گفتار 50 بیت 1230 تا 1272
 
 
 
   

گفتار 50 بیت 1230 تا 1272

نامه الکترونیک چاپ PDF

طعنه زاغ در دعوی هدهد

زاغ چون بشنود، آمد ، از حسد        با سلیمان گفت : کو کژ گفت و بد (1230)

از ادب نبود به پیش  شه  مقال       خاصه ، خود لاف دروغین و محال (1231)

گر مر او را این نظر بودی مدام         چون ندیدی زیر مشتی خاک، دام؟ (1232)

چون گرفتار آمدی در دام او ؟          چون قفس اندر شدی ناکام او؟ (1233)


دعوی هدهد بر این که چشمی تیز بین دارد و از اوج آسمان می تواند  آبی را که در قعر زمین پنهان است ببیند، حسادت زاغ را برانگیخت و در اعتراض به سخن هدهد گفت که این دعوی هدهد درست نیست، اگر راست می گوید چرا زیر مشتی خاک دام را ندید و اسیر شد؟
مولانا که در اوایل همین دفتر گفته است : " از خدا خواهیم توفیق ادب     بی ادب محروم ماند از لطف رب" و معتقد است هر مقامی ادب خاص خود را دارد، دربیت 1231 به ادب در حضور شاه – که می تواند کنایه ای از اولیا حق باشد – اشاره می کند که همانا سکوت و عدم سخن گفتن و حداقل نگفتن حرف دروغ و بی اساس است.

پس سلیمان گفت: " ای هدهد! رواست       کز تو در اول قدح ، این دُرد خاست؟ (1234)

چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ؟          پیش من لافی زنی، آن گه دروغ ؟ " (1235)


سلیمان که گویی می خواهد جواب هدهد را بشنود، به صورت گلایه از هدهد می پرسد که آیا درست است در اول کار از خود ناخالصی و نادرستی نشان دهی؟! [دُرد شراب در ته خم می نشیند بنابر این اگر اولین قدحی که از خم برمی دارند صاف نباشد می گویند شراب خوبی نیست. از این رو هر کاری که از اول خراب باشد مشمول ضرب المثلی است که مولانا ترجمه فارسی آن را در مصرع دوم بیت 1233 آورده است.]
در بیت 1234 نیز سلیمان به هدهد می گوید : چرا تظاهر به چیزی می کنی که نیستی؟ چرا تو که تنها دوغی خورده ای ادای مستان را در می آوری و بیهوده گویی می کنی و دروغ می بافی؟
جواب گفتن هدهد طعنه زاغ را

گفت : " ای شه ! برمن عور گدای       قول دشمن مشنو از بهر خدای (1236)

گر به بطلان است دعوی کردنم،          من نهادم سر، ببر این گردنم (1237)


هدهد گفت: ای شاه! تورا به خدا سخن دشمن را در باره منِ گدای برهنه نپذیر. اگر فکر می کنی آنچه گفته ام باطل و گزاف است ، آماده ام تا سر از بدنم جدا کنی.

زاغ، کو حکم قضا را منکر است            گر هزاران عقل دارد ، کافر است  (1238)

در تو،  تا کافی بود  از  کافران              جای گند و شهوتی چون کافِ ران (1239)

من  ببینم   دام  را   اندر   هوا                گر  نپوشد   چشم  عقلم  را   قضا (1240)

چون قضا آید، شود دانش به خواب       مه سیه گردد ،  بگیرد    آفتاب (1241)

از قضا، این تعبیه کی نادر است ؟        از قضا دان ، کو قضا را منکر است". (1242)

هدهد این گونه ادامه می دهد : زاغ که با این سخن خود در باره من در واقع حکم قضای الهی را منکر شده است اگر هزاران عقل هم داشته باشد کافر است. تا وقتی که اثری از کفر در کسی باشد ، او به مانند آلت تناسلی مرد و زن جایگاهش پلیدی و شهوت است .من اگر قضای الهی در کار نباشد دامی را که زیر خاک پنهان کرده اند می بینم، اما وفتی قضای الهی در کار باشد من دانش و هنر خود را موقتا از دست می دهم و در دام گرفتار می شوم . این گونه موارد که طبق قضای الهی انجام می گیرد کم نیستند .حتی انکار قضای الهی از جانب منکران نیز خود قضای الهی است.
قصه آدم علیه السلام ، و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاًویل

بو البشر کو علّم الاسما بگ است       صد هزاران علمش اندر هر رگ است (1243)

در آیه 31 از سوره بقره این چنین آمده است: " و عَلّمَ آدمَ الاَسماءَ کلَّها" یعنی خداوند همه اسما را به آدم آموخت.در اینجا مولانا از زبان هدهد به این آیه استناد می کند و می گوید : آدمی که از جانب خداوند بر همه اسما علم یافت و امیر و خداوندگار این دانایی ها شد . هم او که مخزنی از علم در هر رگ او وجود دارد و ... بالاخره او هم خطا کرد و در دام قضا افتاد.البته مولانا این به دام قضا گرفتار شدن آدم را پس از مقدماتی که در باب علم آدم ابو البشر ذکر می کند در بیت 1258 می آورد.
نکته: "بگ" واژه ای ترکی به معنی سرور،بزرگ، شریف،امیر و خداوندگار است.

