گفتار 49 ابیات 1189 تا 1229
 
 
 
   

گفتار 49 ابیات 1189 تا 1229

نامه الکترونیک چاپ PDF

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او


گفت:" بسم الله، بیا ، تا او کجاست؟       پیش در شو، گر همی گویی تو راست (1189)

تا سزای  او و صد چون  او  دهم         ور دروغ است این، سزای تو دهم " (1190)


شیر که به عقل و قدرت خود تکیه دارد، بدون آن که بفهمد این پیروی از دشمن او را به هلاکت  می افکند به خرگوش می گوید جلو برو و آن شیر را به من نشان بده تا او و صد شیر همچون او را به سزای اعمالشان برسانم. و البته این نکته را هم یادآور می شود که اگر حیله ای در کار باشد خرگوش را به سزای دروغ خود خواهد رساند.
در اینجا مولانا به این نکته توجه دارد که وقتی قضای الهی در می رسد چشم ها بسته می شود و انسان قدرت تمیز دوست از دشمن را از دست می دهد.بنابر این انسان باید در شناخت حقیقت به خدا روی آورد و از او مدد جوید.

اندر آمد چون قلاووزی به پیش           تا بَرَد او را به سوی دام خویش (1191)

سوی چاهی کو نشانش کرده بود      چاهِ مَغ را دامِ جانش کرده بود (1192)


خرگوش به مانند یک راهنما ( قلاووز) در جلو شیر به راه افتاد و او را به سمت چاه عمیقی (مغ) که به عنوان دام برای شیر در نظر گرفته بود برد.

می شدند این هردو تا نزدیک چاه       اینْت خرگوشی چو آبی زیرِ کاه  (1193)

آب، کاهی را به هامون می برد          آب، کوهی را-عجب!- چون می برد؟ (1194)


خرگوش و به دنبال او شیر به سوی چاه می رفتند. شگفتا (اینت= این تو را) که خرگوشی مکار چگونه شیری را فریب داده و به سوی هلاکت می برد.
اگر آب کاهی را به دشت و صحرا ( هامون) ببرد جای تعجب ندارد، اما اگر آب کوهی را با خود ببرد جای بسی تعجب است.
البته به نظر مولانا این امر به ظاهر عجیب است ولی هنگامی که حکم و قضای الهی در کار باشد هیچ امری عجیب نیست.

دامِ مکر او ، کمند شیر بود       طرفه خرگوشی، که شیری می ربود (1195)

مکر خرگوش شیر را به اسارت خود در آورد.عجب ( طرفه) خرگوشی که با وجود کوچکی شیری با عظمت را می رباید.

موسیی، فرعون را با رود نیل       می کشد، با لشکر و جمع ثقیل (1196)

یک مثال برای چنین امور عجیبی که در دو بیت قبل مطرح شد قصه موسی(ع) در قرآن است که بدون هیچ قشون و لشکری فرعون را با لشکر و جمعیت فراوانش در نیل به هلاکت رساند.
در آنجا هم فرعون که به خود و قوایش مغرور بود نمی دانست چگونه با رفتن به دنبال موسی (ع) و یارانش خود را به نابودی می کشاند.

پشه یی نمرود را با نیم پر       می شکافد بی مُحابا درزِ سر (1197)

مثال دیگر، داستان پشه ای است که با تمام کوچکی و در حالیکه یک بال خود را هم از دست داده بود از راه بینی وارد مغز نمرود پادشاه جبّار بابل شد و ماموران برای از بین بردن او بر سر نمرود با گرز کوفتند و باعث شکاف فرق سرو هلاکت پادشاه شدند.

حالِ آن کو قول دشمن را شنود       بین جزای آن که شد یار حسود (1198)

حال فرعونی که هامان را شنود      حال نمرودی که شیطان را شنود (1199)


آن چه در پیروی  و قبول حرف خرگوش از جانب شیر در این داستان  روی می دهد ، حال کسی را می ماند که حرف دشمن و یا یار حسود خود را می پذیرد و در واقع با او برضد خود یار و همراه می شود.حال فرعون که به حرف وزیر خود هامان گوش می کند و یا نمرود که به وسوسه شیطان تسلیم می شود نیز همین است که با پای خود به سوی هلاکت می روند.

دشمن ار چه دوستانه گویدت        دام دان، گرچه ز دانه گویدت (1200)

گر تو را قندی دهد، آن زهر دان      گر به تن لطفی کند ، آن قهر دان (1201)


خلاصه سخن مولانا در این دو بیت این است که در مواجهه با دشمن همواره باید نوعی حزم و بدگمانی داشته باشیم و فریب ظاهر را نخوریم.

چون قضا آید، نبینی غیر پوست      دشمنان را بازنشناسی ز دوست (1202)

چون چنین شد، ابتهال آغاز کن       ناله و تسبیح و روزه ساز کن (1203)

ناله می کن ، کای تو علَام الغیوب    زیر سنگ مکرِ بد ما را مکوب (1204)

گر سگی کردیم، ای شیر آفرین !     شیر را مگمار بر ما زین کمین (1205)

آب خوش را صورت آتش مده           اندر آتش  صورت  آبی  منه (1206)


همان طور که قبلا اشاره شد وقتی حکم وقضای الهی در می رسد کسی را جلودار آن نیست.بنابر این از نظر مولانا این فریب خوردن از دشمن هم خود قضای الهی است. پس در چنین حالی باید با دعا و زاری به درگاه خداوند برویم و از او که داننده اسرار ( علام الغیوب) است بخواهیم که ما را مجازات نکند و شیر نفس را بر ما غالب نفرماید.همچنین باید از او بخواهیم تا چشمان ما را در برابر حقیقت آنچنان تیره و تار نکند که آب خوش را آتش و آتش را آب گوارا تصور کنیم.

از شراب قهر، چون مستی دهی                نیست ها را صورت هستی  دهی (1207)

چیست مستی؟ بندِ چشم از دیدِ چشم       تا نماید سنگ گوهر، پشم یشم (1208)

چیست مستی ؟ حسّ ها مُبدَل شدن          چوب گز اندر نظر صندل شدن (1209)


خداوند گاهی برای تنبیه بندگان گمراه خود آنها را از شراب قهر خود سیراب می کند . در آن صورت خداوند کاری می کند که بنده گمراه چیزهایی را که در واقع وجود ندارند واقعی می بیند. یعنی شخص دچار توهم می شود و در اثر این توهم ناشی از مستی از شراب الهی سنگ بی ارزش را گوهر و پشم بی مقدار را سنگ گرانبهایی چون یشم می پندارد. در اثر این مستی حس های شخص گمراه کارایی اصلی خود را از دست می دهند و در چنین حالتی چوب بد بو و ناچیز گز را چوب خوش بو و گرانبهای صندل تصور می کند.
قصه هدهد و سلیمان علیه السلام، در بیان آن که چون قضا آید ، چشم های روشن بسته شود

چون سلیمان را سراپرده زدند           جمله مرغانش  به خدمت آمدند (1210)

همزبان  و محرم خود  یافتند              پیش او یک یک به جان بشتافتند (1211)

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک       با سلیمان گشته افصح من اخیک (1212)


مولانا با ذکر قصه هدهد و زاغ و همچنین داستان فریب آدم از ابلیس که در ادامه می آید سعی می کند بر این مطلب تاکید نماید که وقتی حکم و قضای الهی به امری تعلق می یابد ممکن است چشم عقل بسته شود و عاقل و زیرک به گیج و گول تبدیل شود.همان گونه که در ابیات پیش دیدیم چطور شیری که در ابتدای داستان بسیار زیرک و هشیار بود و با نخجیران بحث و مجادله می کرد چطور گیج و گول می شود و به دنبال خرگوش به سوی دام می رود.
داستان این گونه آغاز می شود : هنگامی که خیمه بزرگ پادشاهی حضرت سلیمان را برپا کردند، از آن جا که او بر جانوران دیگر هم فرمانروایی داشت تمام پرندگان تحت فرمانش به خدمت او رسیدند.حضرت سلیمان با زبان آنها آشنا بود و آنها با زبانی فصیح با او شروع به صحبت کردند.
البته در این جا بد نیست به این نکته اشاره شود که آن چه از آشنایی حضرت سلیمان به زبان حیوانات در قرآن آمده است گویای این مطلب است که خداوند به او زبان مرغان را آموخته بود. در آیه 16 از سوره نمل آمده است:" علمنا منطق الطیر" یعنی به من و پدرم ( حضرت داود) زبان مرغان را آموخته اند. اما از ابیات فوق چنین برداشت می شود که مرغان زبان سلیمان را آموخته بودند و در نتیجه  جیک جیک را رها کرده و با زبان فصیح با حضرت سلیمان سخن می گفتند.البته  نا گفته نماند که مراد کلی مولانا این است که آنها زبان یکدیگر را می فهمیدند.

