گفتار 65 ابیات 1701 تا 1722

نامه الکترونیک چاپ PDF

گفتار 65 ابیات 1701 تا 1722


شنیدن آن طوطی، حرکت آن طوطیان، و مردن آن طوطی در قفس، و نوحه خواجه بر وی


چون شنید آن مرغ، کآن طوطی چه کرد      پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد (1701)

خواجه   چون  دیدش  فتاده     همچنین       بر جهید و زد کُلَه را بر زمین (1702)

چون بدین    رنگ   و بدین  حالش بدید         خواجه بر جست و گریبان را درید (1703)

گفت:« ای    طوطیِ خوبِ خوش حنین       این چه بودت؟ این چرا گشتی چنین؟ (1704)

ای    دریغا       مرغ   خوش آواز من             ای دریغا همدم و همراز من (1705)

ای    دریغا        مرغ خوش الحان من           راحِ روح و روضه و ریحان من (1706)

گر   سلیمان را      چنین    مرغی بُدی         کی خود او مشغول آن مرغان شدی؟ (1707)

ای    دریغا        مرغ، کارزان   یافتم              زود، روی از روی او برتافتم»  (1708)


هنگامی که طوطی بازرگان از عمل آن طوطی هندوستانی آگاه شد او نیز لرزید و افتاد و خودش را به مردن زد.البته او در واقع نمرده بود و بدنش هم سرد نشده بود ولی مولانا از روی مسامحه اینگونه صحنه را بیان کرده است. بازرگان که گمان می کرد طوطی واقعا مرده است از روی ناراحتی از جای خود پرید و کلاهش را بر زمین زد و یقه خود را پاره کرد. سپس روی به طوطی خود کرد و گفت : ای طوطی خوش صدای من، این چه بلایی بود که بر سرت آمد؟! چرا اینگونه شدی؟! افسوس و دریغ که طوطی خوش آواز و مونس و همراز خود را از دست دادم.افسوس و دریغ از آن مرغ خوش آواز که شراب (راح) روح و باغ (روضه) و سبزی و خرّمی (ریحان) من بود! اگر حضرت سلیمان هم چنین مرغی داشت هرگز به پرندگان دیگر توجّه و التفاتی نمی کرد. افسوس که آنچه ارزان به دست آورده بودم ارزان از دست دادم.
مولانا معتقد است سالک باید همواره در تلاش باشد تا با زحمت و تلاش خود به معرفت دست یابد در غیر این صورت اگر به چیز گرانبهایی هم دست یابد قدر آن را نمی داند و به راحتی آن را از دست می دهد. به قول خود او دربیت 1766 همین دفتر:
هر که او ارزان خَرَد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد

ای زبان تو بس زیانی بر وَری                چون تویی گویا، چه گویم من تو را؟ (1709)

ای زبان! هم آتش و هم خِرمنی            چند  این آتش در این    خِرمن زنی؟ (1710)

در نهان جان از تو افغان می کند            گر چه هرچه گوییش، آن می کند (1711)

ای زبان! هم گنج بی پایان تویی            ای زبان! هم رنج بی درمان تویی (1712)

هم صفیر و خُدعه ی مرغان تویی          هم انیسِ وحشتِ هجران تویی (1713)

چند امانم   می دهی   ای بی امان؟      ای تو زِه کرده به کینِ من کمان (1714)

نَک،  بپرّانیده ای          مرغِ مرا               در   چَراگاهِ ستم      کم کن چَرا (1715)

یا     جواب من بگو،     یا  داد دِه              یا مرا ز اسباب شادی   یاد   دِه (1716)


قبلا بازرگان به سرزنش زبان خود که باعث مرگ آن طوطی هندوستانی (البته در ظاهر و از دید بازرگان ) شده بود پرداخته بود و در اینجا نیز که شاهد مرگ طوطی خود در اثر سخن خود است بار دیگر به برخی از آفات زبان اشاره می کند و می گوید: ای زبان تو باعث زیان بسیاری برای مردم (وری) هستی، ولی من چه می توانم به تو بگویم در حالی که گوینده خودِ تو هستی و هر چیزی را با زبان می گوییم.ای زبان، تو با سخن نیکو نیکی می آفرینی وهم باسخنی دیگر در نیکی آتش می افکنی. ای زبان، تا کی در خرمن نیکی ها آتش می زنی؟ ای زبان، جان ما در باطن از تو فریاد بر می آورد گرچه به نوعی مطیع تو است و گفتار تو در او اثر دارد. در اینجا مولانا به تاثیر سخن انسان در جان خودِ او اشاره می کند که البته این اثرگذاری و تاثیر پذیری دوطرفه است.
بازرگان در ادامه می گوید: ای زبان، تو هم می توانی در زندگی انسان نقش گنج را داشته باشی و هم می توانی رنج آفرین باشی. ای زبان، تو هم آواز دروغین و حیله گرایانه صیادان برای صید مرغان هستی و هم انیس و همراه دوران فراق و هجران عاشقان . ای زبانی که هم خود مصون از لغزش نیستی وهم به کسی امان نمی دهی واز سر کینه کمان خود را برای هدف قرار دادن من آماده کرده ای، کمی به من امان می دهی؟ ای زبان، اینک که با سخن خود مرغ مرا پرانیده ای بیش از این در چراگاه ستم چَرا نکن و یش از این به من ستم نکن. ای زبان، یا جواب من را بده و یا با انصاف رفتار کن. اسباب شادی را به من بیاموز تا کمی از اندوه خود بکاهم.

ای دریغا   نور ظلمت سوزِ من       ای دریغا صبح روز افروز من (1717)

ای دریغا مرغ خوش پرواز من        ز انتها  پرّیده   تا      آغاز من  (1718)


مولانا به داستان باز می گردد و از زبان بازرگان خطاب به طوطی خود می گوید: ای دریغ از طوطی من که همچون نور صبح، تاریکی وجود من را می زدود. ای دریغ از مرغ بلند پرواز من که در تمام مراحل وجود همراه من بوده است.
در اینجا مولانا از ظاهر داستان خارج شده است و مرادش از طوطی همان روح آدمی است که بنابر تمثیل مولانا از عالم بالا (لاهوت) آمده و جسم رادر این عالم (ناسوت) همراهی می کند و دوباره به عالم بالا باز می گردد. پس با این بیان منظور از«انتها» در بیت 1718 همین عالم دنیا (ناسوت) و مراد از «آغاز» عالم غیب (لاهوت) است. به عبارت دیگر مصرع دوم بیت 1718 بیانگر سیر انسان در قوس صعودی به جانب حق و عالم وحدت است.

عاشق رنج است نادان تا ابد       خیز، «لااُقسم» بخوان تا «فی کَبَد» (1719)

از کَبَد  فارغ بُدم با  روی تو           وز  زَبَد  صافی بُدم    در   جوی تو (1720)


انسان نادان (مانند همین بازرگان این قصّه) همواره برای خود رنج می آفریند گویی عاشق رنج و درد است. آیه «لا اقسم بهذا البلد» ( سوگند به این شهر) را تا «لقد خلقنا الانسان فی کبد» (آدمی را در رنج بیافریدیم ) بخوان تا حرف من را بفهمی.
بیت  1720 سخن خود مولاناست که می گوید: خدایا تا وقتی که در عالم غیب با جمال تو محشوربودم هیچ رنجی نداشتم و از هرگونه کف و ناخالصی (زَبَد) در جویبار عشق تو پیراسته بودم.
در واقع می خواهد بگوید همه ی رنجها در این دنیا حاصل پیوستن روح به جسم خاکی است.

این دریغاها خیال دیدن است               وز وجود نقد خود بُبریدن است (1721)

این افسوس خوردن ها و دریغا گفتن ها به این خاطر است که عاشق خواستار دیدن جمال معشوق (خداوند) است و در این راه از وجود مادی و دنیایی خود قطع تعلق می کند و آن را وداع می گوید.
در واقع این دریغا گفتن ها همان ناله های نی است که از نیستان بریده شده و اکنون خیال بازگشت به آن عالم شیرین و دیدار دوباره جمال حق را دارد.

غیرت حق بود و با حق چاره نیست      کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست؟ (1722)


همه ی دلهای انسان ها عاشق حق هستند، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. پس این غیرت حق بود که طوطی را فانی کرد تا بازرگان (انسان) تنها به معشوق حقیقی دل ببندد.


پایان
1398/12/13








نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
سایه ها - ر...

 
لینک های مرتبط