گفتار 55 بیت 1425 تا 1456

نامه الکترونیک چاپ PDF

یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه ، خفته به زیر درخت

آمد او آنجا و از دور ایستاد                مر عُمَر را دید و در لرز اوفتاد (1425)

هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول       حالتی خوش ، کرد بر جانش نزول (1426)

فرستاده قیصر که مشتاق دیدار عُمَر بود با اشاره آن زن اعرابی از دور عمر را که زیر خرما بُنی خوابیده بود مشاهده کرد و لرز بر اندامش افتاد. او در همان حالی که در اثر هیبت عمر به خود می لرزید نوعی خوشی نیز در جان خود احساس می کرد.

مهر و هیبت هست ضدّ همدگر           این دو ضد را دید جمع اندر جگر (1427)

با آن که مهر و محبت در تضاد با ترس و هیبت است ، فرستاده قیصر این دو حالت را در درون خویش با هم جمع می بیند.

گفت با خود : من شهان را دیده ام       پیش سلطانان ، مِه و بگزیده ام (1428)

از شهانم  هیبت  و ترسی  نبود            هیبت  این مرد  هوشم  را  ربود (1429)

رفته ام در بیشه ی شیر و پلنگ            روی من ز ایشان نگردانید رنگ (1430)

بس شُدَستم در مصاف و کارزار            همچو شیر ، آن دم که باشد کار  زار (1431)

بس که خوردم بس زدم زخم گران         دل قوی تر   بوده ام  از دیگران (1432)

بی سلاح، این مرد خفته  بر زمین          من به هفت اندام لرزان، چیست این ؟ (1433)


فرستاده قیصر که تحت تاثیر قرار گرفته بود و به دنبال کشف دلیلی برای این حالت ترس و خوشی توأمان در جان خود بود با خود می گفت : آن همه پادشاهان  را دیده ام و همیشه نزد سلاطین دارای مقام و بزرگی بوده ام اما هیچ گاه هیبت و ترسی در دلم راه نیافته بود. بارها در جنگ ها شرکت کرده ام و زخم زده و زخم خورده ام ولی به هر حال از دیگران قوی تر بوده ام. حالا چگونه است که در برابر مردی بدون سلاح و خفته تمام وجودم به لرزه افتاده است؟

هیبتِ حق است این، از خلق نیست       هیبت این مرد صاحب دلق  (1434)

در پایان،  فرستاده قیصر به این نتیجه می رسد که هیبت این فرد ژنده پوش در واقع هیبت حق است که در او تجلی کرده است و از نوع هیبت سایر خلق نیست.

هر که ترسید از حق و تقوی گزید           ترسد از وی جنّ و انس و هر که دید (1435)

مولانا می گوید : هر کس از خدا بترسد و تقوا پیشه کند از دیگران هراسی ندارد بلکه جنّ و انس از هیبت او به ترس و لرز می افتند.

اندر این فکرت به حرمت دست بست        بعدِ یک ساعت عُمر از خواب جست (1436)

فرستاده قیصر که هیبت عُمر را هیبتی الهی در می یابد هر چند عُمر در خواب است به احترام او دست بر سینه همان جا می ایستد تا این که عُمر پس از ساعتی از خواب بر می خیزد.

کرد خدمت مر عمر را و سلام                  گفت پیغمبر : سلام، آن گه کلام (1437)

فرستاده قیصر در مقابل عمر سر فرود آورد و سلام کرد. در این جا منظور از سلام فرستاده قیصر به عمر ذکر کلمه سلام نیست بلکه تعظیم و ادای احترام است اما مولانا از فرصت پیش آمده استفاده می کند و با استفاده از حدیثی منسوب به پیامبر اسلام( ص) به مخاطب این پند اخلاقی را می دهد که همیشه پیش از آغاز کلام باید سلام کرد.

پس علیکش گفت و او را پیش خواند       ایمنش کرد و به پیش خود نشاند (1438)

عُمر سلام او را جواب گفت و چون او را ترسان و لرزان دید به او آرامش داد و او را نزد خود نشاند.

لاتخافوا هست نُزل خایفان                               هست درخور از برای خایف آن (1439)

هر که ترسد، مر ورا ایمن کنند                           مر دل ترسنده را ساکن کنند (1440)

آن که خوفش نیست ، چون گویی مترس؟        درس چه دهی؟ نیست او محتاج درس (1441)


خداوند با مخاطب قرار دادن مؤمنین با فعلِ نهیِ لاتخافوا ( مترسید) در آیه 30 از سوره فصّلت به آنان آرامش می دهد. در اینجا مولانا با استفاده از آیه مذکور می گوید : این لاتخافوا خوراک ( نُزل) و روزی کسانی است که از خدا می ترسند و خداوند دل مؤمنانِ ترسنده را اینگونه آرامش می دهد ولی اگر کسی خوف و ترسی نداشته باشد دیگر نیازی نیست که به او بگویند مترس.
باید توجه داشت  آنانی که ترس ندارند یا کسانی هستند که از این مرحله فراتر رفته و از هستی خود گذشته اند و نیازی نیست به آنان  «لاتخافوا» گفته شود تا آرامش یابند، و یا کسانی هستند که غرق در غفلتند و از این جهت است که ترسی به دل ندارند . بنابر این خوف از خدا به معنی ترس از کیفر خدایی مخصوص سالکانی است که هنوز در میانه ی راهند نه غافلان و واصلان.

آن دل از جا رفته را دلشاد کرد           خاطر ویرانش را آباد کرد (1442)

عُمر ، به آن فرستاده ی دل از جا در رفته ( ترسیده) دلداری داد و خاطر پریشان و مضطرب او را آرامش بخشید.

بعد از آن گفتش سخن های دقیق            وز صفات پاک حق، نِعمَ الرفیق (1443)

وز نوازشهای حق ، ابدال را                       تا بداند او مقام و حال را (1444)

حال، چون جلوه است ز آن زیبا عروس       وین مقام آن خلوت آمد با عروس (1445)

جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز                      وقت خلوت ، نیست جز شاه عزیز (1446)

جلوه کرده خاص و عامان را عروس            خلوت اندر ، شاه باشد با عروس (1447)

هست بسیار اهل حال از صوفیان              نادر است اهل مقام اندر میان (1448)


در این ابیات مولانا اندیشه های خود را از زبان عمر بیان می کند . عمر پس از آنکه به فرستاده قیصر آرامش داد سخنان دقیقی در باره خداوند و صفات حضرت حق  به زبان آورد  و خداوند را رفیق خوبی ( نعم الرفیق) خواند که همواره همراه اولیا خود و ضامن بقای آنان است . همچنین از نوازشها و التفات های حضرت حق نسبت به ابدال ( مردان حق) سخن به میان آورد و از حال ( حالت مکاشفه ناپایدار) و مقام ( حالت پایدار سالک در راه حق) مردان حق سخن گفت. پس از آن حال را به جلوه ی بیرونی عروس که هرکس قادر به دیدن آن است  و مقام را به حالت خلوت مردان حق که همه کس را یارای درک و دیدن آن نیست تشبیه کرد. جلوه عام عروس را همه افراد اعم از شاه (داماد) و غیر شاه مشاهده می کنند اما جلوه خاص او را فقط شاه (داماد) می تواند دید. در میان روندگان راه حق از هردو گروه اهل حال و مقام افرادی وجود دارند اما همیشه تعداد کسانی که اهل حال بوده و دارای حالات عرفانی زود گذر هستند از کسانی که دارای مقام بوده و به مرتبه ای از ثبات رسیده اند بسیار بیشترند.

از منازل های جانش یاد داد             و ز سفرهای روانش یاد داد (1449)

و ز زمانی کز زمان خالی بُدست       و ز زمان قدس که اجلالی بُده ست (1450)

و ز هوایی کاندر او سیمرغ روح       پیش از این دیده ست پرواز و فتوح (1451)

هر یکی پروازش از آفاق بیش         و ز امید و نَهمتِ مشتاق بیش (1452)


عمر سخن را به سفرهایی که سیمرغ روح در مقام سلوک دارد کشاند و از نزول روح انسان به عالم خاک و بازگشت دوباره آن به نزد حضرت حق سخن به میان آورد.از زمان پیش از زمان  که روح انسان از آنجا می آید و همچنین از بازگشت روح به مقام شایسته ی اجلال خداوند با او سخن گفت. در باره  فضایی که در آن سیمرغ روح پیش از آمدن به عالم خاکی در آن پرواز می کرده  که هر پروازش از همه ی آفاق این جهان گسترده تر بوده و از خیالات  پرامید و شور و شوق عاشقان فراتر می رفته و به گشایش ها و فتوحاتی از جانب حق می رسیده  داد سخن داد.
مولانا به طور خلاصه در این ابیات از سیر روح انسان از عالم بی حد و مرز و زمان و مکان غیب به این عالم خاکی سخن می گوید.
نَهمت: میل شدید به چیزی

چون عُمر اغیاررو را یار یافت             جان او را طالب اسرار یافت (1453)

شیخ کامل بود و طالب مشتهی        مرد چابک بود و مرکب، درگهی (1454)

دید آن مرشد که او ارشاد داشت       تخم پاک اندر زمین پاک کاشت (1455)


عمر که خود شیخ کامل و مردی چابک بود وقتی دید آن فرد بیگانه نما در واقع خودی و یار همراه است از فرصت استفاده کرد و او را ارشاد کرد.
مشتهی: مشتاق
درگهی: مرکب آماده . در اینجا کنایه از انسان مستعد معرفت

پایان گفتار

نظر ها
افزودن جدید
Alipoor   |1395-03-30 05:12:24
افسوس و صد افسوس اقیانوس هایی چون عمر و ابوبکر و امثالهم که دست پرورده کسی هستند که خدا از او به رحمت للعالمین نام میبره امروز به استهزا چه ریاکارانی گرفته میشه.
پیش از تو هیچ اقیانوس را ندیده بودم که عمود بر زمین بایستد. مور چه میداند که بر دیواره ی اهرام میگذرد یا بر خشتی خام تو آن بزرگترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
محمد سوری قم  - تشکر و سپاس..   |1395-03-31 06:54:26
وقتی میخواهیم سخنان جناب عمر و ابوبکر و امثالهم را بشنویم نباید شیعه باشیم! به میزان لازم انسانیت کافیست..یا علی
امين مبرهن   |1395-04-26 12:11:45
سلام دكتر،من چند گفتار ديگر به اين گفتار انتهايي ميرسم،ازتون درخواست دارم اگر امكان داره گفتار هاي بعدي رو زودتر تهيه كنيد.خلاصه از الان نگران تمام شدن گفتار ها هستم.
ارادتمندم

سلام
از لطف شما ممنونم.مشغول نوشتن گفتار بعدی هستم.دعا کنید گرفتاریهای روزمره مانع نشود.
موفق باشید

سادات کیائی
امين مبرهن   |1395-04-28 00:21:13
حتما انشاالله،
امر قل زين آمدش كاي راستين...كم نخواهد شد،بگو! درياست اين
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
بهار - روست...

 
لینک های مرتبط