اسم هر چیزی، چنان کآن چیز هست       تا به پایان، جان او را داد دست  (1244)

هر لقب  کو  داد،  آن  مُبدَل  نشد              آن که چُستش خواند او، کاهل نشد  (1245)

هر که آخِر مومن است، اول  بدید             هر که آخِر کافر ، او را شد  پدید (1246)

اسم هر چیزی  تو  از  دانا  شنو                سرّ  رمزِ   عَلَّمَ  الاسما    شنو (1247)

اسمِ  هر  چیزی برِ ما  ظاهرش                 اسم هر چیزی  برِ خالق  سِرش (1248)


خداوند اسم هر چیزی را آنچنان که در علم خود او وجود داشت به آدم ابو البشر آموخت.و می دانیم که برای خداوند زمان مطرح نیست و او هر چیزی را همانگونه که در پایان خواهد بود در علم خود دارد . مثلا کسی که در علم خداوند چُست و چالاک است هرگز آدم تنبلی نخواهد شد. بنابراین خداوند از اول می داند چه کسی مومن و چه کسی کافر خواهد شد . به تعبیر دیگر اسم گذاری ما بر هر چیزی تابع وضع ظاهری و کنونی آن چیز است در حالی که خداوند هر چیزی را بر مبنای باطن و واقعیت آن چیز می نامد.پس اگر بخواهیم نام واقعی چیزی را بدانیم باید از فرد دانایی که علم او مانند علم آدم ابو البشر وابسته به علم الهی است بپرسیم.

نزد موسی ، نام چوبش بُد عصا          نزد خالق ، بود نامش اژدها (1249)

بُد عمر را نام اینجا بت پرست              لیک مومن بود نامش در الست (1250)

آن که بُد نزدیک ما نامش منی             پیش حق ، این نقش بُد که با منی (1251)

صورتی بود این منی اندر عدم             پیش حق موجود ، نه بیش و نه کم (1252)

حاصل آن آمد حقیقت نام ما                پیش حضرت کآن بود انجام ما (1253)

مرد را بر عاقبت نامی نهد                   نی بر آن کو عاریت،  نامی نهد (1254)

چشمِ آدم،چون به نورپاک دید             جان و سرِّ نامها  گشتش  پدید  (1255)

در این ابیات مثال هایی می زند تا نشان دهد فرق بین نامگذاری ما که ظاهر بین هستیم با نامگذاری خداوند و آن که دلش به نور معرفت الهی روشن  در چیست. مثلا موسی پیش از این که عصایش به فرمان خدا تبدیل به اژدها شود آن را تنها چوب می دانست و چوب می نامید، در حالی که آن عصا از ابتدا در علم الهی اژدها بود.عُمر را مردم پیش از اسلام آوردن بت پرست می دانستند، در حالی که از ابتدای خلقت نامش مومن بود نه بت پرست. یک قطره منی درعالم علم الهی در واقع همین انسانی است که در اینجا می بینیم.خلاصه این که نام واقعی هر چیزی همان چیزی است که در نهایت محقق می شود. آدم ابو البشر که با نور الهی به چیزها می نگریست حقیقت هر چیز را همانگونه که در علم الهی بود می دید و نام شایسته بر آن می نهاد.

چون مَلَک ، انوار حق در وی بیافت         در سجود افتاد و در خدمت شتافت (1256)

فرشتگان که نور خداوند را در آدم دیدند به سجده در مقابل او افتادند. در واقع آنها به انسان ساخته شده از گِل سجده نکردند بلکه به نور و روح خداوند که در او دیدند سجده کردند. ( که البته این همان حقیقتی بود که ابلیس ندید و از سجده به آدم سرباز زد.)

مدح این آدم که  نامش  می برم           قاصرم ، گر تا قیامت بشمرم (1257)

این همه دانست، و چون آمد قضا         دانش یک نهی شد بر وی خطا (1258)

کای عجب ! نهی از پی تحریم بود         یا به تاویلی بُد و توهیم بود (1259)

در دلش، تاویل چون ترجیح یافت          طبع، در حیرت سوی گندم شتافت (1260)


همین آدمی که اگر تا قیامت او و علمش را مدح کنم باز تمام نمی شود، وقتی قضای الهی آمد ندانست آیا امر خداوند بر نخوردن از میوه ممنوعه (گندم) در بهشت نهی تحریمی است - که باید حتما از آن برحذر بود - و یا این که نهی تنزیهی است - که انجام آن گناه محسوب نمی شود و عقابی در پی ندارد- و چون دلش مایل به خوردن از آن میوه بود از امر الهی سر باز زد و در دام الهی گرفتار شد.

