گفتار 58 ابیات 1519 تا 1538

نامه الکترونیک چاپ PDF

تفسیر « و هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم»

بار دیگر ما به قصّه آمدیم                         ما از آن قصّه ، برون خود کی شدیم؟ (1519)

گر به جهل آییم آن زندان اوست                ور به علم آییم، آن ایوان اوست (1520)

ور به خواب آییم، مستان وییم                  ور به بیداری، به دستان وییم (1521)

گر بگرییم، ابر پر زَرق وییم                         ور بخندیم، آن زمان برق وییم (1522)

ور به خشم و جنگ، عکس قهر اوست      ور به صلح و عذر، عکس مِهر اوست (1523)

ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ ؟                  چون الف، او خود چه دارد؟ هیچ هیچ (1524)

عنوان این قسمت، برگرفته از آیه4 سوره حدیداست که خداوند می فرماید: هر جا باشید او (خداوند) با شماست.مولانا در این ابیات سعی در تفسیر همین بخش از آیه دارد که از آن قبلا در بیت 1474 همین دفتر تحت عنوان معیّت با حق سخن گفته بود:
این ، معیّت با حق است و جبر نیست         این تجلّی مَه است ، این ابر نیست
تفسیر مولانا از این آیه این است که : همه چیز قائم به حق است و پروردگار همه جا و در همه حال با ماست. به عبارت دیگر اعمال و احوال ما همگی جلوه هایی از اسما و صفات و قدرت و اراده پروردگار است که در ما ظهور یافته اند.
مولانا در این 6 بیت می گوید: ما به قصّه ی رسول روم و عمر بازمی گردیم. هرچند در واقع هیچ گاه از آن قصّه خارج نشده
بودیم و هر چه گفته ایم و پس از این خواهیم گفت در درون همین قصّه جای می گیرد . اگر از جهل سخن بگوییم، جهل بشر در واقع زندانی است که خداوند برای او قرار داده .همین طور اگر از علم حرفی به میان آوریم ، آن نیز ایوان و گلستان خداوند است که برای بشر مقرر کرده است.اگر به خواب رویم، مستی از عشق حق بر ما مستولی شده است و بیداری ما نیز به دست او وبه افسون اوست.گریه ی ما تجلّی ابر پر زرق و برق و باشکوه اوست و خنده ما نیز مظهر برق و درخشندگی ( هنگام خنده دندانها برق می زنند) اوست. خشم و جنگ ما نمایانگر قهر خداوند است ، و صلح و آشتی بازتاب مهر حق تعالی در دلهاست. پس ما در این جهان تو بر تو و پیچیده همچون حرف الف هستیم که از خود هیچ ( نه نقطه، نه دندانه و نه هیچ علامت دیگری) ندارد.
سوال کردن رسول از عمر رضی الله عنه، از سببِ ابتلای ارواح با این آب و گِلِ جسم

گفت: « یا عُمّر! چه حکمت بود و سِر        حبسِ آن صافی در این جای کَدِر؟ (1525)

آبِ صافی    در     گِلی    پنهان شده         جان ِ صافی بسته ی ابدان شده» (1526)

گفت: « تو  بحثی  شگرفی   می کنی       مَعنیی را  بندِ   حرفی     می کنی (1527)

حبس      کردی     معنی   آزاد    را             بندِ حرفی    کرده ای   تو   یاد را (1528)

از  برایِ   فایده    این      کرده ای؟             تو که  خود   از فایده  در پرده ای (1529)

آن که    از وی    فایده    زاییده شد             چون نبیند  آنچه  ما را    دیده شد؟ (1530)

صد هزاران   فایده ست و    هر یکی           صد هزاران پیش آن یک   اندکی (1531)

آن   دمِ نطقت  که   جزو  جزوهاست          فایده شد ، کلِّ کل،خالی چراست؟ (1532)

تو که جزوی ،  کار تو   با فایده ست           پس چرا در طعن کُل، آری تو دست؟ (1533)

