گفتار 47 ابیات 1115 تا 1157
 
 
 
   

گفتار 47 ابیات 1115 تا 1157

نامه الکترونیک چاپ PDF
هم در بیان مکر خرگوش

در شدن، خرگوش بس تاخیر کرد          مکر را با خویشتن تقریر کرد (1115)

در  ره  آمد   بعدِ  تاخیر   دراز               تا به گوش شیر گوید یک  دو راز (1116)

وقتی شیر که خود را اهل عقل و برهان نشان می داد در اثر تاخیر خرگوش تحمل و طاقت خود را از دست داده بود ، خرگوش که در اینجا مظهر نور الهام و مکاشفه است از راه می رسد تا نشان دهد هرگز نباید بر قدرت عقل و تلاش خویش مغرور شد.
خرگوش در بین راه مکرهایی را که می خواست علیه شیر بکار برد با خود مرور کرد. خرگوش پس از تاخیری طولانی به نزد شیر آمد تا رازهایی را به گوش شیر بگوید. مراد از این "یک دو راز " شاید همان مکرهایی باشد که خرگوش برای هلاکت شیر در ذهن خود آماده کرده بود ، و یا مطالبی باشد که در ابیات بعد مولانا در باره عقل و قدرت آن به آنها اشاره می کند.

تا چه عالمهاست در سودای عقل          تا چه با پهناست  این دریای عقل (1117)

صورت ما  اندرین بحر عِذاب                   می دود چون کاسه ها بر روی آب (1118)

تا نشد پر بر سر دریا چو طشت             چون که پر شد طشت، در وی غرق گشت (1119)

عالم عقل که جهان وحدت و به تعبیری همان مرتبه  وحدت و ظهور و تجلی حق است بسیار بزرگ و عمیق است و عوالم بسیاری را در خود جای می دهد. زندگی جسمانی و مادی ما که همان "صورت ما " است مانند کاسه ای خالی و حباب گونه بر روی این دریای شیرین ( عِذاب جمع عذب به معنی شیرین و گوارا) بیکران معنی شناور است  و برای حفظ هستی و ظرفیت خود دست و پایی می زند، غافل از آن که وجود او و این دست و پا زدن ها از خود او نیست بلکه از دریای بیکران معناست.بدین گونه تا وقتی وجود حبابی انسان از آب حقیقت پر نشده است او مانند طشتی بر روی آب روان است ولی همینکه از آب پر شود غرق دریا می شود و دیگر وجود مجزاو جداگانه ای برای خود قایل نبوده بلکه همه عقل و همه دریا می شود.

عقل  پنهان است و ظاهر عالمی           صورت ما موج یا از وی  نمی (1120)

عقل که همان ذات حق است ظاهرا پنهان است و آنچه محسوس و ظاهر است عالم مادی است.وجود مادی ما یا همان صورت ما نیز همچون موجی و نمی از دریای وجود حق است.در واقع آنچه حقیقت مطلق دارد همان وجود حق است و محسوسات تنها مظاهر و تجلیات او هستند که به چشم ظاهر بینان حق می نمایند.

هر چه ، صورت می وسیلت سازدش         زآن وسیلت عقل دور اندازدش ، (1121)

تا نبیند دل ،  دهنده  راز  را                       تا نبیند  تیر ،   دور انداز را (1122)

صورت یا همان حیات مادی ما سعی می کند با وسایل مادی و تکیه بر علم ظاهری به حقیقت دست یابد ولی دریای حقیقت یا همان عقل و به تعبیر دیگر ذات حق او را به دلیل استفاده از همین وسیله نامناسب از خود دور می کند.
اسرار حق را خداوند از طریق غیر ظاهر در دل بنده خود وارد می کند و در این حالت بنده واصل شده به حق چنان از خود بیخود شده و غرق ذات حق می شودکه نمی داند این معرفت را از کجا کسب کرده است.همچون تیری که در قبضه قدرت تیرانداز است و هر کجا تیر انداز بخواهد پرتاب می شود بدون آن که تیر از خود اختیار و حق سوالی داشته باشد.

اسب خود را یاوه داند و ز  ستیز                می دواند  اسب خود  در راه تیز (1123)

اسب خود را یاوه داند آن جواد                   و اسب، خود او را کشان کرده چو باد (1124)

در فغان و جستجو آن خیره سر                  هر طرف پرسان و جویان در به در (1125)

کآن که دزدید اسب ما را ، کو و کیست؟      این که زیر ران توست ای خواجه چیست؟ (1126)

آری این اسب است ، لیک این اسب کو؟     با خود آی ، ای شهسوار اسب جو (1127)

حال چنان کسی که دهنده راز را نمی بیند مانند کسی است که براسب خویش سوار است و اسب اورا به هر جایی که می خواهد می برد در حالیکه او اسب خود را یاوه ( گمشده ) می پندارد و در همان حال با سر سختی ( ستیز) همان اسب را که در زیر ران خویش دارد به پیش می راند. مولانا به چنین کسی می گوید به خودت بیا و بدان که در این مرحله آنچه مشهود است تنها ذات حق است و تجلیات او اموری مستقل و جدای از ذات حق به حساب نمی آیند.

جان ز پیدایی و نزدیکی است گم          چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم؟ (1128)

کی ببینی سرخ و سبز و فور را            تا نبینی  بیش از این سه نور  را (1129)

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو        شد ز نور آن رنگها روپوش تو (1130)

چون که شب آن رنگها مستور بود         پس بدیدی : دید رنگ از نور بود (1131)


جان ( پرودگار) به علت شدت آشکاری و نزدیکی  به ما پنهان به نظر می آید . انسان به خمی می ماند که درونش پر از شراب است اما لبش خشک است . یعنی همه وجود انسان را ذات حق فرا گرفته و پروردگار از رگ گردن بلکه از خود او به خودش نزدیکتر است اما آن کس که به ظواهر نظر دارد این حقیقت آشکار را نمی بیند.
برای روشن شدن مطلب بالا مولانا مثالی زده و می گوید : اگر وجه تمایز رنگها را از یکدیگر ندانی نمی توانی رنگهای سرخ و سبز و بور ( فور: سرخ کمرنگ) را تشخیص بدهی . اما اگر مشغول همین رنگها شوی از این نکته مهم غافل می مانی که دلیل اصلی دیدن رنگها نور است که بدون آن هیچ رنگی قابل دیدن نیست.به همین دلیل است که شب رنگها را نمی بینی و آنگاه می فهمی که دیدن رنگها به دلیل وجود نوری است که به ظاهر پنهان است.

نیست دید رنگ بی نورِ  برون         همچنین  رنگ  خیال  اندرون (1132)

این برون، از  آفتاب و از سُها          واندرون  ،  از عکس  انوار عُلا (1133)

نورِ نورِ چشم ، خود نورِ دل است    نورِ چشم از نورِ دلها حاصل است  (1134)

باز ، نورِ نورِ دل نورِ خداست            کو ز نورِ عقل و حس ، پاک و جداست (1135)


حالا که بحث به مثال رنگ و نور کشیده شد مولانا از فرصت استفاده می کند و مطالبی در مورد شناخت نور حق بیان می کند. او می گوید : خیال های درون ما که همان اندیشه های ما هستند نیز دارای رنگهایی هستند که دیدن آنها نیز نیازمند نور است. رنگ های ظاهری و بیرونی در اثر تابش نور خورشید و دیگر ستارگان دیده می شوند ولی برای دیدن رنگ های باطنی و درونی نیاز به تابش نور الهی (عکس انوار علا) است. اصل و منشاء اصلی نور چشم ما نور دل است که خود این نور دل هم از نور خدا ناشی می شود.البته نور خداوند از جنس ونوع نور حس و عقل نیست  و نیاز به هیچ گونه ابزاری ندارد.

شب  نبُد نور و ندیدی رنگها              پس به ضد نور پیدا شد تو را (1136)

دیدن نور است ، آن گه دیدِ رنگ         وین به ضد نور دانی  بی درنگ (1137)

رنج و غم را حق پی آن آفرید             تا بدین ضد ، خوشدلی آید پدید (1138)

در این چند بیت مولانا به قاعده معروف " تُعرف الاشیاء باضدادها " ( هر چیزی به ضد خود شناخته می شود ) اشاره می کند و می گوید : رنگ و نور به نوعی ضد هم هستند و تا نور نباشد رنگ دیده نمی شود به همین دلیل شب هنگام که نور نیست رنگ نیز دیده نمی شود . رنج و غم هم ضد خوشدلی و شادی هستند و خداوند بدین جهت آنها را آفریده است که شادی ادراک شود.

پس نهانی ها به ضد پیدا شود            چون که حق را نیست ضد پنهان بود (1139)

که نظر بر نور بود ، آن گه به رنگ        ضد به ضد پیدا بود  چون روم و رنگ (1140)

پس به ضد نور  دانستی تو نور           ضد ضد را می نماید در صدور (1141)

نور حق را نیست ضدی در صدور         تا به ضد او را توان پیدا نمود (1142)

لاجرم  ابصار ما لا تُد رکُه                    وَ هوَ یُدر ک ، بین تو از موسی و کُه (1143)

نتیجه این که چون هر چیزی با ضد خود دیده و شناخته می شود و خداوند وجودی است که هیچ ضدی در مقابلش وجود ندارد بلکه وجود مطلق است پس از نظر پنهان است.البته چشم های ما او را نمی بیند اما او چشم های ما را می بیند و بر همه چیز آگاه است ( لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو علیم خبیر- آیه 103 سوره انعام) . اگر می خواهی بدانی این مطلب چگونه است قصه موسی و کوه را در قرآن بخوان.

صورت از معنی چو شیر از بیشه دان         یا چو آواز و سخن ز اندیشه دان (1144)

این سخن و آواز ، از اندیشه خاست           تو ندانی بحر اندیشه کجاست (1145)

لیک چون موج سخن دیدی لطیف              بحر آن دانی که باشد هم شریف (1146)

چون ز دانش موج اندیشه بتاخت               از سخن و آواز او ، صورت بساخت (1147)

از سخن صورت بزاد و باز مُرد                   موج، خود را باز اندر بحر برد (1148)

صورت از بی صورتی  آمد برون                 باز شد ، که انا الیه را جعون (1149)

پس تورا هر لحظه مرگ و رجعتی است     مصطی فرمود : دنیا ساعتی است (1150)

آنچه که ما می بینیم همان ظواهر و صورت هاست ولی آن وجود حقیقی در پس آنها را که همان  وجود خداوند بی ضد و پنهان است نمی بینیم.مولانا برای روشن شدن این مطلب مثالهایی می آورد و می گوید : همان طور که شیر از بیشه بیرون می آید و یا سخن و آواز از اندیشه بر می خیزد صورت نیز از معنی بیرون می آید . این صورتها دوباره به عالم اصلی خود که از آنجا آمده اند یعنی عالم معنی باز می گردند. آن عالم معنی در واقع همان دریای اندیشه یعنی خود خداوند است که همه به سوی او باز می گردند ( انا لله و انا الیه راجعون). پس انسان در تمام لحظات حیاتش در این دنیا دائما خلق شدن و فانی شدن و به عبارتی آمدن از عالم معنی به عالم صورت و سپس بازگشت به عالم معنی است.به همین دلیل پیامبر اکرم (ص) فرمودده است :  "الدنیا ساعة فاجعلها طاعة" یعنی دنیا لحظه ای و ساعتی بیش نیست پس آن را صرف عبادت خداوند نمایید.

فکر ما تیری است از هُو در هوا         در هوا کی پاید؟ آید تا خدا  (1151)

اندیشه و فکر ما نیز مانند تیری است که خداوند به هوا پرتاب کرده و در نهایت به پرتاب کننده آن که خداوند است بازمی گردد.

هر نفس نو می شود دنیا و ما           بی خبر از نو شدن اندر بقا (1152)

این جهان همان گونه که در ابیات ÷یش از این آمد دائما در حال ایجاد و فناست و این آمدن و رفتن صورتها از عالم معنی به عالم صورت و سچس بازگشت به عالم معنی چنان با سرعت و مستمر صورت می گیرد که ما را دچار خطای دید می کند به طوری که گمان می کنیم دنیا و ما موجوداتی ثابت  هستیم.

عمر ، همچون جوی، نو نو می رسد          مستمرّی  می نماید در  جسد (1153)

آن ز تیزی  مستمر شکل  آمده ست         چون شرر، کش تیز جنبانی به دست (1154)

شاخ آتش  را  بجنبانی    به ساز             در نظر   آتش   نماید   بس دراز  (1155)

این درازی مدت ، از تیزیِ  صُنع               می نماید    سرعت انگیزیِ   صُنع (1156)

عمر انسان که در واقع همان لحظاتی است که به طور پیوسته پشت سر هم می آیند مانند قطرات آب جوی است که آنها هم چون پشت سر هم می ایند مارا دچار خطای دید می کنند و ما آن را به شکل یک موجود ثابت می بینیم . همینطور است حرکت دایره وار و مستمر آتش  وقتی آتشگردان را کسی می چرخاند و یا حرکت آتش به صورت یک خط مستقیم وقتی کسی یک شاخه بر افروخته را به شکل یکنواخت ( به ساز) حرکت می دهد. آفرینش ( صنع) چنان با سرعت تجلیات مختلف را پی در پی می آورد که به نظر می رسد آنها یک تجلی هستند که مدت درازی دوام می آورند در حالی که  در واقع اینگونه نیست.

طالب این ِسرّ  اگر علّا مه یی است          نَک حسام الدّ ین که سامی نامه یی است  (1157)

این اسرار را با علوم مدرسه ای نمی توان دریافت .بنابر این اگر کسی خواستار دانستن آن باشد، حتی اگر علامه هم باشد، باید پاسخ را از یک مرد الهی همچون حسام الدین چلبی
بخواهد که به واقع نسخه بلند پایه و والای الهی( سامی نامه) است.

پایان گفتار 47
نظر ها
افزودن جدید
علیرضایی   |1394-01-11 13:57:59
سلام.ممنونمثل همیشه استفاده کردم.
Yasser   |1394-01-11 15:39:17
سپاس فراوان ....
سوری   |1394-02-13 15:16:00
مصطفی فرمود دنیا ساعتی است...جدت نگهدارت باشه استاد..ضمنا روز پدربر شما بهترین پدر دنیا مبارک..یاعلی مدد

سلام
ممنون برادر.عید میلاد امام علی (ع) و روز پدر بر شما هم مبارک
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-26 12:19:38
در بيت ١١٢٩ پيش بايد بجاي بيش باشد؟

سلام
"بیش" درست است.
موفق باشید
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-26 12:22:26
بيت ١١٤٠ روم و رنگ درست است يا روم و زنگ؟

سلام
روم و زنگ درست است. یعنی رومی ( سفید پوست) در مقابل زنگی ( سیاه پوست).
موفق باشید

سادات کیائی
نعیما   |1395-12-07 13:54:50
خدا همت بلند به شما عنایت فرماید که تمام گفتارهای مثنوی را شرح دهید
انشاءالله

سلام
ان شاءالله با دعای شما
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
شیراز

 
لینک های مرتبط