همزبانی، خویشی و پیوندی است       مرد با نامحرمان چون بندی است (1213)

ای بسا هندو  و  ترک همزبان              ای بسا دو ترک  چون  بیگانگان (1214)

پس زبان محرمی خود دیگر است        همدلی از همزبانی بهتر است (1215)

غیر نطق و غیر ایما و سِجِل               صد هزاران ترجمان خیزد ز دل (1216)


منظور مولانا از همزبانی در اینجا نزدیکی روحی و همفکری است نه صرف داشتن زبان مشترک . در بیت 28 همین دفتر نیز به این نکته اشاره شده بود:

هر که او از همزبانی شد جدا       بی زبان شد، گر چه دارد صد نوا

اکنون نیز می گوید همزبانی موجب خویشاوندی و نزدیکی است. انسان اگر با نامحرمان و کسانی که او را درک نمی کنند همنشین شود احساس می کند که در بند و زندان اسیر است. به عنوان مثال، ای بسا یک فرد هندو و یک فرد ترک که زبان ظاهریشان از هم بیگانه است با هم همفکر و همزبان باشند ولی دو ترک که با هم همفکر نیستند علیرغم داشتن زبان مشترک همچون بیگانگان باشند. البته همدلی از همزبانی و همفکری هم بالاتر است . در مرحله همدلی رابطه دو طرف چنان محکم است که بدون نیاز به سخن گفتن و ایما و اشاره و نوشتن ، صدها هزار سخن بین آنها رد و بدل می شود.

جمله مرغان هر یکی اسرار خود        از هنر، وز دانش و از کار خود، (1217)

با سلیمان یک به یک  وامی نمود       از برای عرضه خود را می ستود (1218)

از تکبر نی و از هستیِ  خویش         بهر آن  تا ره دهد  او را  به  پیش (1219)

چون بباید بَرده را از خواجه یی          عرضه دارد از هنر دیباجه یی (1220)

چون که دارد از خریداریش ننگ         خود کند بیمار و کرّ و شلّ و لنگ (1221)


مرغان اسرار حال خود را از انواع هنرها و دانش هایی که داشتند بر می شمردند. البته آنها این سخنان را از روی کبر و خود ستایی نمی گفتند بلکه قصدشان حضور در نزد سلیمان بود. همانطور که اگر برده ای بخواهد توسط خواجه ای خریداری شود شمّه ای از هنر خود را به او نشان می دهد ، اما اگر از خریدار خوشش نیاید خود را به بیماری و کری و شلی و لنگی می زند تا او را نخرند.

نوبت هدهد رسید و پیشه اش                          و آن بیان صنعت و اندیشه اش (1222)

گفت:" ای شه! یک هنر کآن کهتر است              باز گویم، گفت کوته بهتر است" (1223)

گفت:" برگو، تا کدام است آن هنر؟"                   گفت: " من آن گه که باشم اوج بَر، (1224)

بنگرم از اوج با  چشمِ یقین                               من  ببینم آب  در قعر  زمین (1225)

تا کجای است وچه عمق استش، چه رنگ؟        از چه می جوشد ؟ زخاکی یا ز سنگ؟ (1226)

ای سلیمان !  بهر لشکرگاه را                           در سفر، می دار این آگاه  را" (1227)


نوبت به هدهد که رسید گفت ای شاه ! کوچکترین هنر من که تنها به ذکر همان اکتفا می کنم چون گفتار هرچه کوتاه تر باشد در چنین جایی بهتر است ، این است که وقتی در اوج آسمان پرواز می کنم آب را در عمق زمین می بینم و نه تنها می بینم بلکه می توانم عمق آن و رنگش را نیز تشخیص دهم و بدانم از خاک می جوشد یا از درون سنگ. سپس خطاب به سلیمان گفت : برای لشکرگاه و نیاز افراد به آب من را در سفر همراه خود ببر.

پس سلیمان گفت : " ای نیکو رفیق!        در بیابان های بی آب  عمیق، (1228)

تا بیابی  بهر لشکر  آب را                        در سفر سقّا شوی اصحاب را". (1229)


حضرت سلیمان پیشنهاد هدهد را پذیرفت و از او خواست از این هنر خود برای یافتن آب در بیابان های کم آب استفاده کند وحکم سقّای لشکر و یاران او را داشته باشد.

 

پایان گفتار 49


نظر ها
افزودن جدید
محمد سوری از قم  -  سپاس از بابت نگارش گفتار49   |1394-05-15 06:20:39
بسیار ممنون که فرصت ارزشمندتان را دوباره برای ما صرف کردید.منتظر نگارش گفتارهای پیش رو هستیم
سینا  - تشکر   |1394-06-09 14:00:00
با سلام
امیدوارم این مطالب به همین جا ختم نشه.
ممنون

سلام
من قصد دارم ادامه بدم.شما هم دعا کنید.
ممنون از لطفتون
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-28 00:18:16
عالي ممنون
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
متین - آبشا...

 
لینک های مرتبط