گفتار 61 ابیات 1585 تا 1596

نامه الکترونیک چاپ PDF

صفت اّجنِحه ی طیورِ عقول الهی (توصیف بالهای پرندگان عقل های الهی)

مولانا در اینجا موقتا از قصه ی طوطی و بازرگان خارج می شود و به توصیف عقل های خداجویی می پردازد که همچون پرندگان بالهایی دارند که از آنها برای پرواز به سوی خداوند و شناخت او استفاده می کنند.در حقیقت در اینجا سخن از جان ها و روح هایی است که در قفس تن اسیر شده اند و حالا می خواهند خود را آزاد نموده و به عالم غیب سفر نمایند.تنها راه موفقیت در این سفر نیز همانطور که در قصه طوطی و بازرگان آمد مرگ اختیاری است.

قصه ی طوطی جان زین سان بود          کو کسی، کو محرم مرغان بود؟ (1585)

قصه ی طوطی جان یعنی سرنوشت جان های عاشق حقیقت نیز به ماجرای طوطی بازرگان شبیه است .ولی کو کسی که محرم راز این مرغان (جانهای عاشق حقیقت) باشد؟

کو یکی مرغی، ضعیفی، بی گناه            و اندرون او، سلیمان با سپاه؟ (1586)

از صفات طوطی جان یا روح مرد کامل و یا به تعبیری انسان کامل یا مرد حق این است که او در ظاهر مانند مرغی ضعیف است اما در درون دارای قدرتی عظیم همچون قدرت سلیمان و سپاه اوست که همین قدرت اورا از سرپیچی از فرمان الهی باز می دارد  و بنا به گفته ی مولانا باعث می شود او به سمت گناه نرفته و«بی گناه» باشد.

چون بنالد زار، بی شکر و گله                  افتد اندر هفت گردون غلغله (1587)

وقتی مرد حق به در گاه الهی می نالد در هفت آسمان غلغله ای برپا می شود زیرا در ناله ی او  نشانی ازگله و یا حتی شکر از معشوق وجود ندارد بلکه ناله ی او تنها از عشق برمی خیزد و این قدرت عشق است که درآسمانها و اهل آن ولوله برپا می کند.این که مرد حق نه از معشوق خویش می نالد و نه حتی شکر گزار اوست به این دلیل است که او چنان در معشوق فانی شده که اصلا خودی نمی بیند تا این خود بخواهد شکر گوید یا گله کند.البته همانطور که در شرح اولین بیت این دفتر اشاره شد بعضی از بزرگان که شاید به چنین تجربه ی بالایی از عشق نرسیده اند شکر و گله از معشوق را جایز دانسته اند.همچنان که خواجه حافظ می فرماید:
ز آن یار دلنوازم شکریست با شکایت         گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

هر دَمَش صد نامه صد پیک از خدا          یا ربی زو، شصت لبیک از خدا (1588)

صد نامه و صد پیک هر دم از جانب خدا به مرد حق می رسد و هر «یا ربّی» که از دهان او خارج می شود با صد «لبیک» از جانب حق مواجه می شود.یعنی مرد حق هر لحظه به یاری خدا در حال کشف اسرار غیب است و دمادم این فیض الهی بر او جاریست.

زلّتِ او بِه ز طاعت نزد حق                     پیشِ کفرش، جمله ایمان ها خَلَق (1589)

لغزش و خطای مرد حق از طاعت ظاهری و بی روح دیگران نزد خداوند با ارزش تر است و ایمان های اهل ظاهر در مقابل کفر ظاهری مرد حق کهنه و بی ارزش(خَلَق) است.یعنی اهل حق چنان به خداوند نزدیک شده اند که اعمال و اعتقادات آنها باید در ساحتی فراتر از اعمال و اعتقادات عوام بررسی و دیده شود.همانگونه که امام علی ع در وصف متقین در خطبه متقین فرموده اند گاهی اعمال و رفتار پارسایان چنان است که از نظر عوام غیر منطقی و جنون آمیز می نماید در حالی که کردار و افکار آنان مرضی خداوند است.

هر دمی او را یکی معراج خاص             بر سر تاجش نهد صد تاج خاص (1590)

مرد حق که در رابطه ی تنگاتنگ با خداوند است هر دمی در حال کشف و شهود است وهر لحظه بر درجاتش افزوده می شود. مولانا از کشف و شهود مرد حق به «معراج» به معنی بالا رفتن به سوی حق که اشاره ای به معراج پیامبر اسلام ص است تعبیر کرده است.

صورتش بر خاک و جان، بر لامکان          لامکانی فوق وَهمِ سالکان (1591)

جسم (صورت) مرد حق بر روی همین عالم خاکی است اما جان او در عالمی سیر می کند که لامکان است یعنی حد و مرزی ندارد و به عبارت دیگر جسم او در زمین و جانش در عالم غیب است. این عالم بی حد و مرز جایی است که اندیشه ی سالکان مبتدی راه بدان ندارد و نمی توانند تصور درستی از آن داشته باشند.

لامکانی نه که در فهم آیدت                   هر دمی در وی خیالی زایدت (1592)

لامکان یا همان عالم غیب را تنها کسی می فهمد که جان او به آن عالم پیوسته باشد و در غیر این صورت هر اندیشه ای راجع به آن خیالی و توهمی بیش نیست.

بل مکان و لامکان در حکم او                   همچو در حکم بهشتی چار جو (1593)

مرد حق به جایی می رسد که مکان و لامکان یعنی عالم مادی و عالم غیب هردو، در اختیار او قرار می گیرند، درست مانند چهار جوی بهشت (جوی شیر، عسل، شراب، و آب گوارا) که در اختیار اهل بهشت هستند.در واقع این بدان معناست که مرد حق چنان در حق فانی می شود که حکم او همان حکم حق است .

شرح این کوته کن و رُخ زین بتاب            دم مزن، والله و اعلم بِاالصّواب (1594)

مولانا در اینجا ترجیح می دهد به این بحث فعلا خاتمه دهد و به قصه طوطی و بازرگان برگردد.

باز می گردیم ما ای دوستان !                سوی مرغ و تاجر و هندوستان (1595)

مرد بازرگان پذیرفت این پیام                   کو رساند سوی جنس از وی سلام (1596)

مولانا به داستان طوطی و بازرگان بر می گردد. به آنجا رسیده بودیم که مرد بازرگان قبول کرد پیام طوطی خود را به طوطیان هندوستان برساند.


پایان گفتار 61

نظر ها
افزودن جدید
رضا   |1396-09-12 14:20:03
سلام استاد عزیزم. فکر می کنم خیلی وقت می شه که ابیات رو جدید رو تفسیر نکردید؟ چرا؟ مشکلی پیش اومده؟ دلتنگ روزهای خوش با شما بودن هستم. هر جا هستید سلامت باشید.

سلام
مدتی خارج از ایران هستم و فرصت نمی کنم.انشاءالله از ماه آینده ادامه می دم.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
Your email:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
سایه ها - ر...

 
لینک های مرتبط