گفتار 51 بیت 1272 تا 1305

نامه الکترونیک چاپ PDF

پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

چون که نزد چاه آمد شیر ، دید              کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید (1272)

گفت:"پا واپس کشیدی تو چرا؟             پای را واپس مکش پیش اندرآ  " (1273)

گفت:"کوپایم ؟ که دست و پای رفت      جان من لرزید و دل از جای رفت (1274)

رنگ و رویم را نمی بینی چو زر؟            زاندرون خود می دهد رنگم خبر" (1275)

وقتی شیر، سر چاه رسید، دید که خرگوش پا پس می کشد و دیگر جلوتر نمی آید. شیر گفت: چرا عقب می روی ؟ عقب نرو، جلو بیا.خرگوش در جواب گفت:  از ترس دست و پایی برایم نمانده است. از ترس به خود می لرزم و دلم از جایش کنده شده است. مگر رنگ و روی زردم را نمی بینی ؟ رنگ رخسار هر کس بیانگر احوال درون اوست.

به قول سعدی علیه الرحمه:

گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست       رنگ رخسار خبر می دهد از سرّ ضمیر

(غزل 309)

و نیز:

سخن عشق تو بی آن که بر آید به زبانم       رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم

(غزل 417)

این سخن که " رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون" در بین ما به ضرب المثلی مشهور تبدیل شده است. در طب سنتی نیز معتقدند از روی رنگ صورت و حالت و چگونگی چهره شخص می توان به نوع مزاج،  بیماری و یا سلامتی شخص پی برد.البته مولانا و دیگر عرفا و بزرگان ادب بر این باورند که از رنگ و رو و ظاهرفرد می توان به چگونگی حالات روحی او نیز آگاه شد.

حق، چو سیما را معرّف خوانده است        چشم عارف سوی سیما مانده است (1276)

رنگ و بو ، غمّاز آمد چون جَرَس                 از فَرَس    آگه  کند    بانگ  فَرَس (1277)

در اینجا مولانا قصه را موقتا رها می کند و به بیان سخنان خود می پردازد. مولانا می گوید: چون خداوند در قرآن (در سوره های الاعراف، محمد، الفتح و الرحمن) سیما و چهره را معرّف و نشان دهنده حالتهای درونی اشخاص دانسته است عارفان از روی سیمای افراد راز درون آنها را در می یابند. همان طور که زنگ (جرس) شتر  از وجود کاروان خبر می دهد و یا صدای شیهه اسب خبر از وجود اسب می دهد ، رنگ و بو و دیگر علایم ظاهری نیز خبر از امور باطنی و احوال درونی می دهند.

بانگ هر چیزی رساند زو خبر                     تا بدانی بانگ خر از بانگِ در (1278)

خلاصه این که از دید تیزبینان و آگاهان ظاهر هر چیزی به باطن آن دلالت دارد. انسان باید هوشیار باشد تا در تشخیص این دلالتها دچار اشتباه نشود و به قول مولانا بانگ خر را از بانگ در بازشناسد.

گفت پیغمبر : " به تمییز کسان                  مّرءُ مّخفیٌّ  لَدَی  طیَّ اللسان" (1279)

پیغمبر فرموده است که آدمی در زیر زبان خود پنهان است. بنابر این برای تمییز و تشخیص چگونگی احوال آنان کافی است به سخنانانشان توجه کنیم. به قول سعدی علیه الرحمه:

تا مرد سخن نگفته باشد        عیب و هنرش نهفته باشد

( حکایت 3 گلستان)

کلام معروفی از امام علی (ع) نیز به همین مضمون آمده است : تکَلّموا تُعرَفوا فانّ المرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لسانه.

" سخن بگویید تا شناخته شوید. همانا واقعیت مرد در زیر زبانش پنهان است."

رنگِ رو از حال دل  دارد نشان                    رحمتم کن، مِهرِ من در دل نشان (1280)

رنگ رخساره  خبر می دهد از سرّ ضمیر . بنابر این حال مرا دریاب و از باب رحمت و شفقت مرا در پناه مهر خود جای ده.

این سخن در ظاهر سخن خرگوش به شیر است ولی در واقع سخن خود مولانا خطاب به حضرت حق و اولیا اوست که می گوید : حالا که حال نزار مرا می بینید و از اندرون من و اضطرابی که بر من حاکم است آگاهید لطف کنید و مرا نزد خود بپذیرید و مورد حمایت قرار دهید.

رنگ روی سرخ دارد،  بانگِ شُکر                بانگَ روی زرد دارد صبر و نُکر (1281)

می گویند رنگ و روی سرخ نشانه سلامتی است .بنابر این چنین کسی باید بابت سلامتی خود شکر گوید.به عبارت دیگر رنگ و روی سرخ  با شکر سازگاری دارد . اما زرد رویی، که نشان از ناخوشی جسم  و غم و اندوه روح  دارد می تواند در اثر صبر و شکیبایی فرد و یا نا خشنودی و نا سپاسی او باشد.

مولانا در غزل 2039 دیوان شمس ، همان غزلی که پیش از مرگ خطاب به پسر خود سروده است به زردرویی عاشقان و لزوم صبر و بردباریشان اشاره دارد:

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد       ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن وفا کن

به هر حال رنگ و رو می تواند به احوالات مثبت و منفی گوناگونی دلالت داشته باشد که تنها شخص عارف از عهده تشخیص درست آنها بر می آید.

در من آمد آن که دست و   پا بَرَد                  رنگ رو  و  قوّت  و     سیما بَرَد (1282)

آن که در هر چه در آید،   بشکند                   هر درخت از بیخ و بن او  بر کند (1283)

در من آمد آن که از وی گشت مات            آدمی  و جانور،       جامد،  نبات (1284)

این خود اجزا اند ، کلیات از   او                  زرد کرده رنگ و فاسد کرده   بو (1285)

تا جهان گه صابر است و گه شکور            بوستان گه   حُلّه پوشد    گاه عور (1286)

آفتابی     کو   برآید      نارگون                   ساعتی دیگر  شود  او    سرنگون (1287)

اخترانِ   تافته  بر   چار    طاق                   لحظه   لحظه    مبتلای     احتراق (1288)

ماه،  کو افزود اختر    در جمال                   شد ز رنج دقّ، او     همچون  خیال (1289)

این  زمینِ    با سکونِ    با ادب                    اندر آرد زلزله ش در   لرز     و تب (1290)

ای بسا کُه، زین بلای مُرده ریگ                  گشته است اندر جهان او خُرد و ریگ (1291)

این  هوا با   روح   آمد  مقترن                      چون قضا  آید ، وبا  گشت    و  عَفِن (1292)

آب خوش، کو روح را همشیره شد              در غدیری زرد و تلخ   و      تیره شد (1293)

آتشی کو  باد دارد  در   بُروت                      هم  یکی  بادی بر او  خواند     یَمُوت (1294)

حالِ دریا، ز اضطراب و جوش او                   فهم کن     تبدیل های       هوش    او (1295)

چرخِ سرگردان که اندر جُست و جوست      حالِ او   چون   حال فرزندان    اوست (1296)

گه حضیض و گه میانه گاه اوج                     اندر او از   سعد و نحسی     فوج فوج (1297)

مولانا در این ابیات ، از زبان خرگوش مطالبی در مورد مرگ و ترس از آن بیان می کند: در من حالتی پدید آمده است که دست و پایم را گم کرده ام و رنگ و رویم را از ترس از دست داده ام.البته این مرگ و فنا مختص انسان نیست بلکه شامل نبات و جانور و جمادات نیز می شود. تازه ، همه اینها اجزاء کائنات اند. این فنا کلیات هستی یعنی عناصر چهارگانه ( باد و خاک و آب و آتش ) را نیز در بر می گیرد. جهان نیز حالات مختلفی را همچون انسان تجربه می کند، در هنگام بهار جامه فاخر ( حُلّه ) سرسبزبه تن دارد و  شاکر است و در خزان همچون عاشقی زرد روی ، اما صابر، عور و برهنه می نماید. این مرگ و فنا ، آفتاب و ماه و ستارگان را نیز به حال خود رها نمی کند. همین آفتاب که همچون گوی آتشین ( نارگون ) طلوع می کند پس از چند ساعت دچار زوال شده و غروب می کند.ستارگانی که بر پهنه فلک ( چار طاق ) می تابند وقتی خورشید در آسمان بالا می آید محو می شوند.ماه که از همه ستارگان زیباتر است پس از آنکه کامل شد مانند کسی که به بیماری تب دق دچار شده کم کم آنچنان لاغر و نحیف می شود که گویی خیالی بیش نیست.همین زمینی که به نظر بسیار ساکن و با ادب است در اثر یک زمین لرزه مانند انسانی که تب دارد به خود می لرزد.چه بسا کوه هایی که در اثر همین بلای دیرین و به ارث مانده ( مُرده ریگ ) زلزله به تلّی از خاک تبدیل شده اند.یا همین عنصر هوا که با روح سازگاری دارد و با تنفس آن انسان زنده می ماند، اگر قضای الهی برسد به موجودی زشت و بد بو ( عفن ) تبدیل می شود که بیماری مهلک وبا حاصل آن است. آب گوارا که مانند خواهر هوا است و به انسان زندگی می بخشد  اگر در آبگیری ( غدیر) راکد بماند می گندد و زرد و تلخ و تیره می شود. آتشی را که انگار باد در سبیل ( بروت ) خود دارد و متکبرانه به سوی آسمان گردن می افرازد، وزش بادی می میراند موج ها و اضطراب آب دریا هم نشان از دگرگونی و عدم آرامش درونی آن است که خود نتیجه بیمناکی روح  دریا از نابودی و مرگ است. افلاک و آسمانها هم حالی همچون حال فرزندان خود یعنی خاک و هوا و آتش و آب (و یا حیوان و نبات و جماد) دارند . آنها نیز دستخوش همین تغییرات و فراز و نشیب ها هستند. گاهی این اختران در اوج اند و گاهی در نشیب ( حضیض ) و گاه در میانه، و خود آنها نیز مشمول طالع سعد و نحس اند.

از خود، ای جزوی ز کل ها مختلط !            فهم می کن حالت هر منبسط (1298)

چون که  کلیات را رنج است و درد جزوِ ایشان چون نباشد روی زرد؟ (1299)

خاصه، جزوی کو ز اضداد است جمع          زآب و خاک و آتش و باد است  جمع (1300)

ای انسانی که جزوی هستی مرکب از این کلیات ( آب و باد و خاک و آتش ) . حالت هر یک از این کلیات را که خود عنصر بسیط و غیر قابل تقسیمی هستند که موجودات این عالم خاکی از آنها تشکیل شده اند، دریاب و ببین چگونه دچار تبدیل و تحول و مرگ می شوند. پس چگونه ممکن است اجزاء آنها که انسان یکی از آنهاست دچار چنین حالتی نباشد. به ویژه آن که انسان از این عناصر متضاد ( آب و باد و خاک و آتش ) پدید آمده است. در نتیجه این تغییرات و رنج حاصل از آنها در انسان بیشتر خواهد بود.

این عجب نبود که میش از گرگ جَست      این عجب کین میش، دل در گرگ بست (1301)

زندگانی ،     آشتیِ          ضدّ هاست        مرگ،  آن کاندر میانش   جنگ  خاست (1302)

لطف حق    این شیر را      و گور را            اِلف  داده ست ،    این دو ضدّ  دور  را (1303)

چون   جهان   رنجور  و    زندانی بُوَد          چه   عجب     رنجور    اگر    فانی بُوَد (1304)

این عناصر متضاد اگر از هم مانند میشی که از گرگ می گریزد ، بگریزند تعجب ندارد. اما این که یا هم در وجود ما و دیگر موجودات جمع شده اند و ترکیبی به وجود آورده اند جای بسی تعجب است. البته باید بدانیم که لطف حق این اضداد را آشتی داده و در کنار یکدیگر جای داده است. چون این جهان نیز مانند اجزاء تشکیل دهنده آن محدود و در نتیجه رنجور است، تعجبی ندارد که همچون عناصر تشکیل دهنده اش رو به زوال و فنا رود.

خلاصه این که خداوند این عناصر متضاد را در کنار هم قرار داده و اگر اراده کند آنها را از هم جدا می کند و در آن هنگام است که مرگ فرارسیده است.

خواند بر شیر او از این رو پندها              گفت: من پس مانده ام زین بندها (1305)

خرگوش به این دلیل این گونه پندها را برای شیر خواند تا به او بگوید من به این دلیل پا پس کشیدم و از تو عقب ماندم.البته منظور اصلی خرگوش این بود که پشت سر شیر باشد تا بنواند نقشه خود را عملی کند، ولی به هر حال مولانا از فرصت پیش آمده در داستان استفاده کرد تا حرف های خود را راجع به مرگ و ترس از آن مطرح کند.

 

پایان گفتار 51

نظر ها
افزودن جدید
محمد امیرخیز  - تشکر و درخواست   |1394-10-20 14:33:07
با سلام خدمت استاد عزیز
واقعا از شرح مثنوی لذت می برم، منتظر گفتارهای بعدی هستم...
درضمن می خواستم یک کتاب خوب برای شرح مثنوی برام معرفی کنید.


با تشکر...

سلام
از لطف شما ممنونم و سعی می کنم گفتارهای بعدی با فاصله کمتری روی سایت قرار گیرد.
برای فهم بهتر مثنوی می توانید از کتابهایی مثل شرح دکتر استعلامی بر مثنوی و یا سرّنی از دکتر زرین کوب استفاده کنید.
موفق باشید
سادات کیائی
محمد  - تشکر   |1394-10-30 14:28:50
سلام
من تازه از طریق این سایت با شما آشنا شدم.مطالب شما برای من خیلی مفید و جالب بود خواستم تشکر کنم.

سلام
خیلی خوش آمدید.ممنون از لطف شما. موفق باشید.
سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-29 23:04:33
اين گفتار بي نظير بود دكتر
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط