گفتار 62 ابیات 1597 تا 1624

نامه الکترونیک چاپ PDF

دیدن خواجه طوطیان هندوستان را به دشت، و پیغام رساندن از آن طوطی

چون که تا اقصای هندستان رسید          در بیابان طوطی چندی بدید (1579)

مرکب استانید، پس  آواز داد                   آن سلام و آن امانت باز داد (1598)

طوطیی ز آن طوطیان لرزید بس             اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس (1599)


وقتی بازرگان به نقطه¬ی دور افتاده ای در هندوستان رسید ، در بیابانی چند طوطی دید.بازرگان مرکب خود را ایستانید و سلام و پیغام طوطی خود را به آن طوطیان رسانید.ناگهان یکی از آن طوطیان به سختی لرزید و افتاد و مُرد.

شد پشیمان خواجه از گفتِ خبر                 گفت: « رفتم  در  هلاک جانور (1600)

این مگر خویش است با آن طوطیک؟         این مگر دو جسم بود و روح یک؟ (1601)

این چرا کردم؟ چرا دادم پیام؟                    سوختم بیچاره را ز آن گفتِ خام » (1602)


بازرگان وقتی هلاک  طوطی را دید از گفته¬ی خود پشیمان شد و با خود گفت : مثل این که این طوطی با طوطی من قوم و خویش بود و من با گفتار نسنجیده خود  باعث مرگ او شدم.

این زبان چون سنگ و هَم آهن وش است          و آنچه بجهد از زبان، چون آتش است (1603)

از این بیت تا بیت 1607 مولانا از داستان خارج می شود و به آثار سوء سخن نسنجیده می پردازد. می گوید: زبان ما مانند سنگ آتش زنه و آهن است که از برخورد آن دو آتش پدید می آید و خسارت به بار می آورد.

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف                 گه ز روی  نقل و گه از روی لاف (1604)

حالا که زبان ما همچون سنگ آتش زنه و آهن است پس آن را از روی لاف و گزافه گویی ویا نقل شنیده های نامعتبر به کار نبر.

ز آن که تاریک است و هر سو پنبه زار         در میان پنبه، چون باشد شرار؟ (1605)

زیرا عالم ما مانند پنبه زار تاریکی است که سخن نسنجیده می تواند شراره آتش به همه جای آن بیفکند.

ظالم آن قومی که چشمان دوختند              ز آن سخن ها   عالمی را سوختند (1606)

آن کسانی که چشم خود را بسته اند و بدون توجه هر سخنی را با هر کسی و در هر موقعیتی بیان می کنند ستمگرانی هستند که گاهی سخنان آنان عالمی را می سوزاند.

عالمی را یک سخن ویران کند                رُوبَهان مُرده را شیران کند (1607)


گاهی سخنی می تواند عالمی را ویران کند و روباه صفتان ضعیف را همچون شیران به جان مردم بیندازد.

جان ها در اصل خود عیسی دم اند          یک زمان زخم اند و گاهی مرهم اند (1608)

گر حجاب از جان ها    برخاستی              گفتِ هر جانی مسیح  آسا ستی  (1609)


جان هر انسانی در اصل خود مانند حضرت عیسی زندگی بخش و شفا دهنده است به شرط آن که اسیر حجاب های مادی و نفسانی نشود. پس اگر این حجاب ها بر طرف شوند « دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد.»
به عبارت دیگر اگر این حجاب ها برداشته شوند هر کس می تواند همچون منصور حلاج ندای « انا الحق» سر دهد ، زیرا حلاج همچون فرعون نبود که ندای « انا ربّکم الاعلی» سر دهد و دیگران را بنده خود بخواند بلکه سخن منصور به این معنا بود که همه حق هستند اما من با کنار رفتن حجاب ها به این مطلب واقف شده ام و راه برای دیگران نیز باز است تا با کنار زدن حجاب ها ندای « انا الحق» سر دهند. و به قول خواجه حافظ حجاب اصلی همان خودِ کاذب انسان است که باید از میان برداشته شود:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست          حافظ تو خود حجاب خودی از میان برخیز

گر سخن خواهی که گویی چون شکر       صبر کن، از حرص این حلوا مخور (1610)

صبر، باشد مُشتهایِ زیرَکان                       هست حلوا آرزوی کودکان (1611)

هر که صبر آورد، گردون بررَود                   هر که حلوا خورد، واپس تر رود (1612)


اگر می خواهی سخن تو شیرین و دلپذیر باشد باید صبرپیشه کنی و در مقابل لذایذ حیوانی و هواهای نفسانی که به ظاهر شیرین و خوشگوار ولی در اصل نابود کننده هستند حریص نباشی. صبر همان چیزی است که مورد اشتها و مطلوب هوشمندان است در حالی که انسان های خام و کودک صفت گول لذایذ حیوانی به ظاهر شیرین را می خورند و خود را به مریضی و دردسر می اندازند.مردان کامل با صبر مقام آسمانی می یابند و به افلاک گام می نهند ، اما کسانی که در مقابل حرص خود مقاومت نمی کنند هر روز پست تر و عقب افتاده تر می شوند.

خواجه حافظ نیز به زیبایی بیان داشته است که شیرینی سخنش حاصل صبر اوست :

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد          اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

تفسیر قول فرید الدّین عطّار قدّس اللهُ روحَه:
تو صاحب نفسی ای غافل،  میان خاک ، خون می خور
که صاحب دل اگر زهری خورد، آن انگبین باشد

مراد از« صاحب دل » در بیت بالا مرد کامل است که در مقابل «صاحب نفس » یعنی سالک ناقص و کسی که هنوز در بند نفسانیات است قرار می گیرد. میان صاحب دل و صاحب نفس فاصله ی زیادی است و صاحب نفس باید باید راهی طولانی بپیماید تا به صاحب دلی تبدیل شود که زهر کشنده هم به او زیانی نمی رساند بلکه در کامش انگبین می شود. مولانا در ابیات ذیل به تفاوت میان این دو می پردازد.

صاحب دل را ندارد آن زیان                        گر خورد او زهر قاتل را عیان (1613)

ز آنکه صحّت یافت، و از پرهیز رَست        طالب مسکین میانِ تب، دَر است (1614)


صاحب دل اگر آشکارا زهری کُشنده هم بخورد به او زیانی نمی رساند زیرا او به مرتبه سلامت کامل چون قبول حق بود آن مردِ راستدچار تب و بیماری است و فعلا باید پرهیز کند.

گفت پیغمبر که ای مردِ جِری                   هان! مکن با هیچ مطلوبی مِری (1615)

پیامبر فرمود: ای مرد اهل قیل و قال! ( که هنوز به کمال نرسیده ای ) با هیچ مطلوب و صاحب دلی ستیز و جدال (مِری: مِراء) نکن. یعنی تو که هنوز به کمال نرسیده ای و زمینه ی لازم را در خود فراهم نیاورده ای  نباید خود را با کاملان قیاس کرده و کارهای آنها را تقلید کنی.

در تو نَمرودی است، آتش در مرو            رفت خواهی، اوّل ابراهیم شو (1616)

در وجود تو نفس امّاره ای همچون نمرود حکمرانی می کند، بنابر این خود را به درون آتش نیفکن. اگر می خواهی به درون آتش روی و آسیبی به تو وارد نشود باید اوّل مانند ابراهیم  ، کامل و واصل شوی. (سوره الانبیاء، آیه 69)

چون نه ای سبّاح و نه دریایی ای         در میفکن خویش از خود رایی یی (1617)

تو که نه شناگر ( سبّاح) هستی و نه یک موجود دریایی ، از روی خود رایی و خود سری خود را به دریا میفکن که هلاک خواهی شد.

او ز آتش وَردِ اَحمر  آوَرَد                        از زیانها سود بر سر آوَرَد (1618)

صاحب دل یا همان ابراهیم و امثال او می توانند آتش را به گلستان تبدیل نموده و از آن گل سرخ بیرون آورند . آنها این قدرت را دارند که زیان را به سود تبدیل کنند.

کاملی گر خاک گیرد، زر شود                 ناقص، ار زر بُرد، خاکستر شود (1619)

اگر مرد کامل یا همان صاحب دل خاکی به دست گیرد همچون کیمیاگری آن را به زر تبدیل می کند ، ولی سالک ناقص یا همان صاحب نفس اگر زر به دست گیرد ، آن زر به خاکستر بدل می شود.

چون قبول حق بود آن مردِ راست                 دست او در کارها  دست خداست (1620)

دست ناقص، دست شیطان است و دیو       ز آن که اندر دام تکلیف است و ریو (1621)


چون مرد کامل مورد تایید حق است پس دست او در انجام کارها همان دست خداست ، ولی سالک ناقص هنوز در مرحله ی تکالیف شرعی و حیله و نیرنگ ( ریو) است و مادامی که کامل و واصل نشده و از دستورات پیر خود اطاعت نکند دست او دست شیطان است و کار شیطانی می کند.

جهل آید پیش او، دانش شود       جهل شد علمی که در منکر رود (1622)

جهل در اثر مجالست با انسان صاحب دل به علم تبدیل می شود ، ولی علم در نزد انسان ناقص و یا همان صاحب نفس به جهل تبدیل می شود.

هرچه گیرد علّتی، علّت شود       کفر گیرد کاملی، ملّت شود (1623)

هر چیزی که با فرد بیمار (علّتی) در تماس قرار می گیرد خود نیز بیمار و آلوده می شود، ولی فرد کامل چنان است که حتی کفر در نزد او به دین (ملّت) تبدیل می شود.
خلاصه آن که : اصل و معیار،  خودِ انسان و میزان کمال و نزدیکی او به حق یا نقصان و دوری او از حق است که تعیین کننده خوبی یا زشتی چیزهای دیگر می شود.

ای مِری کرده پیاده با سوار          سر نخواهی بُرد، اکنون پای دار (1624)

نتیجه این که : ای پیاده ( صاحب نفس، سالک ناقص) اگر با سوار ( صاحب دل ، مرد کامل ) ستیز ( مری) کنی سر خود را بر باد می دهی.

پایان

نظر ها
افزودن جدید
دوست مولانا   |1397-06-23 21:07:21
سلام استاد خسته نباشید... و ممنون هستم بابت شرح مثنوی به این شکل کامل و زیبا.... خیلی وقت هست منتظر ادامه شرح مثنوی هستیم..خواستم خواهش کنم بیش از این ما رو چشم انتظار نداشتین...ممنونم از لطف و محبت و بزرگواری شما...
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
زنجان

 
لینک های مرتبط