گفتار 66 ابیات 1723 تا 1743

نامه الکترونیک چاپ PDF

غیرت آن باشد  که   او غیر همه است   آن که افزون از بیان و دمدمه است (1723)

ای    دریغا     اشک من،    دریا بُدی       تا     نثارِ    دلبرِ     زیبا       بُدی (1724)

طوطیِ من ،   مرغِ     زیرکسارِ  من       ترجمانِ  فکرت   و   اسرارِ     من (1725)

هر چه   روزی  داد   و   ناداد   آیدم        او   از اوّل   گفته،   تا  یاد     آیدم (1726)

طوطیی    کآید    ز   وحی    آواز او       پیش   از     آغاز وجود     آغاز او (1727)

اندرون  توست   آن    طوطی    نهان     عکس او را  دیده تو  بر    این و آن (1728)

می بَرَد   شادیت را،    تو شاد  از  او     می پذیری  ظلم را چون  داد   از او (1729)

در مقوله عشق، غیرت عاشق به این معناست که وی می خواهد معشوق به طور کامل از آنِ او باشد و به کس دیگری توجه نکند، و غیرت معشوق نیز به این گونه است که او از عاشق انتظار دارد تنها برای او در تب و تاب باشد.البته در عشقی که یک طرف آن عاشق سالک و در طرف دیگر معشوق حقیقی (حضرت حق) قرار دارد این انتظار از عاشق وجود دارد که به غیر حق مشغول نشود ولی معشوق حقیقی که عشق از ذات او سرچشمه می گیرد می تواند در آنِ واحد معشوق همه مخلوقات قرار گیرد زیرا او به تعبیر مولانا «غیر همه» است و با هیچ موجودی قابل مقایسه نیست. در قرآن نیز در مورد خداوند آمده است که : «لیس کمثله شئ» یعنی هیچ چیزی مانند او نیست.بنابر این مولانا در تعریف غیرت حق در بیت 1723 به این نکته اساسی تاکید می ورزد که غیرت خداوند با غیرت دیگر موجودات متفاوت است زیرا او شبیه هیچ موجود دیگری نیست و نمی توان با زبان و کلمات معمولی و دمدمه ( سر و صدا) از او و غیرت او سخن گفت.خواجه حافظ نیزدرموضوع تفاوت غیرت حق با غیرت عاشق به شیوایی تمام فرموده است:

غیرتم کُشت    که  معشوق جهانی،  لیکن

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

مولانا در ادامه به راز و نیاز به درگاه الهی باز می گردد و از زبان بازرگان  می گوید: ای کاش به اندازه آب دریا اشک در چشمانم بود تا همه ی آن را نثار دلبر زیبای خود می کردم. ای طوطی من، ای مرغ زیرکسارِ(زیرک سر، باهوش) من که بازگو کننده ی فکر و اسرار من هستی. هر عدل و ظلمی که بر من واقع می شود او از اوّل در جان من قرار داده بود تا بعد به یاد آورم. آواز این طوطی یا همان مرغ زیرکسار در واقع وحی است و این طوطی (روح یا حق) پیش از وجود کائنات وجود داشته است.این طوطی در درون تو پنهان است و تو عکس و بازتاب هستی او را در دیگر موجودات می بینی. کسی که عاشق حق است هر نیک و بدی در عالم را جلوه ای از حضرت حق می بیند و آن را با دل و جان می پذیرد.

در ابیات بالا «طوطی» از معنی ظاهری خود خارج شده و به معنی جان، روح و حقیقت هستی به کار رفته است. بنابر این عاشقی که همه ی عالم را مظاهر و تجلیات حق می بیند خیلی طبیعی است که به همه ی آنها، چه خیر و چه شر عشق بورزد.به قول خود مولانا:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد؟!

ای که جان را بهر تن می سوختی          سوختی جان را و تن افروختی (1730)

سوختم من، سوخته خواهد کسی ؟      تا ز من آتش زند  اندر خسی ؟ (1731)

سوخته،      چون قابل آتش بود،             سوخته بِستان که  آتش کَش  بود (1732)

ای کسی که جان خود را فدای تن و خواسته های او کرده ای، من از عشق حق سوخته ام و به فتیله ای(سوخته) تبدیل شده ام. آیا کسی این فتیله ی آتشین از عشق را می خواهد تا با آن بر خس و خاشاک و دنیا دوستان بزند و آنان را نیز به عشق حق بسوزاند؟ کسی که از عشق مشتعل است توانایی به آتش کشیدن دیگران را نیز دارد. پس این عاشق سوخته را بپذیر تا تو هم در عشق شعله ور شوی.

در این سه بیت مولانا به نقش اساسی و مهم اولیاء و مردان حق در به راه آوردن سالکان و گرمی بخشیدن به آنان اشاره کرده است.

ای دریغا،  ای دریغا،  ای دریغ !           کان چنان ماهی  نهان شد   زیر میغ (1733)

چون زَنَم دم؟  کآتش  دل   تیز شد      شیرِ هَجر   آشفته     و   خونریز شد (1734)

آن که اوهشیارخود تنداست ومست   چون بود چون او قدح گیرد به دست؟ (1735)

شیر مستی کز  صفت بیرون بود          از   بسیطِ  مرغزار      افزون   بود (1736)

افسوس که آن طوطی زیبا همچون ماه به زیر ابر(میغ) پنهان شد. در چنین حالتی که آتش دلم شعله ور شده و شیر هجران و فراق، آشفته و خونریز گشته است چگونه سخن بگویم؟ کسی که در حالت هوشیاری هم تند و مست به نظر می آید وقتی جام شراب به دست می گیرد چه حالی پیدا می کند؟!او تبدیل به شیر مستی خواهد شد که در وصف نمی گنجد و در پهنه ی این مرغزار دنیای مادی نمی گنجد.

در این ابیات مولانا شور و شوقی پیدا کرده و با بیان این دریغاها همچون نی از غربت خود در این جهان مادی می نالد و آرزوی بازگشت به نیستان را دوباره فریاد می کند. البته این احتمال هم وجود دارد که مولانا به یاد روزگار وصل و سپس هجران شمس تبریزی افتاده باشد و چنین از غم هجران و فراق شمس ناله کند.

قافیه اندیشم      و           دلدار من             گویدم: « مندیش جز    دیدار من (1737)

خوش نشین     ای    قافیه اندیش من       قافیه ی  دولت تویی  در پیش من (1738)

حرف چه بود     تا تواندیشی ازآن؟             حرف چه بود ؟ خار  دیوار رزان (1739)

حرف و گفت و صوت را بر هم زنم                تاکه بی این هرسه   با تو   دم زنم (1740)

آن دمی    کز آدمش   کردم     نهان             با تو گویم   ای تو    اسرار  جهان (1741)

آن دمی  را   که     نگفتم   با خلیل              و آن غمی   را   که   نداند جبرئیل» (1742)

در بیت 1737 ظاهرا مولانا در بیان افکار خود به زبان شعر دچار وقفه و مشکلی شده است و این به آن علت است که او کاملا غرق در معشوق شده است. بنابر این می گوید : من به فکر جور کردن قافیه مناسب برای بیان خود هستم در حالی که معشوقم (خداوند) به من می گوید:« تنها به من و دیدار من بیندیش. ای قافیه اندیش راحت و آسوده بنشین. زیرا نزد من تو سامان دهنده دولت و اقبال دیگران هستی. اصلا سخن گفتن چه ارزشی دارد که تو را به اندیشه وادارد؟ حرف چیزی جز مانند خارهای روی دیوار باغ نیست. حرف وگفتار و صدا را کنار می گذارم و بدون این سه مانع با تو سخن می گویم و ارتباط برقرار می نمایم. آن رازی را که از آدم  پنهان کردم به تو می گویم که خود اسرار جهانی. آن چیزی را که با ابراهیم خلیل در میان ننهادم با تو می گویم و آن غمی را که جبرئیل از آن بی خبر است به تو می دهم.

در ابیات بالا مولانا به موضوعات مهمی پرداخته است. از جمله این که گاهی الفاظ و سخن نه تنها پرده ازروی حقیقت برنمی دارند بلکه خود حجاب و مانعی برای دیدن و درک حقیقت می شوند. درست مانند خارهایی که روی دیوار باغ ها می گذارند تا دست انسان از باغ و میوه های آن کوتاه بماند. برای رسیدن به میوه باغ معنی گاهی بین بنده با خداوند رابطه ای برقرار می شود که نیاز به هیچ سخن و لفظی ندارد و خداوند در این رابطه به بنده خود رازی را می گوید که خاص همان بنده است و ممکن است آن راز را حتی از دیگر اولیا و انبیا پنهان کرده باشد.گاهی نیز چیزی را در این رابطه به بنده خود می دهد که از ملک مقرّبی همچون جبرئیل دریغ کرده است و آن چیزی نیست جز غم عشق که به قول حافظ «فرشته عشق نداند که چیست».

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد       حق  ز  غیرت نیز بی ما هم  نزد (1743)

مولانا در این بیت می فرماید : خداوند از روی غیرت خود و این که او با هر بنده ای رازی جداگانه دارد رازی را با من در میان نهاد که حتی حضرت مسیح (ع) که با دم خود مرده را زنده می کرد نیز از آن بی خبر بود.

 

پایان

1399/01/15

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
کاشان

 
لینک های مرتبط