باغبان را خار چون در پای رفت      دزد فرصت یافت ، کالا بُرد تفت (1261)

آدم ، درست مانند باغبانی که خاری در پایش رفته و دزد فرصت یافته و کالایش را برده است دچار تاویلِ مطابق میل نفس در  نهی الهی شد و این فرصت را به دزد ( ابلیس) داد تا ایمانش را برباید.

چون زحیرت رَست، بازآمد به راه         دید بُرده دزد رخت از کارگاه (1262)

ربّنا  اِنّا  ظَلَمنا   گفت  و  آه                  یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه (1263)


وقتی آدم به حالت عادی بازگشت فهمید  دزد ( شیطان) او را فریب داده و کالای ایمان او را دزدیده است.آدم و حوا که با سرپیچی از فرمان خدا و پیروی از وسوسه شیطان، خود را گناهکار می دیدند به درگاه خدا ناله و زاری کردند و گفتند: خدایا ما دو نفر بر خود ستم کردیم. یعنی تاریکی حاصل از تاویل و تمایل طبع و نفس باعث شد نتوانیم از نور علم استفاده کنیم و واقعیت را آن طور که بود ببینیم.
شاید بتوان گفت دلیل سر پیچی آدم و هوا از امر خداوند و افتادن آنها در دام شیطان این بود که وقتی سرگردان و متحیر بودند به جای این که به دنبال روشن کردن مسئله از طریق علم باشند و یا لااقل احتیاط در پیش گیرند، به ظن و تمایل نفسانی خود عمل کردند. و نهی از عمل بر اساس ظن از مسائلی است که قرآن بارها به آن اشاره کرده است.

پس قضا ابری بُوَد خورشید پوش        شیر و اژدرها شود زو همچو موش (1264)

من  اگر  دامی  نبینم  گاهِ  حکم           من  نه  تنها  جاهلم    در  را ه  حکم (1265)

ای خُنُک آن کو نکو کاری گرفت            زور را بگذاشت او،  زاری  گرفت (1266)

گر قضا پوشد  سیه همچون شبت       هم  قضا    دستت   بگیرد   عاقبت (1267)

گر قضا صد بار قصد جان کند                هم قضا  جانت  دهد ،  درمان کند (1268)

این قضا صدبار اگر راهت زند                 بر  فراز  چرخ ،    خرگاهت زند (1269)

از کرم دان این که  می ترساندت           تا  به  مُلکِ    ایمنی     نبشاندت (1270)


مولانا قضای الهی را به ابری تشبیه می کند که جلوی خورشید علم را می گیرد و بنده را هرچند قوی و بلند مرتبه به دام می افکند. بنابر این هدهد می گوید اگر من مقهور قضای الهی شوم و دام را نبینم اولین جاهل و نادانی نیستم که مقهور قضای الهی شده است. به قول خواجه حافظ :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت         نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم
اما توصیه مولانا که در عین اعتقاد به قضای الهی ، هرگز از انسان سلب مسئولیت نمی کند این است که در چنین مواقعی انسان باید – همچون آدم و حوا- به خدا پناه ببرد و از خودبینی و ادعای زورمندی بپرهیزد. در ابیات 1267 تا 1270 نیز مولانا، به سالکان امید می دهد و می گوید : قضای الهی اگرچه تو را به دام می اندازد و کار را بر تو سخت می کند ، ولی همان قضای الهی است که می تواند تو را از دام و رنج برهاند. قضای الهی برای این تو را می ترساند تا به جای تکیه بر خود و یا علم خود و یا هر چیز دیگری تنها بر خداوند تکیه کنی تا به ایمنی واقعی دست یابی.

این سخن پایان ندارد، گشت دیر        گوش کن تو قصّه خرگوش و شیر (1271)

در اینجا مولانا، به داستان خرگوش و شیر باز می گردد.


پایان گفتار 50

نظر ها
افزودن جدید
امین  - تشکر   |1394-08-25 13:16:01
سلام علیکم
باتشکرفراوان

سلام
ممنون از لطف شما
موفق باشید
سادات کیائی
Arsalan   |1394-12-22 16:56:36
سلام متشكرم از اين شرح بسيار مفيد جناب عالي از مثنوي

سلام.ممنون از لطف شما.
موفق باشید
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-29 22:21:49
بسيار عالي ممنون
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
تبریز

 
لینک های مرتبط