فرستاده ی قیصر روم سوال مهمی مطرح می کند به این مضمون که: «چرا روح به این عالم تاریک هبوط کرد و در کالبد مادّی تن جای گرفت؟» البته در بیت 1456 که قبلا گذشت نیز همین سوال آمده بود و عُمَر در آنجا گفته بود : حق بر وی فسون خواند و قصص. ظاهرا این جواب فرستاده ی روم را قانع نکرده است و به دنبال جوابی دیگر سوال خود را از نو بیان می کند. در اینجا عُمَر می گوید:« تو بحث عجیبی می کنی و می خواهی معانی را در این حروف و الفاظ بیان کنی در حالی که چنین کاری ممکن نیست. در ادامه عُمَر می افزاید: تو این سوال را برای فایده ای می پرسی که خود از آن در پرده ای و نمی توانی آن را ببینی.خداوندی که خالق همه ی فایده هاست چطور ممکن است آنچه ما می بینیم نبیند؟ در کار حق صدها هزار فایده است که این صدها هزار فایده ای که ما می بینیم پیش هر یک از آنها اندکی بیش نیست.به عنوان مثال همین نطق و سخن گفتن تو که جزوی از وجود توست دارای فایده ای است. پس چگونه ممکن است که "کلّ کلِ" هستی بی فایده و عبث باشد؟ تو که جزوی بیش در هستس نیستی وکارت فایده دارد. پس چرا به کُلّ هستی طعنه می زنی و آن را بی فایده می دانی؟»
البته در اینجا نیزعُمَر جواب روشنی به پرسش فرستاده ی روم نداده است و فقط به طور کلی گفته است که حتما کار خداوند در جای دادن روح در بدن فایده و حکمتی داشته است که باید آن را پذیرفت و از چرایی آن صرف نظر کرد.

گفت را ، گر فایده نبود ، مگو               ور بود ، هِل اعتراض و شُکر جو (1534)

شُکر یزدان طوق هر گردن بود            نی جدال و رو تُرُش کردن بود (1535)

گر تُرُش رو بودن آمد شُکر و بس         پس چو سرکه، شُکر گویی نیست کس (1536)

سرکه را گر راه باید در جگر                 گو: بشو سرکنگبین، او ، از شِکر (1537)


عُمَر در ابیات پیشین گفت : اگر در گفتار خود فایده ای می بینی پس باید بدانی که به طریق اولی در فعل حق نیز که روح را در تن انسان جای می دهد فایده ای است. چون امکان ندارد در گفتار تو که جزئی از وجود جزوی تو است فایده باشد ولی در فعل خداوند که کُلّ کُل است فایده و حکمتی نباشد.حالا می گوید: اگر فکر می کنی گفتارت بی فایده است بهتر است اصلا حرفی به زبان نیاوری و اگر به فایده گفتارت قائلی پس باید به فایده فعل خداوند هم قائل باشی و به جای اعتراض و اشکال کردن به شکر خداوند بپردازی.
در ابیات 1535 تا 1537 به شرح و تفسیر شُکر حق می پردازد: شکر خداوند بر همگان واجب است، البته شکر حق باید از صمیم قلب و با رضایت خاطر انجام شود نه با ترش رویی و صرفا از روی اجبار.اگر شکر گزاری با ترش رو  بودن سازگاری داشت سرکه از همه ی موجودات شاکرتر بود چون ذاتش ترش است.سرکه اگر بخواهد به درون جگر انسان راه یابد و مطبوع طبع واقع شود باید با شیرینی درآمیزد تا ذاتش در اثر ترکیب با شِکر عوض شود. انسان ترش رو نیز باید با شکرگویی شیرین شود تا به درگاه حق راه یابد.
شاید مولانا با این بیت اخیر طعنه ای هم به زاهد نمایان عبوس و خشک مذهب زده باشد .
1538-معنی اندر شعر ، جز با خَبط نیست       چون قَلاسنگ است و اندر ضبط نیست
توضیح روشن و کامل معنی در لفظ امکان ندارد مخصوصا اگر بخواهیم معنی را با شعر که ضرورتهای خاص خود را دارد بیان کنیم که ممکن است  دچار خبط و اشتباه شویم زیرا این کار مانند پرتاب سنگ توسط فلاخن است که وقتی رها شد دیگر در اختیار پرتاب کننده نیست و گاهی به هدف برخورد نمی کند.


پایان

نظر ها
افزودن جدید
محمد سوری  - سپاس   |1395-09-15 06:08:19
حالم خوب شد از خوندن این گفتار فهمیدم خدا دوستی من هم جز یی از کل هست..اگر چه جز است ولی متصل به کل است..
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
آبشار چره

 
لینک های مرتبط