گفتار63 ابیات 1625 تا 1659

نامه الکترونیک چاپ PDF

ساحران در عهد فرعون لعین                       چون مری کردند با موسی به کین، (1625)

لیک موسی را مقدّم    داشتند                     ساحران او  را     مکرّم      داشتند (1626)

زآن که گفتندش که : «فرمان آنِ توست       گر همی خواهی، عصا تو فگن نخست» (1627)

گفت : «نی، اوّل شما ای ساحران!              افگنید آن مکرها را در میان» (1628)

این قدر تعظیم، دینشان را خرید                    کز مری آن دست و پاهاشان برید (1629)

ساحران چون حقّ او بشناختند                    دست و پا در جُرم آن درباختند (1630)


در ابیات فصل پیش سخن از مقایسه مردان کامل و واصل با سالکان خام و مبتدی به میان آمد . دراین ابیات مولانا به صورت مثال به داستان موسی ع و ساحران فرعون اشاره می کند.
مولانا می فرماید: ساحران بارگاه فرعون ملعون هنگام مجادله (مری = مراء) با موسی با اینکه به او کینه  می ورزیدند ولی جانب احترام را نگه داشتند و موسی ع را در انجام کار خارق العاده بر خود مقدّم داشتند. در آیات 115 و 116 سوره اعراف آمده است که : قالُوا يا مُوسي‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقينَ115  قالَ أَلْقُوا...   گفتند ای موسی نخست تو عصای خویش می افکنی یا ما ابزار خویش
بیفکنیم؟ 115 گفت: نخست شما بیفکنید...
به نظر می رسد مولانا معتقد است همین مقدار احترامی که ساحران به موسی اظهار کردندسبب شد دینشان حفظ شود و به ایمان راستین دست یابند هرچند در اثر مجادله با موسی دست و پای خود را از دست دادند و توسط فرعون مجازات شدند.

لقمه و نکته است کامل را حلال              تو نه ای کامل، مخور، می باش لال (1631)

مولانا در این بیت به این فرق بین انسان کامل و سالک در راه و ناقص اشاره می کند که انسان کامل می تواند از طعام هر مقدار که بخواهد بخورد و هر نکته یی که مایل است بگوید امّا تو که کامل نیستی و هنوز در راهی باید در خوردن احتیاط و امساک کنی و هر حرفی را به زبان نیاوری.

چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو       گوش ها را حق بفرمود: اَنصِتُوا (1632)

کودک  اوّل  چون  بزاید    شیر  نوش         مدّتی خاموش بود او جمله گوش (1633)

مدّتی         می بایدش      لب دوختن        از سخن، تا   او    سخن آموختن (1634)

ور  ندارد گوش   و   تی تی    می کند        خویشتن   را   گُنگِ گیتی می کند (1635)

کرِّ اصلی ،  کِش نَبُد   ز آغاز     گوش         لال باشد، کی کند در نطق کوش؟ (1636)

ز آن که، اوّل  سمع باید  نطق را                سوی منطق از ره سمع اندر آ (1637)

اُدخُلوا   الابیاتَ     مِن    اَبوابِها                   و اطلُبُو   الاغراضَ فی اسبابِها (1638)


مولانا درادامه ی مقایسه بین مرد کامل و سالک ناقص مثال دیگری می زند و آن این که مرد کامل به مانند زبان است که باید بگوید و سالک که همجنس او به حساب نمی آید فعلا باید فقط نقش گوش را بازی کند و بشنود.همانگونه که خداوند در آیه 204 سوره اعراف به گوش ها فرمان سکوت و شنیدن داده است (و اذا قرءالقرآن فاستمعوا له و انصتوا.هرگاه قرآن خوانده شود، به آن گوش کنید و خاموش باشید.)
همانطور که کودک شیرخوار در ابتدا سخن نمی گوید و فقط می شنود و مدّتی به همین سکوت ادامه می دهد تا از اطرافیان سخن گفتن بیاموزد. اگر آن کودک گوش نداشته باشد به ناچار سخن گفتن نیز نمی آموزد و تنها «تی تی» می کند یعنی سخنان بی معنی بر زبان می آورد.ماند کر اصلی یعنی کر مادرزاد که به علت نداشتن گوش سالم از سخن گفتن نیز باز می ماند چون لازمه ی سخن گفتن ابتدا شنیدن است. پس سالک راه حق نیز اگر بخواهد سخن حقی بگوید ابتدا باید سراپا گوش باشد و از سخن بزرگان بیاموزد. در آیه 189 سوره بقره از قرآن کریم نیز آمده است: و أتوا البیوت من ابوابها.یعنی برای داخل شدن به خانه ها از درها وارد شوید که کنایه به این دارد که برای هر کاری از راهش وارد شوید .و البته راه سخن حق گفتن ابتدا خاموش ماندن و سخن حق را شنیدن است.معنی بیت 1638 که مأخوذ از همین آیه است  این است: برای ورود به خانه ها از درهای آنها وارد شوید و خواست های خود را از طریق   اسباب خاص خودش طلب کنید.
خلاصه این که سالک نباید خود را با مرد کامل و پیر راه در یک ردیف بداند بلکه باید در حضور پیر خاموش بنشیند و از دروازه گوش برای فهم و وارد شدن به عالم اسرار الهی وارد شود.

نطق کآن موقوف راه سمع نیست         جز که نطق خالق بی طمع نیست (1639)

مبدع است او،  تابع   استاد    نی          مُسنَدِ جمله ،   ورا   اِسناد   نی  (1640)

باقیان، هم در حِرَف ، هم در مَقال         تابع    استاد   و   محتاج   مثال  (1641)


تا اینجا سخن در این بود که سخن گفتن را با باید از راه شنیدن آموخت امّا در اینجا به یک استثناء اشاره می کند که آن سخن پروردگار است. تنها سخنی که از راه شنیدن آموخته نشده است سخن پروردگار است که او طمع و نیازی به دیگری ندارد و بی نیاز مطلق است.از آنجاییکه خداوند مبدع و پدیدآورنده ی هر چیز است از هیچ استادی پیروی نمی کند. همگان در کلام خود به سخن او اسناد می کنند ولی او نیازی به اسناد سخن خود به دیگری ندارد.سایر موجودات همگی در آموختن پیشه ها و سخن گفتن نیاز به استاد دارند و لازم است برای درک مطلب برای آنها مثال بیاورند.

زین سخن ، گر نیستی بیگانه یی               دلق و اشکی گیر در ویرانه یی (1642)

ز آن که آدم، ز آن عتاب، از اشک رَست       اشک تر باشد دَمِ توبه پرست (1643)

بهر   گریه   آمد   آدم بر زمین                      تا بود گریان   و نالان  و  حزین (1644)

آدم از فردوس و از بالای هفت                   پای ماچان از برای عذر رفت (1645)

گر ز پشت آدمی، وز  صُلب او                    در طلب می باش هم در طُلب او (1646)

ز آتش دل  وآب دیده نُقل ساز                   بوستان از ابر و خورشید است باز (1647)


ای سالک، اگر از این سخن بیگانه نیستی و می دانی که نیاز به تعلیم داری پس خرقه ی درویشان (دلق) به تن کن و اشک ریزان به ویرانه ای پناه ببر. زیرا آدم (ع) هم که از فرمان حق سرپیچی کرد و میوه ممنوع را خورد تنها با گریه از عتاب و عقاب الهی رهایی یافت. آدم (ع) از بهشت که بر فراز هفت آسمان است برای توبه به پای ماچان ( کفش کَن، کنایه از زمین) هبوط کرد.
در اینجا باید به این نکته اشاره شود که مطابق رسم صوفیان اگر درویشی خطایی می کرد باید در کفش کن خانقاه می ایستاد و در حضور دیگر صوفیان به خطای خود اعتراف و توبه می کرد. به این کار «ما جرا» می گفتند. کمال الدین اسماعیل در این خصوص می گوید:

ز روی لطف و کرم ماجرای من بشنو       که صوفیان را چاره ز ماجرا نبود (دیوان،ص239)

خواجه حافظ نیز درچند بیت از دیوان خود به موضوع «ماجرا»پرداخته است .از جمله:

آن کس که منع ما ز خرابات می کند       گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

مولانا در اینجا همه ی عالم را به خانقاه خداوند تشبیه کرده است که آدم خطاکار از بالای این خانقاه یعنی بهشت به کفش کن و پایین آن که همان زمین باشد آمده تا بایستد و توبه کند.
در بیت 1646 و 1647 به سالک راه حق می گوید: اگر از نسل و تبار آدم هستی همواره در طلب باش و به راه او برو. تو هم مانند حضرت آدم توبه کن و با سوز دل و اشک چشم توشه ای نزد خداوند فراهم آور. زیرا سوز دل و اشک چشم توهمچون خورشید و ابر که باعث سرسبزی و خرّمی بوستان می گردند توفیق وبخشش تو را به همراه دارند.

تو  چه دانی ذوق آب دیدگان             عاشق نانی تو، چون نادیدگان (1648)

گر تو این انبان ز نان خالی کنی         پر  ز   گوهرهای   اجلالی کنی (1649)

طفل جان از شیر شیطان باز کن       بعد از آنَش ، با ملک انباز کن (1650)

تا تو تاریک و ملول و تیره ای             دان که : با دیو لعین همشیره ای (1651)


پس از آن که مولانا در ابیات بالاتر از توبه ی انسان و سوز و اشک او سخن گفت حال می گوید که هر
کسی لذّت و شادی این اشک ریختن را نمی فهمد. تو که هنوز مانند بی بصیرتان و حریصان (نادیدگان) عاشق نان و درگیر مادیات هستی از درک لذّت اشک توبه محرومی. اگر درون خود را از غذاهای مادی خالی کنی پر از گوهرهای معنوی و گرانقدر خواهد شد. تو ابتدا باید تغذیه ات از شیطان را قطع نمایی تا شایسته ی همنشینی با ملایک شوی. تا زمانی که در خود احساس تاریکی و افسردگی می کنی بدان که با شیطان ملعون همراه و دمسازی.
مولانا در ابیات فوق به دو مطلب مهم اشاره کرده است : یکی اهمیت اشک و سوز دل که بدون آنها هیچ توفیقی برای سالک در کار نخواهد بود.همچنانکه بارها به گونه های مختلف در مثنوی به این مطلب اشاره کرده است . و دیگر اهمیت کم خوراکی سالک در راه سلوک که نوعی ریاضت محسوب می شود. " کم خوردن" در کنار "کم خفتن" و " کم گفتن" از تعالیم اصولی مولاناست.

لقمه یی کو نور افزود و کمال              آن بُوَد آورده از کسب حلال (1652)

روغنی   کآید    چراغ ما کشد              آب خوانش ، چون چراغی را کشد (1653)

علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال       عشق و رقّت آید از لقمه ی حلال (1654)

چون ز لفمه تو حسد بینی  و  دام       جهل و غفلت زاید آن را دان حرام (1655)

هیچ  گندم  کاری   و جو بَر دهد؟          دیده ای اسبی که کرّه ی خر دهد؟ (1656)

لقمه تخم است و بَرَش اندیشه ها       لقمه بحر و گوهرش اندیشه ها (1657)

زاید از لقمه ی حلال اندر دهان            میل خدمت، عزم رفتن آن جهان (1658)


در این چند بیت مولانا به بحث حلال یا حرام بودن آنچه سالک می خورد می پردازد . البته بحث او در این مورد یک بحث فقهی نیست بلکه او ملاک حلال یا حرام بودن هر لقمه ای را اثر آن لقمه در روحیات انسان می داند.
لقمه ای که نور معرفت و کمال معنوی شخص را افزایش دهد حتما از راه حلال کسب شده است و لقمه ای که چراغ دل ما را خاموش کند لقمه ی واقعی (حلال) نیست. لقمه ی حلال است که علم و حکمت و عشق و صفای دل برای خورنده ی خود به ارمغان می آورد.آن لقمه ای که در انسان حسد و جهل و غفلت می آفریند لقمه ی حرام بدان. مگر می شود انسان مثلا گندم بکارد امّا ثمره آن جو باشد؟! یا این که آیا تا به حال دیده ای از اسبی کرّه ی الاغ به دنیا بیاید؟! پس لقمه مانند همان بذر است و اندیشه ی حاصل از آن حکم ثمرآن را دارد. یا مثلا لقمه به مانند دریا است و اندیشه انسان به منزله ی گوهر آن است.
خلاصه آن که یکی از اثرات لقمه ی حلال در انسان این است که در او میل خدمت در راه خدا و عزم رفتن به آن جهان و چشم پوشی از متعلقات این جهانی را زنده می کند.

«پایان»

نظر ها
افزودن جدید
ali  - درخواست تداوم گفتارها   |1398-03-07 16:11:06
با سلام وآرزوی سلامتی وشادابی تقاضای تداوم گفتارهادربازه زمانی محدودرادارم.باسپاس فراوان
تورج زارع  - تفهیم اتهام   |1398-08-18 14:56:40
با سلام
ممنون از تفسیر و ساده سازی برای فهم ما عوام.
کاش این عرفا اول میگفتن گناه ما چیست و هدف دست یافتن به چیست.والا من بعد از مدتها خواندن این متون فقط به توهمات و رنجهام اضافه شده.و دریغ از اندکی درک موضوع.دنیا پر از جملات و اشعار و آیات زیباست.ولی سر سوزنی راه کار کاربردی هنوز وجود ندارد

سلام
آنچه عرفا از آن به عنوان گناه نام می برند معمولا با چیزی که فقها آن را گناه می شمارند کاملا متفاوت است.عرفا خودناشناسی را بزرگترین گناه می دانند و معروف است که می گویند :« وجودک ذنب لایقاس به ذنب» یعنی وجود تو گناهی است که هیچ گناهی با آن برابری نمی کند. یعنی این خود کاذب و دروغین را که خود واقعی خود تلقی کرده ایم باید نابود کنیم تا به خود واقعی خود برسیم.بنابر این آنچه در مسیر یک سالک عرفان گناه محسوب می شود خود ناشناسی و غفلت از خود واقعی است که به مرور و با شناخت صحیح از خود و هستی اصلاح می شود.
موفق باشید
سادات کیائی
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
سد طالقان

 
لینک های مرتبط