گفتار چهل و سه ابیات 996 تا 1030

نامه الکترونیک چاپ PDF

مقرر شدن ترجیح جهد، بر توکل

زین نمط بسیار برهان گفت شیر               کز جواب ، آن جبریان گشتند سیر (996)

شیر از این گونه دلایل و برهان ها در ترجیح دادن جهد بر توکّل نمونه های بسیاری برای آن نخجیران جبری مسلک گفت و آنها را وادار به عقب نشینی از حرف خود کرد.

روبَه و آهو و خرگوش و شغال                 جبر را بگذاشتند و قیل و قال (997)

روباه و آهو و خرگوش و شغال همگی از جبرگرایی و قیل و قال و مناظره و مجادله در این خصوص دست برداشتند.

عهدها کردند  با  شیر   ژیان                     کاندرین بیعت نیفتد در زیان (998)


نخجیران با شیر توافق کردند که هر روز خوراک او را بفرستند، به طوری که شیر در این معامله زیان نبیند و هر روز به شکار خود دست یابد.

قسم هر روزش بیاید  بی جگر                 حاجتش نبود  تقاضای  دگر (999)


نخجیران تعهد کردند که غذای روزانه شیر را به او برسانند و شیر بی هیچ دردسری و بدون خون جگر خوردن( بی جگر) به طعام خود دست یابد و نیاز به صید دیگری نداشته باشد.

قرعه بر هر که فتادی روز روز                  سوی آن شیر او دویدی همچو یوز (1000)


قرعه به نام هر یک از نخجیران می افتاد، او مانند یک یوزپلنگ به سرعت خود را به شیر می رساند تا غذای او شود.

چون به خرگوش آمد این ساغر به دور       بانگ زد خرگوش کآخر چند جور؟ (1001)


وقتی نوبت به خرگوش رسید بانگ برآورد که تا کی باید زیر این ظلم و جور رفت؟!

انکار کردن نخجیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر

قوم گفتندش که: " چندین گاه ما              جان فدا کردیم در عهد و وفا (1002)

تو مجو  بدنامی  ما  ای  عنود !                 تا نرنجد شیر ، رو رو، زود زود" (1003)


نخجیران به خرگوش گفتند که ما مدتهاست به عهد خود عمل کرده ایم حالا هم پیش از آن که شیر ناراحت شود، نزدش برو و موجب بدنامی ما نشو. ( عنود: لج باز، سرکش)
" جواب گفتن خرگوش ایشان را  "

گفت: ای یاران مرا مهلت دهید                  تا به فکرم از بلا بیرون جهید (1004)

تا امان  یابد  به   فکرم   جانتان                  مانَد این میراث فرزندانتان " (1005)


خرگوش گفت: " ای یاران به من اجازه دهید تا با چاره اندیشی( مکر ) من از این بلا نجات یابید. واین چاره اندیشی من میراثی شود برای آیندگان و فرزندان شما تا اینگونه خود را از ظلم برهانند."

هر پیمبر امتّان را   در   جهان                    هم چنین تا مَخلَصی می خواندشان (1006)

کز فلک راهِ برون شو دیده بود                  در نظر چون مردمک، پیچیده بود (1007)

مردمش، چون مردمک دیدند خُرد               در بزرگی مردمک، کس ره نبرد (1008)


مولانا از سخن خرگوش برای رهانیدن خود و دیگران از ظلم و جور شیر به این مطلب راه می یابد که پیامبران نیز در عالم در پی نشان دادن راه رهایی و خلاصی به مردم خود بودند زیرا آنان راه بیرون رفتن از تعلقات و وابستگی های این جهان مادی را می شناختند. اما همان گونه که نخجیران خرگوش را که جثه ای کوچک داشت با نظر تحقیر می نگریستند و حرفش را نمی پذیرفتند. بسیاری از امت پیامبر هم که او را مانند مردمک چشم کوچک می دیدند، سخن او را انکار می کردند. در حالی که حتی مردمک چشم ظاهری با تمام کوچکی نقش بسیار مهمی در دیدن و راهنمایی انسان در امور دنیوی دارد تا چه رسد به پیامبران که همچون مردمک دیده عالم هستی اند و بدون آنها راه صواب از خطا به درستی تشخیص داده نمی شود.

" اعتراض نخجیران بر سخن خرگوش "

قوم گفتندش که : ای خر  !  گوش دار       خویش را اندازه خرگوش دار (1009)

هین ! چه لاف است این که از تو بهتران     درنیاوردند اندر خاطر آن؟ (1010)

مُعجبی ، یا خود قضامان در پی است         ورنه این دم لایق چون توکِی است؟ (1011)


نخجیران حرف خرگوش را نپذیرفتند و با تحقیر به او گفتند: " ای خر ! و ای نادان ! حرف ما را گوش بده و پایت را از گلیمت درازتر نکن زیرا این ادعایی که تو می کنی مطلبی است که افراد بزرگتر و بهتر از تو حتی به خاطر خود راه نداده اند. ای خرگوش! تو دچار خودبینی و خودبزرگ بینی شده ای؟ یا قضای الهی دارد بر سر ما می آید و تو وسیله آن بلا هستی؟ "

"جواب خرگوش نخجیران را "

گفت: ای یاران ! حقم الهام داد                 مر ضعیفی را قوی رایی فتاد (1012)

آنچه حق آموخت مر زنبور  را                    آن نباشد شیر را و گور  را (1013)

خانه ها سازد پر از حلوای تر                    حق، بر او آن علم را بگشاد در (1014)

آنچه حق آموخت کرم پیله را                    هیچ پیلی داند آن گون حیله را؟ (1015)

آدم خاکی ز حق آموخت علم                    تا به هفتم آسمان افروخت علم (1016)

نام و ناموس ملک را درشکست                کوریِ آن کس که در حق، در شک است (1017)

زاهدِ ششصد هزاران ساله را                   پوزبندی ساخت، آن گوساله را، (1018)

تا  نتاند  شیر علم  دین کشید                   تا   نگردد  گِردِ  آن قصر  مَشید (1019)


خرگوش که بخاطر جثه کوچک خود مورد تحقیر نخجیران قرار گرفته بود و حرفش مورد تایید آنان قرار نمی گرفت، راه حجت و استدلال را در پیش می گیرد و با ذکر نمونه ها و شواهدی از کتاب و حدیث در اثبات سخن خود می کوشد. خرگوش به دیگر نخجیران می گوید: "درست است که من کوچک و ضعیف هستم اما نقشه ای را که در سر دارم، حق تعالی به من الهام کرده است." در الهام حق نیز کوچکی و بزرگی ظاهری ملاک نیست. همان طور که به موجب آیات قرآنی، خداوند به زنبور عسل که بسیار کوچکتر از شیر و گورخر است وحی می فرستد و ساختن خانه و عسل را به او می آموزد. نمونه دیگر آن که ابریشم سازی کرم کوچک ابریشم با الهام الهی انجام می شود و در اینجا نیز کوچکی کرم پیله مانع چنین الهامی نمی شود. در عوض، پیل با همه بزرگی و عظمت از چنین الهامی بی بهره است. مثالی دیگر: بنابرنقل قرآن ، آدم که خداوند وی را از مشتی خاک پست آفریده است، مورد لطف و عنایت حق قرار می گیرد و به علم و دانشی دست می یابد که حتی ملائک که از جنس نورند، از آن محرومند. حتی ابلیس که بنابر احادیث صدها هزار سال عبادت کرده بود، به خاطر تکبر و غرورش از دسترسی به علمی که خدا به آدم خاکی القا کرد، محروم ماند و همان نخوت و غرورش برای او حکم پوزبندی را پیدا کرد که بر دهانش زده شد تا نتواند از شیر علم دین بنوشد و به بارگاه بلند علم راه یابد.

علم های اهل حس شد   پوزبند               تا   نگیرد  شیر   از آن   علم   بلند (1020)

مولانا هرگز مخالفتی با علوم معمول و دنیایی ندارد اما همواره بر این نکته تاکید دارد که با این علومی که او آنها را علم های اهل حس و یا علوم مدرسه ای می نامد، نمی توان به اسرار عالم غیب راه یافت. در بیت بالانیز به همین مطلب اشاره دارد که علوم اهل حس درواقع، حکم مانع و پوزبندی را دارند که صاحب آن را از دست یافتن به علم بلندی که ره به عالم غیب دارد، بازمی دارند.

قطره  دل  را ، یکی گوهر فتاد                  کآن  به  دریاها  و گردون ها  نداد (1021)


خداوند به دل انسان که در عالم هستی همچون قطره ای در مقابل دریاست، عنایتی بزرگ کرده است و به او علم بلندی داده است که همان معرفت و شناخت اسرار الهی است. این چنین علمی را خداوند حتی به دریاها و افلاک نداده است.
بنابراین، ملاک خداوند بزرگی و کوچکی مادی نیست بلکه از نظر پروردگار این  جان و معنی است که مهم است نه جسم و صورت.

چند صورت آخِر ای صورت پرست               جان بی معنیت از صورت نَرَست ؟ (1022)


مولانا در اینجا از زبان خرگوش جواب سختی به انسان های اهل ظاهر و صورت پرست می دهد و با تعجب می پرسد که آیا با این همه شواهد هنوز در صورت و ظاهر گرفتارید و به علم معنی راهی نیافته اید؟!

گر به صورت ، آدمی انسان بُدی                احمد و بوجهل خود یکسان بُدی (1023)


اگر صورت انسان به تنهایی برای انسان بودن کافی بود، پس احمد(پیامبر(ص) ) و بوجهل باید در انسان بودن یکسان باشند، در حالی که در میان فرقی است عظیم.

نقش  بر  دیوار  مثل آدم  است                 بنگر، از صورت چه چیز او کم است؟ (1024)


اگر صورت و ظاهر ملاک بود حتی نقش دیوار هم که ظاهر صورت انسانی را دارد، انسان محسوب می شد.

جان کم است آن صورتِ  با  تاب  را            رو،  بجو آن  گوهر کمیاب   را (1025)


آنچه در این نقش تابان (باتاب) و درخشان کم است و به همان علت انسان محسوب نمی شود، همان جان است که اصل آدمی همان است. بنابراین، به دنبال آن گوهر کمیاب، یعنی
همان جانی برو که شایسته ادراک حقایق الهی است.

شد  سرِ شیران  عالم جمله پست            چون سگ اصحاب  را،  دادند  دست (1026)

چه  زیانستش از آن نقشِ نفور ؟             چون که جانش غرق شد در بحر نور (1027)


مثالی دیگر برای این که صورت ظاهری ملاک برتری نیست این است که چون خداوند اجازه داد سگ اصحاب کهف با آنها همراه شود، آن سگ به چنان مقامی دست یافت که همه شیران جهان در برابر مقام او سرافکنده شدند. بنابراین، وقتی کسی جانش غرق دریای نور شود، زشتی و نفرت انگیزی ظاهر او چه اهمیتی دارد؟

وصف و صورت  نیست  اندر خامه ها         عالِم  و  عادل   بود  در   نامه ها (1028)


مردم در نوشته ها و نامه های خود زمانی که بخواهند از کسی تجلیل کنند و به او احترام بگذارند، از علم و عدل او سخن می گویند و با قلم های خود بر کاغذها می نویسند و هرگز به صورت و ظاهر شخص نمی پردازند. یعنی، حتی در این گونه موارد هم آنچه مهم است معانی است نه ظواهر.

عالم و عادل ، همه معنی است  بس        کِش نیابی در مکان  و  پیش  و  پس (1029)

می زند  بر  تن  ز   سوی   لامکان            می نگنجد در  فلک  خورشید ِ جان (1030)


عالم و عادل بودن اموری کاملا معنوی و حقایقی باطنی هستند که در مکان قابل دسترسی نیستند. یعنی، شکل مادی و ظاهری ندارند. خورشید ِ جان که همان فضایل و معانی است، از آنجایی که مادی و مکانی نیست حتی در فلک هم که عالم مادهّ است، نمی گنجد و بنابراین، از عالم لامکان بر تن انسان تجلی می کند و تدبیر تن را به دست خود می گیرد.

پایان گفتار 43

نظر ها
افزودن جدید
مریم  - سلام   |1395-04-19 11:37:43
بهتون تبریک می گم به خاطر سایت بسیار مفیدتون
زحماتتون درخور ستایشه

سلام
از لطف شما ممنونم
موفق باشید
سادات کیائی
ناشناس   |1395-04-22 19:00:13
آيا در بيت ١٠٢٨ ،نامه ها به معناي نوشته هايي كه سرگذشت انسان هاي بزرگ را در قديم نوشته اند نيست؟

سلام
به نظر من به صورت کلی گفته است و می تواند هر نوشته ای را که راجع به افراد بوده در بر بگیرد و البته آنگونه نوشته ها هم که شما فرمودید را نیز شامل می شود.

موفق باشید

سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تبریز

 
لینک های مرتبط