گفتار 64 ابیات 1659 تا 1700

نامه الکترونیک چاپ PDF

باز گفتن بازرگان با طوطی ، آنچه دید از طوطیان هندوستان


کرد بازرگان تجارت را تمام                               باز آمد سوی منزل دوستکام (1659)

هر غلامی را بیاورد ارمغان                              هر کنیزک را ببخشید او نشان (1660)

گفت طوطی:« ارمغان بنده کو؟                      آنچه دیدی و آنچه گفتی، بازگو» (1661)

گفت:« نه . من خود پشیمانم ازآن                  دست خود خایان و انگشتان گزان (1662)

من چرا پیغام خامی از گزاف                           بردم از بی دانشی و از نشاف؟» (1663)

گفت:« ای خواجه! پشیمانی ز چیست؟         چیست آن، کین خشم و غم را مقتضی است؟» (1664)

گفت:«گفتم آن شکایت های تو                      با گروهی طوطیان، همتای تو (1665)

آن یکی طوطی ز دردت بوی برد                      زهره اش بدرید و لرزید و بمرد (1666)

من پشیمان گشتم، این گفتن چه بود؟            لیک چون گفتم، پشیمانی چه سود؟» (1667)

بازرگان سفر تجاری خود را به پایان رساند و دوستکام یعنی آنچنان که باعث شادی دوستان شود به خانه برگشت. در بعضی از نسخه ها به جای «دوستکام» کلمه «شادکام» آمده است.
برای هرغلامی هدیه ای آورد و به هر کنیزک نیز زیوری (نشان) تحفه داد.
طوطی گفت: هدیه من کو؟ هرچه دیدی و شنیدی برایم بگو.
بازرگان در حالی که دست وانگشتان خود را در اثر ندامت می جوید (خایان) و می گزید گفت: نه، من از آنچه گفته ام پشیمانم.
من چرا از روی نادانی و جنون (نشاف) پیغامی بیهوده را رساندم؟!
طوطی گفت: ای خواجه این پشیمانی چراست؟ چه چیزی باعث خشم و غضب تو شده است؟
بازرگان گفت: آن شکایت های تو را به گروهی از طوطیان همجنس تو رساندم.
طوطیی از میان آن طوطیان از درد تو بویی برد، زهره اش ترکید و لرزه بر اندامش افتاد و مرد.
من از گفته خود پشیمان شدم ولی دیگر پشیمانی سودی نداشت.

نکته یی کآن جست ناگه از زبان             همچو تیری دان که آن جست از کمان (1668)

وانگردد از ره آن تیر ای پسر!                  بند باید کرد سیلی را ز سر (1669)

چون گذشت از سر، جهانی را گرفت      گر جهان ویران کند ، نبود شگفت (1670)

در اینجا مولانا پس از ذکر پشیمانی بازرگان از سخن ناسنجیده خود به ذکر نکاتی در باره آفات زبان و سخن بی موقع می پردازد و به این نکته اشاره می کند که انسان باید پیش از سخن گفتن در آنچه می خواهد بر زبان آورد اندیشه کند و عواقب آن را بسنجد چون آنچه بر زبان رانده شد همچون تیری است که هرگز به کمان باز نمی گردد و یا چون سیلی ویرانگر است که وقتی از اول جلوی آن گرفته نشود ممکن است ویرانی بسیاری به بار آورد.

فعل را در غیب، اثرها زادنی است          و آن موالیدش به حکم خلق نیست (1671)

بی شریکی ، جمله مخلوق خداست      آن موالید، ار چه نسبتشان به ماست (1672)

هر فعل و عملی که از ما سر می زند در عالم غیب که باطن و اصل این عالم محسوس است آثار و پیامد هایی ( موالید) از خود به جا می گذارد که به عقیده مولانا (به تبعیت از متکلمان اشعری ) خلق این  موالید بدون مشارکت بندگان و مستقیما توسط خداوند انجام می شود هرچند ظاهرا آن افعال و موالیدشان به ما نسبت داده می شود.

زید پرّانید تیری سوی عَمر                  عَمر را بگرفت تیرش همچو نَمر (1673)

مدّت سالی همی زایید درد                دردها  را    آفریند حق، نه  مرد (1674)

زیدِ رامی، آن دَم اَرمُرد از وَجَل            دردها می زاید آنجا تا اجل (1675)

ز آن موالید وَجَع چون مُرد او               زید را   ز   اوّل سبب، قتّال گو (1676)

آن وَجَع ها را بدو منسوب دار              گر چه هست آن جمله صنع کردگار (1677)

همچنین کِشت و دَم و دام و جماع      آن موالید است حق را مُستطاع (1678)

به عنوان مثال، زید تیری به سوی عَمر پرتاب می کند و آن تیر همچون پلنگی (نمر) عَمر را زخمی می کند.عَمر به مدّت یک سال درد می کشد. البته این درد را در واقع (بنابر نظر اشاعره) حق تعالی آفریده است نه مرد (زید). حالا اگر آن زید تیر انداز ( رامی) در همان هنگام که تیر را پرتاب کرد و هنوز به عَمر برخورد نکرده ازترس( وَجَل) بمیرد و عَمرنیز در اثر درد (وَجَع) جان دهد (هرچند جان دادن او هم در واقع کار پروردگار است) با اینکه زید خود پیش از عَمر مُرده است مرگ عَمر را که در حقیقت مشیّت الهی است به زید نسبت می دهیم. زید که پیش از عَمر مُرده است چطور می تواند قاتل محسوب شود؟ مگر اینکه بپذیریم هر چه در این عالم واقع می شود در واقع فعل پروردگار است.
همچنین کارهایی مانند کشاورزی، نفس کشیدن، دام گستردن و آمیزش جنسی و به طور کلی همه ی امور فعل پروردگار است .

اولیا را هست قدرت از اله            تیرِ جَسته ، باز آرندش ز راه (1679)

بسته درهای موالید از سبب        چون پشیمان شد ولی زآن دست رب، (1680)

گفته نا گفته کند از فتح باب          تا از آن نه سیخ سوزد،  نه کباب (1681)

از همه دلها که آن نکته شنید        آن سخن را کرد محو و ناپدید (1682)

گرت برهان باید و حجّت مها!         باز خوان:"مِن آیةٍ اَو نُنسِها " (1683)

آیتِ " اَنسَوکُم ذِکری " بخوان         قدرتِ نسیان نهادن شان بدان (1684)

چون به تذکیر و به نسیان قادرند    بر همه دلهای خلقان قاهرند (1685)

چون به نسیان بست او راه نظر      کار نتوان کرد، ور باشد هنر (1686)

"خِلتُم سُخریّةٌ" اَهل السُّمو            از نبی خوانید تا "اَنسُوکمُ " (1687)

در بیت 1679 به این نکته اشاره دارد که اولیا قدرت خود را که قدرتی فوق العاده است از حق تعالی کسب می کنند و بنابر این قادرند بر خلاف جریان معمول اسباب و علل عمل نموده و حتی تیر از کمان خارج شده را دوباره به جای خود برگردانند. در واقع می خواهد بگوید همانطور که خداوند فاعل اصلی کارهاست اولیا خداوند نیز به جهت فنای در حق نقشی خداگونه در انجام امور و کارها دارند و می توانند خرق عادت نمایند.
در ابیات بعدی این قدرت خاص اولیا را این گونه شرح می کند که : اگر ولیّ خدا حرفی زد و دیگران شنیدند امّا او از گفته ی خود پشیمان شد با قدرت خداوند و گشایشی (فتح باب) که خدا در کار او ایجاد کرده است می تواند حرف خود را برگرداند به گونه ای که اصلا کسی از ابتدا نشنیده باشد. و ای بزرگوار (مها) اگر دلیل و حجّتی برای این مطلب می جویی به آیه 106 سوره بقره رجوع کن که می فرماید: "ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها او مثلها..." "هیچ آیتی را نسخ نکنیم و یا به فراموشی نسپاریم مگر آنکه بهتر از آن یا مانند آن را بیاوریم..."
وهمچنین آیه 110 از سوره مومنون را بخوان که می فرماید:" فاتّخذتموهم سخریّا حتّی انسوکم ذکری ...." " شما (ای کافران) مومنان را دست انداختید و آنها یاد مرا از خاطر شما بردند..." از این دو آیه مولانا نتیجه می گیرد که اولیا خدا قدرت نسیان نهادن دارند. بنابراین می گوید : چون اولیا حق همچون خداوند قادربر تذکیر (به یاد آوردن) و نسیان (از یاد بردن) هستند بر همه ی دلهای آدمیان غلبه دارند. اگر قضای الهی این باشد که راه اندیشه و بصیرت (نظر) ما بسته شود و نتوانیم درست را از نادرست تشخیص دهیم کاری از دست ما برنمی آید هرچند دارای علم و هنر باشیم.در بیت 1687 می فرماید : برای روشن شدن این مطلب که نتیجه ریشخند کردن مومنان فراموشی پروردگار است و زیان آن به خود کافران باز می گردد آیه مذکور در سوره مومنون را تا "انسوکم" بخوانید.
"خلتم سخریة": ریشخند کردید
"اهل السمو: بزرگان
نُبی: قرآن

صاحبِ دِه ، پادشاهِ  جسم هاست       صاحبِ دل شاه دل های شماست (1688)

فرعِ دید آمد عمل،  بی هیچ شک         پس نباشد مردم الّا مردمک (1689)

من تمام ِ این نیارم گفت، از آن             منع می آید ز صاحب مرکزان (1690)

فرمانروایان دنیایی ( صاحب ده) تنها بر جسم انسان ها فرمان می رانند امّا مردان حق (صاحب دل) بر دل های شما پادشاهی می کنند. همه ی اعمال انسان در پرتو دید و شناخت او انجام می گیرند. بنابر این آنچه در انسان ( مردم) با همه ی کوچکی اصل و تاثیر گذار است همان مردمک چشم است که سبب دید و اعمال انسان است و مردان خدا نیزکه در میان ما ظاهری کوچک چون مردمک چشم دارند منبع دید واعمال ما هستند. من نمی توانم بیش از این در این باره سخن بگویم زیرا مردان حق ( صاحب مرکزان) مرا از این کار منع می نمایند.
مولانا در بیت 2144 دفتر اول مثنوی بر این نکته تاکید می کند که تنها مردان حق در جهان بینا هستند و دیگران کورانی هستند که اگر بینایان در جهان نبودند نابود می شدند :
گر نه بینایان بُدندی و شهان       جمله کوران مُرده اندی در جهان
همچنین در بیت 2150 همان دفتر از کوران (مردم عادی) می خواهد از دیده بان (مردان حق) برای دیدن و یافتن مسیر استفاده کنند :
حلقه ی کوران! به چه کار اندرید؟       دیدبان را در میانه آورید

چون فراموشی خلق و یادشان     با وی است واو رسد فریادشان، (1691)

صد هزاران نیک و بد را آن بَهی      می کند هر شب ز دلهاشان تهی (1692)

روز دلها را از آن پر می کند            آن صدف ها را پر از دُر می کند (1693)

آن همه اندیشه ی     پیشانها        می شناسد   از   هدایت   جانها  (1694)

پیشه و فرهنگ تو، آید به تو            تا   درِ اسباب   بگشاید به تو (1695)

پیشه ی زرگر به آهنگر نشد           خوی این خوش خو به آن مُنکر نشد (1696)

پیشه ها و خلق ها همچون جِهاز    سوی خصم  آیند  روز رستخیز (1697)

پیشه ها و خلق ها از بعدِ خواب      وا پس آید هم به خصم خود شتاب (1698)

پیشه ها و اندیشه ها در وقت صبح    هم بدآن جا شد که بود آن حُسن و قُبح (1699)

چون کبوترهای پیک از شهر ها          سوی شهر خویش آرد بهرها (1700)

از آنجا که ماندن چیزی در یاد انسان و یا فر اموش کردن آن به دست خداوند صورت می گیرد، آن خداوند روشن (بهی) هر شب هزاران فکر نیک و بد را از آنان می ستاند و هنگام روز به آنها بازمی گرداند. با هدایت خداوند است که جان های انسان ها آن همه اندیشه های گذشته (پیشانها) را می شناسد. شغل و آگاهی هرکس به خود او باز می گردد. دانش مربوط به شغل زرگر به آهنگر منتقل نمی شود. و همچنین خوی انسان خوش خو به آدم بد خلق (منکر) انتقال نمی یابد. در روز رستخیز نیز پیشه و اخلاق خوب و بد هرکس مانند کشتی جنگی (جهاز) که به سوی حریف می رود به سمت او می آید. در مورد خواب هم که به مرگ شباهت دارد همین اتفاق روی می دهد و اندیشه ها و پیشه های از یاد رفته دوباره صبح هنگام با سرعت به نزد صاحب خود باز می گردند. این بازگشت افکار و پیشه ها و اخلاق بد و نیک به انسان ها چیزی شبیه کار کبوترهای نامه رسان است که پیغام می برند و می آورند.
باید توجه داشت که اگر مولانا در اینجا به یاد ماندن و یا فراموشی چیزی را تنها به خداوند نسبت می دهد با آنچه درابیات قبل در باره قدرت اولیا خداوند در اینگونه موارد بر شمرد منافاتی ندارد زیرا قدرت اولیا در واقع همان قدرت خداوند است چنانکه فرمود :«اولیا را هست قدرت از اله.»

پایان گفتار 64








نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
شیراز

 
لینک های مرتبط