
مولانا در این دو بیت بر اصل جنسیت پای می فشرد و می گوید: هر که بدکار باشد اصلش از آتش است و چنین کسی فقط جایگاهش در گوشه دوزخ است. به عبارتی مادر او دوزخ است ( امه هاویه ) ودرست مانند مادری که فرزند خود را می جوید، دوزخ نیز جوینده فرد بدکار می شود.

آبها در حوض اگر  زندانی است             باد نشفش   می کند  کار کانی  است (883)


می رهاند ،  می برد   تا  معدنش           اندک اندک  ،  تا   نبینی    بُردنش (884)


این نیز مثال دیگری از بازگشتن اجزا به اصل خود است که باد می وزد و ذرات آب را که ظاهرا در حوض زندانی هستند به صورت بخار به خود جذب می کند ( نشفش می کند ) و به صورت ابر درمی آورد. ابر باران می شود و باران به دریا می ریزد. این کار را باد که خود یکی از ارکان اربعه هستی ( آب، باد، خاک و آتش ) است، انجام می دهد. و این عمل چنان اندک اندک و به تدریج انجام می شود که دیده نمی شود و محسوس نیست.

وین نفس ، جانهای ما را همچنان          اندک اندک دزدد از حبس جهان (885)


تا   ا لیه   یَصعَد    اَطیابُ   الکلم           صاعداً    منّا    الی   حیثُ     عَلِم (886)


جان های ما نیز که همچون آبی که در حوض زندانی است در تن های ما زندانی است توسط نفس هایی که در هر لحظه می کشیم از تنمان دزدیده می شود و کم کم روح از زندان تن آزاد می شود. به قول یکی از شاعران معاصر: زندگی کردن من مردن تدریجی بود                هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردم
در حقیقت با هر نفسی که می کشیم، قدمی به مرگ نزدیک می شویم اما این مرگ برای انسان مومن نه تنها شوم نیست بلکه امری مبارک است.
در بیت 886 که مصراع اول آن از آیه 10 سوره فاطر اقتباس شده است، می گوید:
" کلمات نیکو ( ارواح پاک مومنان )  به بارگاه الهی صعود می کنند و تا جایی که فقط خدا می داند بالا می روند."

تر    تقی   انفاسنا     بالمنتقی            متحفاً     منّا     الی    دار     ا لبقا (887)


ثم  تاتینا    مکافاه      المقال               ضعفَ ذاک رحمه من ذی الجلال (888)


ثمّ      یلجینا    الی     امثالها              کی  نیال     العبد    ممّا     نالها (889)


هکذی تعرج   و تنزیل دایما                 ذا    فلا    زلت    علیه    قایما (890)


نفس های ما در قالب این واژه های پاک ( ستایش  پروردگار ) همچون تحفه ها و هدایایی از جانب ما به سرای جاودان بالا می رود.
سپس در قبال این ستایش ها ، از طرف خداوند والجلال و شکوهمند دو برابر آنها رحمت به ما داده می شود.
پس از آن پروردگار ما را به گفتن سخنانی مانند آنها وامی دارد تا  بنه از آنچه بدان رسیده است، بالاتر رود.
بدین گونه همواره تسبیح و دعای ما بالا می رود و رحمت حق پایین می آید ،  و تو همواره برای ستایش حق و بهره مندی از رحمت او آماده ای.

پارسی   گوییم: یعنی این کشش       زآن   طرف آید که  آمد  آن  چشش (891)


چشم هر قومی به سویی مانده است  کآن طرف یک روز ذوقی رانده است (892)


تا کششی از جانب حق نباشد، بنده به آن سو کشیده نمی شود و تا این کشش نباشد، هیچ کوششی از جانب بنده انجام نمی شود و اگر هم انجام شود به جایی نمی رسد اما قبل از آن که چنین کششی ایجاد شود، پروردگار مزه معرفت خود را به بنده می چشاند و درواقع، این چشاندن (چشش ) مقدم بر کشش است. بنابراین، انسان همیشه متوجه طرفی است که از آن طرف احساس ذوق و لتی ( چشش و چشیدن ) داشته است، یعنی انسان با اندک آگاهی از اسرار حق به سوی حق کشیده می شود.

ذوق جنس از جنس خود باشد یقین   ذوق جزو از کلّ خود باشد، ببین (893)


مولانا در این بیت و ابیات پس از آن علل و اسباب کشش را بیان می کند. یکی از این علل که باعث کشش بین دو چیز می شود، کشش دو چیز و یا دو کس است که با هم سنخیت دارند. این کشش قطعی است. هر جزئی نیز نسبت به کل خود دارای میل و کشش است.

یا، مگر آن قابل جنسی بود                چون بدو پیوست، جنس او شود (894)


نوع دوم زمانی است که آن دو چیز یا دو کس همجنس نیستند اما این قابلیت وجود دارد با هم همجنس شوند.

همچو آب و نان ، که جنس ما نبود      گشت جنس ما و اندر ما فزود (895)


مانند آب و نان که در ابتدا همجنس ما نیستند اما این قابلیت را دارند که پس از خورده شدن به جنس ما تبدیل شده و باعث رشد و نموّ جسم ما شوند.

نقش جنسیّت ندارد آب و نان             زاعتبار آخر، آن را جنس دان (896)


آب و نان از جنس انسان نیستند ولی وقتی توسط انسان هضم شدند به عبارتی، جنس انسان می شوند.

ور ز  غیر جنس باشد ذوق ما            آن مگر مانند باشد جنس را (897)


آن که مانند است باشد عاریت           عاریت باقی نماند عاقبت (898)


نوع چهارم کشش میان چیزهایی است که همجنس نیستند اما یک شباهت یا اشتباه باعث می شود آنها همجنس شمرده شوند. این گونه کشش ها " عاریت " است و پایدار نمی ماند.

مرغ را گر ذوق آید از صفیر               چون که جنس خود نیابد، شد نفیر (899)


مانند این که مرغ جذب صدای صیادی می شود که صدای مرغی شبیه او را درآورده است و او به گمان یافتن همنوع به آن سو می رود ولی وقتی می بیند همجنسی در کار نیست از آن صدا بدش می آید.

تشنه را گر ذوق آید از سراب           چون رسد در وی، گریزد، جوید آب (900)


مثال دیگر این که وقتی انسان تشنه سرابی را می بیند به آن میل پیدا می کند ولی وقتی به آن رسید از آن می گریزد و دوباره به دنبال آب می رود.

مفلسان هم خوش شوند از  زرّ  قلب               لیک آن رسوا شود در دار ضرب (901)


باز مثال دیگر: اگر تهیدستان سکه تقلبی طلا به دستشان برسد، خوشحال می شوند ولی وقتی آن سکه ها به ضرابخانه می رود، تقلبی بودنشان معلوم می شود.

تا زر اندودیت از ره نفکند                 تا خیال کژ تو را چه نفکند (902)


پس راقب باش که سکه های تقلبی فریبت ندهند. زنهار تا خیالات نادرست تو را به چاه هلاکت نیفکند. خلاصه این که گول ظاهر را نخورید و به باطن امر توجه کنید.

از کلیله بازجو آن قصه را                وندر آن قصه طلب کن حصّه را (903)


مولانا توصیه می کند که برای روشن شدن قضیه به حکایتی که از کلیله و دمنه می آورد، دقت کنیم و از آن قصه بهره (حصّه) برگیریم.

پایان گفتار 38

نظر ها
افزودن جدید
شاهرخ   |1392-08-01 13:29:32
سلام و تشکر استاد، مثل همیشه عالی.
استاد میدونم سرتون شلوغه و تایپ کردن و وقت گذاشتن سخت،اما اگه بشه حداقل هفته ای یک مقدار مثنوی رو ادامه بدین خیلی خوب میشه،جدا سخته زیاد صبر کنیم واسه مطالب جدید:)

سلام
سعي خودم رو مي كنم.شما هم دعا كنيد.
ممنون از لطف شما
موفق باشيد
سادات كيائي
بازهم ممنون و سپاس بابت وقتی که صرف میکنید
mhdi   |1394-08-16 12:47:10
سلام قسمت بعدش رو پیدا نمیکنم از بیت ۹۰۳ به بعد ..اگه ممکنه راهنمایی کنید
۰۹۲۱۶۵۵۷۴۷۱شمارم هست متصل به اینترنت

سلام
ادامه بحث در گفتار 39 است.لطفا از بالای صفحه اصلی روی شرح مثنوی کلیک کنید و سپس گفتار 39 را انتخاب کنید.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط