گفتار 48 ابیات 1158 تا 1189

نامه الکترونیک چاپ PDF

رسیدن خرگوش به شیر


شیر اندر آتش و در خشم و شور          دید کآن خرگوش می آید ز دور  (1158)

می دود بی دهشت و کستاخ او           خشمگین و تند و تیز و ترش رو (1159)

کز شکسته آمدن، تهمت بود                وز دلیری، دفع هر رّیبّت  بود (1160)


شیر که از تاخیر خرگوش و گرسنگی در آتش خشم خود می سوخت دید که خرگوش بدون هیچ ترس (دهشت) و با کمال گستاخی و قیافه خشمگین و ناراحت از دور به طرف شیر می دود. خرگوش می دانست که اگر نگران و ترسان قدم بردارد مورد تهمت قرار می گیرد و به همین دلیل با دلیری و گستاخی می آمد تا هر گونه شک ( ریبت) و اتهامی را از خود دور سازد.

چون رسید او پیش تر نزدیک صف         بانگ بر زد شیر: هان ! ای ناخلف (1161)

من که پیلان را زهم بدریده ام              من که گوش شیر نر مالیده ام (1162)

نیم خرگوشی که باشد که چنین          امر ما را افکند او بر زمین؟ (1163)


وقتی خرگوش به محل شیر نزدیک شد ، شیر او را مخاطب قرار داد و گفت : ای نا خلف! تو که خرگوش کوچکی بیش نیستی چطور جرات می کنی امر من را که پیلان قوی هیکل را دریده ام و شیر نر را گوشمالی داده ام بر زمین بیفکنی و اطاعت نکنی؟!

ترکِ خواب غفلت خرگوش کن              غُرّه  این شیر، ای خر! گوش کن (1164)

مولانا در اینجا به انسان غافل نهیب می زند که از خواب غفلت بیدار شود و بانگ و فریاد این شیر را ( که می تواند خداوند و به تاویلی دیگر نفس امّاره باشد ) جدّی بگیرد.
عذر گفتن خرگوش

گفتخرگوش: الامان، عذریم هست        گر دهد عفو خداوندیت دست (1165)

خرگوش گفت: اگر بزرگی نموده و مرا عفو کنی عذرم را بیان می کنم.

گفت: چه عذر ای قصور ابلهان؟          این زمان  آیند در پیش شهان؟ (1166)

شیر گفت: ای سمبل ابلهان و نادانان ، تو چه عذری ممکن است داشته باشی؟! آیا این وقت آمدن نزد من ( شهان) است؟!

مرغِ بی وقتی،  سرت باید برید            عذر احمق را نمی شاید شنید (1167)

تو مانند خروس بی محل هستی و چاره ای جز بریدن سرت نیست. عذر احمق را هم اصلا نباید شنید.

عذر احمق بتّر از جرمش بود              عذر نادان، زهر هر دانش بود (1168)

عذر احمق ، عذر بدتر از گناه است. عذر انسان نادان ، زهری است که هر دانشی را نابود می کند.
به همین دلایل است که مولانا از زبان شیر در بیت 1167 گفت: "عذر احمق را نمی شاید شنید."

عذرت، ای خرگوش از دانش تهی       من نه خر گوشم، که در گوشم نهی (1169)

ای خرگوش، عذر تو از دانش و معرفت خالی است.من دراز گوش (خر) نیستم که تو بتوانی گولش بزنی و حرف خود را به خورد او بدهی.
همان طور که در بیت 1168 بیان داشت :"عذر نادان زهر هر دانش بود." در اینجا نیز می گوید : عذر تو از دانش تهی است.زیرا اساسا حماقت با دانش در یکجا جمع نمی شود و حماقت هر دانشی را نابود می کند. به همین خاطر مولانا در دفتر سوم مرض حماقت را قهر خدا می نامد:

گفت رنج احمقی قهر خداست               رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست

گفت: ای شه ! ناکسی را کس شمار          عذرِ  اِستم دیده ای را گوش دار (1170)

خرگوش گفت: ای شاه! مرا که کسی نیستم و چیزی به حساب نمی آیم  کسی به حساب آور و عذر ستمدیده ای مانند مرا بشنو.

خاص از بهر  زکاتِ جاه خود                گمرهی را  تو مران از راه خود (1171)

هر دارایی زکات خاص خود را دارد و آن گونه که در حدیث آمده است زکات جاه و مقام به فریاد ستمدیدگان است.بنابر این خرگوش به شیر می گوید : مخصوصا بابت ادای زکات جاه و مقام خود ، موجود گمراهی همچون من را از درگاهت دور نکن.

بحر ، کو آبی به هر جو می دهد          هر خسی را بر سر و رو می نهد (1172)

کم نخواهد گشت دریا زین کرم           از کرم  دریا  نگردد  بیش و کم (1173)


دریا از جهت بی کرانگی و عظمتی که دارد و همچنین بابت بخشندگیش در نظر مولانا نمادی از خداوند بزرگ و بخشنده است. در اینجا وقتی می گوید :" بحر ، کو آبی به هر جو می دهد. " منظورش این است که دریا از طریق بخار شدن آبش و تبدیل آن به ابرهای بارانزا منبع هر آبی است که در جویها و رودها در جریان است وگرنه می دانیم که معمولا آب از جویها و رودها به دریا می ریزد.
خرگوش به شیر می گوید تو هم مانند دریا باش که با تمام عظمت و بزرگیش اجازه می دهد خس و خاشاک بر رویش قرار گیرند. البته معلوم است که دریا آنقدر بزرگ و غنی است که هرگز از بخشش به دیگران کاستی نمی یابد.

گفت: دارم من کرم، بر جای او            جامه  هر کس بُرم بالای او (1174)

شیر گفت: من در جای خودش کَرَم و بخشش دارم و جامه هر کس را به اندازه خودش می برم .یعنی با هر کسی به مقتضای حالش با کَرَم و عدالت رفتار می کنم.

گفت : بشنو ، گر نباشم جای لطف      سر نهادم  پیش  اژدرهای عنف (1175)

خرگوش گفت : عذر مرا بشنو ، و اگر دیدی قابل پذیرش نیست من در پیشگاه اژدهای زور و قدرت تو تسلیمم.

من به وقت چاشت در راه آمدم           با رفیق خود سوی شاه آمدم (1176)

با من ، از بهر تو خرگوشی دگر            جفت و همره کرده بودند آن نفر (1177)

شیری اندر راه قصد بنده کرد             قصد هر دو  همره آینده کرد (1178)


من (خرگوش) صبح هنگام به همراه رفیق خودم به سوی شاه (شیر) حرکت کردیم. از قضا آن گروه نخجیران ( آن نفر) علاوه بر من خرگوش دیگری را نیز برای تو همراه من فرستاده بودند. امّا در میان راه ناگهان شیری جلوی ما را گرفت.

گفتمش : ما بنده شاهنشهیم            خواجه تاشانِ  کِه  آن درگهیم (1179)

من به آن شیر غریبه گفتم که ما هردو بندگان و خادمان کوچک درگاه شاهنشاه (شما) هستیم.

گفت: شاهنشه که باشد؟ شرم دار         پیش من تو یاد هر ناکس میار (1180)

هم تو را و هم شهت را بردرم                  گر تو و یارت بگردید از درم (1181)


آن شیر غریبه گفت : شاهنشاه کیست؟ خجالت بکش!  نام هر موجود پست و فرومایه ای را نزد من نیاور.

گفتمش : بگذار تا بار دگر                        روی شه بینم، بَرَم از تو خبر (1182)

به آن شیر گفتم : اجازه بده یک بار دیگر روی شاه خودم ( شیر اصلی داستان) را ببینم و خبر وجود تو را به او برسانم.

گفت : همره را گرو نه پیش من              ور نه قربانی تو اندر کیش من (1183)

آن شیر غریبه گفت : خرگوش همراهت را باید پیش من گرو بگذاری ، وگرنه در کیش و مذهب من قربان کردن و خوردن تو مجاز است.

لابه کردیمش بسی، سودی نکرد           یار من بستد مرا بگذاشت فرد (1184)

یارم از زفتی دوچندان  بُد که من            هم به لطف و هم به خوبی، هم به تن (1185)


هرچه ما نزد آن شیر گریه و التماس کردیم سودی نداشت و او همراه مرا که از نظر چاقی (زفتی) دو برابر من بود و در لطافت و خوبی هم بهتر از من بود پیش خود نگه داشت و مرا تنها رها کرد.
خرگوش این حرفها را با زیرکی  تمام به شیر اصلی گفت تا حواس او را از خود که طعمه شیر بود به موجودات خیالی همچون خرگوشی فربه تر و یا شیری گستاخ منحرف کند و خود جان سالم به در برد.

بعد از این، زآن شیر این ره بسته شد          حال من این بود و با تو گفته شد (1186)

از وظیفه، بعد از این اومید بُر                     حق همی گویم تو را وَالحقّ مُرّ (1187)

گر وظیفه بایدت، ره پاک کن                      هین بیا و دفعِ آن ناپاک  کن (1188)


خرگوش در انتها به شیر گفت که این چیزی بود که برای من اتفاق افتاد و پس از این هم دیگر انتظار رسیدن مستمری ( وظیفه) برای خوراک از این طریق نداشته باش. درست است که سخن حق تلخ است ولی من حق را می گویم .اگر به دنبال کسب مستمری و خوراک از این راه هستی ابتدا باید بیایی و راه را از وجود آن شیر ناپاک ، پاک کنی.
شاید بتوان گفت از جهتی آن شیر ناپاک همان نفس انسان است که تا سالک آن را از پای درنیاورد از روزی معرفت بهره مند نمی شود.

پایان گفتار 48

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط