گفتار 52 بیت 1306 تا 1347
 
 
 
   

گفتار 52 بیت 1306 تا 1347

نامه الکترونیک چاپ PDF

پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

شیر گفتش: " تو ز اسباب مرض       این سبب گو خاص، کین استم غرض" (1306)

شیر پس از شنیدن پندها و حرف های خرگوش از علت و سببی که به طور خاص باعث نگرانی و پا واپس کشیدن خرگوش شده است سوال کرد. یعنی در واقع شیر به حرف های خرگوش توجه چندانی نکرد و فقط مایل بود بداند چرا خرگوش در این مورد خاص نگران و مضطرب است.

گفت: " آن شیر ، اندر این چَه ساکن است        اندر این قلعه ز آفات ایمن است" (1307)

خرگوش گفت : آن شیر (که خرگوش دیگر را گرفت و راه را بر رزق روزانه تو بست) در این چاه که همچون قلعه ای از همه آفات او را حفظ می کند ساکن است.

قعرِ چَه بگزید هر که عاقل است       زآن که در خلوت صفاهای دل است (1308)

ظلمت ِ چَه ، به که ظلمتهای خلق       سر نَبُرد آن کس که گیرد پای خلق (1309)

مولانا دراین دوبیت موقتا از داستان خارج می شود و به بیان فایده عزلت و خلوت گزینی که باعث پاکی و صفای دل سالک می شود می پردازد. در بیت 1309 تاریکی و ظلمت چاه را بر تاریکی حاصل از معاشرت با  معاشران نا مناسب ترجیح می دهد. او معتقد است کسی که  پایبند معاشرت با این گونه افراد نا مناسب باشد هرگز نجات نیافته و سرِ سلامت به در نمی برد.
البته مولانا همیشه عزلت از مردمان را توصیه نمی کند بلکه معتقد است در جایی که همدم و یار مناسبی در کار باشد اختلاط و اجتماع بر عزلت برتری دارد:

خلوت از اغیار باید ، نه ز یار       پوستین بهر دی آمد نه بهار
( دفتر دوم، بیت 25)

این نکته نیز شایان توجه است که از نظر مولانا اکثر مردمان یاران مناسبی نیستند . بنابر این باید از آنان دوری کرد ، و هرگز نباید مفتون  و فریفته سخن آنان شد:

آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم جو امان
خانه ديو است دلهاي همه
کم پذير از ديو مردم دمدمه
(دفتر دوم، ابیات 251 و 252)

گفت: " پیش آ ، زخمم او را قاهر است       تو ببین کان شیر در چَه حاضر است؟ (1310)

شیر به خرگوش گفت: بیا جلو و نترس، من او را از پای در می آورم ، تو فقط  ببین که آیا آن شیر هنوز درون چاه هست یا نه ؟

گفت : " من سوزیده ام ز آن آتشی       تو مگر اندر برِ خویشم کشی (1311)

تا به   پشتِ  تو  ،     من  ای  کانِ   کرم        چشم بگشایم ، به چَه در بنگرم (1312)


خرگوش می گوید : من از آن شیر آتشین و خشمگینی که درون چاه است قبلا زخم خورده و سوخته ام و حالا می ترسم به چاه نزدیک شوم ، مگر آن که تو، ای  سرچشمه کَرَم و بزرگواری ! مرا در آغوش بگیری و من به پشتیبانی و دلگرمی از جانب تو بر سر چاه حاضر شوم و به درون آن بنگرم.
نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را

چون که شیر اندر برِ خویشش کشید       در پناهِ شیر ، تا چَه می دوید (1313)

خرگوش که خود را در پناه شیر می دید تا سر چاه به سرعت و بدون ترس رفت. البته خرگوش می دانست که شیری در چاه نیست و او در واقع مشغول انجام حیله خود برای نابودی شیر بود ، ولی شاید مولانا با نگاهی به ورای داستان به این نکته عرفانی نیز نظر دارد که سالک در پناه مراد خود از نیرو و انگیزه ای قوی برای طی طریق حق برخوردار می شود و از چیزی نمی هراسد.

چون که  در چَه بنگریدند اندر آب       اندر آب از شیر و او بر تافت تاب (1314)

شیر و خرگوش وقتی به درون چاه نگریستند بازتاب تصویر خود را در آب چاه دیدند.

شیر، عکس خویش دید ، از آب تَفت      شکلِ شیری ، در بَرَش خرگوش زَفت (1315)

چون که خصم خویش را در آب دید       مر، وَرا بگذاشت و اندر چَه جهید (1316)


شیر که عکس خود و خرگوش چاق همراهش را در آب چاه دید دچار توهم شد و خرگوش را رها کرده برای جنگ با آن شیر خیالی به درون چاه پرید.
مولانا پیش از این در ابیات 893، 894 و 897 به سبب های جذب دو چیز که عبارت بودند از : 1- جذب جنس به جنس خود 2- جذب جزو به کل 3- جذب همجنس بالقوه 4- جذب آن چه در اثر توهّم همجنس تلقی می شود ، اشاره کرده بود و آنچه در این جا برای شیر رخ داد مثالی برای نوع چهارم است. یعنی خیال کژ و توهّم نیز می تواند مانند جهل و تعصب ( که در داستان آن پادشاه جهود و وزیر مکارش و نیز پادشاه جهود دوم به آن اشاره شد) انسان را به خطا افکند. نکته دیگر می تواند این باشد که شیر در این داستان نماد عقل ظاهری است که گاهی خطا می کند و بنابر این اعتماد کامل به آن داشتن  و خود را بی نیاز از عقل  بی خطای وحیی دیدن خطاست.

در فتاد اندر چَهی کو کنده بود       ز آن که ظلمش در سَرَش آینده بود (1317)

نتیجه ظلمی که شیر بر دیگران روا داشته بود بر سر خودش آمد و او در چاه ظلم خود گرفتار آمد.

چاهِ  مُظلم گشت ، ظلم ظالمان       این چنین گفتند جمله عالمان: (1318)

هرکه ظالم تر، چَهش  باهول تر        عدل فرموده است : بدتر را بتر (1319)

ای که تو از جاه، ظلمی  می کنی       دان که بهر خویش چاهی می کَنی (1320)

گِردِ خود چون کِرمِ پیله بَر مَتَن        بهر خود چَه می کَنی ، اندازه کَن (1321)

این چهار بیت در تایید مطلبی است که در بیت 1317 به آن اشاره شد. یعنی ظلم ظالمان حکم چاهی را دارد که آنان برای خود حفر می کنند و عدالت نیز حکم می کند هر که ظلم بیشتر و کار بدتری می کند جزای بدتری نصیبش شود. ای کسی که در اثر داشتن جاه و مقام به دیگران ظلم می کنی و تارهای ظلم و ستم را همچون کرم پیله ابریشم به دور خود می تنی ، بدان که قبل از هر چیز خود را گرفتار می کنی ، پس لا اقل در ظلم خود افراط نکن تا جزای شدیدتری شامل حالت نشود.

مر ضعیفان را تو بی خصمی  مدان       از نُبی " ذا جاءَ نصرالله " خوان (1322)

گر تو پیلی ،   خصم تو از تو رمید       نَک  جزا،  طیراٌ  اَبابیلت  رسید (1323)

گر ضعیفی در زمین ، خواهد امان      غُلغُل   افتد   در   سپاهِ   آسمان  (1324)

گر به دندانش گزی، پر خون کنی       درد دندانت بگیرد ، چون کنی ؟ (1325)


مردمان ضعیفی را که مورد ظلم خود قرار می دهی خالی از قوّه انتقام و دشمنی ندان. اگر یاری خدا در رسد آنان بر تو پیروز می شوند. آیه اول سوره نصررا  که می فرماید: " اذا جاء نصرالله و الفتح " ( هنگامی که یاری پروردگار و فتح فرا رسد)  از قرآن (نُبی) بخوان تا تردیدت بر طرف شود. اگر تو مانند پیل هم قوی باشی خداوند می تواند تو را توسط پرندگانی کوچک نابود کند. همان گونه که با سپاه ابرهه کرد و داستانش در سوره فیل در قرآن آمده است. اگر فرد ضعیفی از خدا طلب یاری کند ، همهمه ای در سپاهیان و فرشتگان عالم بالا ایجاد می شود. خداوند با اسباب و وسایل گوناگون جزای ظالمان را می دهد. مثلا اگر ضعیفی را با دندان گاز بگیری و پر خون کنی دندان خودت هم از درد مصون نخواهد بود. پس به فکر عاقبت ظلم خود باش که اثرش به خودت باز می گردد.

شیر خود را دید در چَه، وز  غُلُو       خویش را نشناخت آن دم از عدو (1326)

عکس خود را، او عدُوّ خویش دید      لاجَرَم بر خویش شمشیری کشید (1327)


شیر به خاطر هیجان زیادی که در اثر حیله خرگوش به اشتباه اسیرش شده بود عکس خود را دشمن پنداشت و به او حمله ور شد.
مولانا در این بیت به مسئله مهم شناخت خود و نفس اشاره می کند و آن را در ابیات بعد با تفصیل بیشتری پی می گیرد.

ای بسا ظلمی که بینی در کسان       خوی تو باشد در ایشان ، ای فلان (1328)

اندر  ایشان    تافته   هستیِ تو       از  نفاق  و ظلم  و  بد   مستی تو (1329)

آن توی، وآن زخم برخود می زنی       بر خود آن دم، تار لعنت می تنی (1330)

در خود آن بد را نمی بینی عیان       ورنه دشمن بودیی خود را به جان (1331)

حمله بر خود می کنی ای ساده مرد!       همچو آن شیری که بر خود حمله کرد (1332)

چون به قعرِ خوی خود اندر رسی       پس بدانی کز تو بود آن ناکسی (1333)

شیر را ،   در قعر پیدا شد که بود        نقشِ او ، آن کِش دگر کس می نمود (1334)


در این ابیات مولانا بر این نکته تاکید دارد که: در اثر عدم شناخت صحیح از خود،  گاهی آن چه را بد می داریم در دیگران می بینیم ، در حالی که اگر به کنه وجود خود مراجعه کنیم می بینیم که آن زشتی ها در واقع بازتابی از خودِ ناشناخته ماست.اگر ما خود را به خوبی می شناختیم به جای آن که به دشمنی با دیگران برخیزیم با نفس خود دشمنی می کردیم.خلاصه این که بسیاری از بدی هایی که در دیگران می بینیم ریشه در درون خودمان دارند و تا خود را اصلاح نکنیم راه برون رفت از آن ها نخواهیم داشت.البته این اصلاح و خودشناسی باید هرچه سریع تر صورت گیرد و الّا عاقبتی همچون شیر داستان خواهیم داشت که در قعر چاه و وقتی کار از کار گذشته بود حقیقت را فهمید.

هر که دندان ضعیفی می کَند        کار آن شیر غلط بین می کند (1335)

هر کس که به فرد ضعیفی ظلم می کند در واقع همان  کاری را می کند که شیر کژ بین این داستان کرد. یعنی عاقبت ظلم به دیگران ، ظلم به خود و نابودی و هلاکت است.  

ای بدیده عکس بد، بر روی عَم       بَد نه عَم است، آن تویی، از خود مَرَم (1336)

این بیت تاکیدی بر سخنان پیشین است. یعنی ای کسی که چیز بدی در چهره عمو ( یا هر کس دیگری) می بینی ، بدان که آن بدی بازتاب بدی خود توست که در چهره او می بینی. بنابر این اگر باید از کسی متنفر بود و فرار کرد آن خود تویی نه دیگری.

مومنان ،  آیینه ی  همدیگرند       این خبر می از پیمبر آورند (1337)

اشاره است  به حدیث نبوی : المؤمن مِرآة المؤمن. یعنی: مؤمن آینه مؤمن است. البته مراد از این حدیث این است که مؤمن آینه خوبی ها و بدی های مؤمن دیگر است، امّا در این جا مولانا آن را در مورد نقاط منفی و بدی ها به کار برده است.

پیش چشمت داشتی شیشه ی   کبود           ز آن سبب ، عالم کبودت  می نمود (1338)

گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش       خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش (1339)


کسی که وجود خود را پاک وشفاف نکرده است ، عالم بیرون را نیز همانند وجود خود تیره و تار می بیند.تیره و تار دیدن عالم به وجود خود ما بر می گردد و نمی توان کس دیگری را مقصر دانست.
البته باید دقت داشت که معنی خودشناسی این نیست که دیگر در جهان هیچ بدی و زشتی وجود نخواهد داشت ، ولی قدر مسلّم این است که دید انسان خود شناخته  نسبت به عالم و زشتی های آن عوض خواهد شد ، وچه بسا با دیدی توحیدی همه چیز را زیبا و در جای خود ببیند.

من که صلحم دائما با این پدر       این جهان چون جنّتستم در نظر
( دفتر چهارم بیت 3263)

مؤمن اَر یَنظُر  بنورِالله   نبود       غیب، مؤمن را برهنه چون نمود؟ (1340)

چون که تو یَنظر بِنارِالله  بُدی       در بدی از نیکوی غافل شدی (1341)

اندک اندک ، آب بر آتش بزن       تا شود نارِ تو نور ای بو الحَزَن (1342)

در حدیث نبوی آمده است که: اِتّقوا فِراسة المؤمنِ فَانّه یَنظر بنورِاللهِ عزّ و جلّ. یعنی: از زیرکی مؤمن بترسید زیرا او با نور خدای عز و جل می نگرد. مولانا با استفاده از این حدیث می گوید : مؤمن با نور خدا می بیند و به همین خاطر اسرار عالم غیب بر او آشکار است.اما تو که با نار خدا که نمادی از قهر خدا و جهنم است می نگری چنان در بدی غرق شده ای که نیکویی را نمی بینی.پس ای کسی که در اثر دیدِ نادرست و کسب صفات رذیله محزون و اندوهگین شده ای  کم کم  آب بر این آتش بزن تا تو نیز همچون مؤمنان با نور خدا بنگری و اسرار عالم بر تو آشکار شود.

تو بزن یا ربّنا !  آبِ طَهور       تا شود این نارِ عالم جمله نور (1343)

آب دریا، جمله در فرمان توست        آب و آتش ، ای خداوند ! آنِ توست (1344)

گر تو خواهی ، آتش آبِ خوش شود      ور نخواهی، آب هم آتش شود (1345)

در این جا سخن مولانا شکل دعا و مناجات به خود می گیرد و مستقیما از خداوند می خواهد تا خود او با زدن آب پاک عنایتش ما را از آتش این عالم مادی و نفسانیات برهاند. در ابیات 1344 و 1345 بنابر عقائد اشعری سخن می گوید و طبیعت هر چیزی را از جمله آب و آتش را بدون واسطه به قدرت و مشیت الهی نسبت می دهد.نمونه این گونه عقیده را قبلا در همین دفتر هنگام سخن گفتن آتش با آن پادشاه بد طینت یهود دیده ایم.

این طلب، در ما، هم از ایجاد توست       رَستن از بیداد، یارب داد توست (1346)

بی طلب، تو این طلب مان  داده ای        گنج احسان بر همه  بگشاده ای (1347)


خداوندا ! این خواست و طلب هدایت را نیز تو به ما داده ای . تو هستی که ما را از بیداد درونی و بیرونی نجات می بخشی.تو بدون این که ما درخواستی داشته باشیم گنج احسانت را بر ما گشاده ای و میل و طلب حقیقت را در وجود ما نهاده ای.
خلاصه این که ما بدون عنایات تو هیچیم ، پس عنایاتت را از ما دریغ مکن.

این همه گفتیم لیک اندر بسیج      بی عنایات خدا هیچیم هیچ
( دفتر اول بیت 1888)

پایان گفتار 52






نظر ها
افزودن جدید
محمد سوری-قم  - تشکر   |1394-11-12 01:56:31
این همه گفتیم هم اندر بسیج! حضرت مولانا از اون وقتا هم تو نخ ما بوده....استاد بابت این گفتار ارزشمند ممنونم
مونا   |1394-12-15 13:02:50
بابت این سایت پر بارتون ممنون و متشکرم امیدوارم کارتون رو ادامه بدین چون من میخوام با کمک شما مثنوی رو ادامه بدم وبخونم

سلام
از لطف شما ممنونم. همین الآن گفتار بعدی را می نویسم و روی سایت می گذارم.
موفق باشید
سادات کیائی
مونا   |1394-12-13 16:01:08
خواهشا ادامه مطلبتون رو بزارین تشکر از لطف و توجه شما
مونا   |1394-12-15 18:15:39
درود به شما استاد بزرگوار از لطف وتوجه شما بسیار سپاس گزارم بی صبرانه منتظر گفتارهای ارزشمندتون هستم
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط