گفتار 67 ابیات 1744 تا 1761

نامه الکترونیک چاپ PDF

ما چه باشد در لغت ؟ اثبات و نفی        من نه اثباتم، منم بی ذات و نفی (1744)

من کسی    در ناکسی    در یافتم        پس  کسی  در  نا کسی در بافتم (1745)


مولانا که در ابیات پیشین اوج گرفته واز خود با لفظ «ما» (ضمیر فارسی جمع متکلم) سخن به میان آورده بود، در اینجا برای رفع شبهه ی تعریف از خود به یک بازی لفظی پرداخته و از شباهت ظاهری بین «ما» در فارسی و«ما» در زبان عربی بهره می گیرد و می گوید : «لفظ «ما» در عربی هم در معنی اثبات به معنی «آنچه» و هم در معنی نفی به معنی «نیست و یا نه» به کار می رود. بنابر این اگر از «ما» صحبتی کردم منظورم تعریف از خود و اثبات خود نبود. شما آن لفظ «ما» را به معنی نفی بگیرید زیرا من خود را در راه حق فنا کرده ام.»
در ادامه نیز می گوید:« من معتقدم اگر کسی بخواهد در پیشگاه خداوند «کسی» باشد باید خود را نفی کند. بنابر این من با فنا کردن خودِ مجازی به خودِ حقیقی دست یافته ام.»

جمله شاهان، بنده ی بنده ی خودند         جمله خلقان، مُردهِ ی مُرده ی خودند (1746)

جمله شاهان، پست پستِ خویش را        جمله خلقان، مست مستِ خویش را (1747)

می شود صیّاد، مرغان  را   شکار              تا  کند    ناگاه    ایشان را     شکار (1748)

بی دلان را   دلبران  جُسته به جان            جمله    معشوقان    شکارِ  عاشقان (1749)

هر که عاشق دیدیَش ، معشوق دان         کو به نسبت هست هم این و هم  آن (1750)

تشنگان  گر آب   جویند  از جهان                 آب، جوید  هم     به عالم    تشنگان (1751)

چون که عاشق اوست، توخاموش باش     او چو گوشت می کشد، تو گوش باش (1752)


در این ابیات مولانا از رابطه ی ضروری و تنگاتنگ بین عاشق و معشوق خبر می دهد و مخصوصا از نیاز معشوق به عاشق برای جلوه گری خود سخن به میان می آورد. او معتقد است پروردگار نیزبرای آشکار کردن پروردگاری خود  دست به آفرینش مخلوقات زده است. به قول خواجه حافظ :
سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد        ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
در سوره مائده نیز آمده است : « یحبّهم و یحبّونه » یعنی خداوند به آنان عشق می ورزد وآنان نی عاشق اویند. در تفسیراین سخن قرآن کریم خواجه عبدالله انصاری، اصل را عشق خداوند به بندگان می داند که سرچشمه عشق بندگان به اوست و بنابراین می فرماید: «الهی یحبّهم تمام است، یحبّونه کدام است؟!»
به طور خلاصه در ابیات فوق با ذکر مثالهایی می گوید: «همه ی پادشاهان در واقع بنده ی بندگان خود هستند زیرا بدون آنها پادشاهی آنان تحقق نمی یابد. همچنین تمام مردم کُشته و مُرده ی دوستداران و شیفتگان خود هستند زیرا با وجود آنان است که اینان محبوب می شوند.صیّادی که قصد شکار مرغان را در سر دارد ابتدا خود را به شکل شکار خود در می آورد و سپس او را شکار می کند. دلبران (معشوفان) با جان و دل خود، بی دلان (عاشقان) را می جویند و عاشقان نیز معشوقان خود را شکار می کنند. پس هر عاشقی از جهتی معشوق هم هست و این نسبت دوطرفه است. اگر تشنگان به دنبال آب در جهان می گردند، آب نیز در عالم به دنبال تشنگان است. اکنون که فهمیدی خودِ خداوند عاشق واقعی است پس تو دیگر خاموش باش، و هنگامی که گوش تو را می کشد، چیزی نگو و سراپا گوش باش تا به حقیقت برسی.»

بند کن   چون سیل    سَیلانی کند         ور نه  رسوایی و  ویرانی کند (1753)

من چه غم دارم که   ویرانی بود؟         زیر ویران،  گنج سلطانی  بود (1754)

غرق حق، خواهد که باشد غرق تر       همچوموجِ بحرِجان  زیرو زبر (1755)

زیر  دریا  خوشتر آید      یا زبر                تیر او دلکش تر  آید  یا  سپر ؟ (1756)

پاره کرده ی وسوسه باشی دلا !         گر طرب را   باز دانی   از بلا  (1757)

گر مرادت را  مذاق  شکّر است             بی مرادی نه مراد دلبر است؟ (1758)

هر ستاره ش خونبهای صد هِلال          خون عالم ریختن او را حلال (1759)

ما   بها  و   خونبها  را   یافتیم                جانب  جان باختن     بشتافتیم  (1760)

ای  حیات عاشقان  در مُردگی              دل  نیابی جز که  در دلبردگی (1761)

در بیت 1753 مولانا در ادامه مطلبی که راجع به سکوت و خاموش بودن عاشق در بیت قبل گفته بود به این فکر می افتد که ممکن است سخنان او که در اوج شوروشوق بیان می شوند ممکن است خاطر بعضی از مخاطبان را بلغزاند و به رسوایی گوینده و ویرانی اعتقادات نا اهلان بینجامد بنابراین به خود نهیب می زند که «بند کن» یعنی جلوی سخن خود را بگیر و الّا رسوایی و ویرانی به بار می آورد.امّا بلافاصله در بیت بعد به این نکته اشاره می کند که ویرانی نه تنها همیشه بد نیست بلکه گاهی برای رسیدن به مطلوب ضروری است.همان گونه که معمولا گنج ها در ویرانه ها یافت می شوند این سخنان نیز با ویرانی خودهای کاذب و نفسانی سالکان آنها را به کمال خود که گنجی الهی است می رساند.
در ابیات 1755 و 1756 سخن دراین است که عاشق حق و کسی که دردریای عشق الهی غوطه می خورد خود را مانند موجی از آن دریا می بیند که دوست دارد در دریا زیر و زبر شود. برای چنین عاشقی تیرو سپر نیز تفاوتی ندارند زیرا او به مقام رضا رسیده وخواسته ی او درخواستِ معشوق فانی شده است واصلا خودی نمی بیند تا برای آن چیزی بخواهد. در چنین مقامی است که عاشق بر قهر و لطف معشوق به یک اندازه عشق می ورزد چنانکه مولانا در جای دیگر می فرماید :

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد        بو العجب من عاشق این هر دو ضد

(دفتر اول 1580)

بابا طاهر همدانی نیزدر رباعی معروف خود این گونه سروده است :

یکی   درد    و  یکی     درمان  پسندد       یکی وصل و یکی هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران            پسندم   آنچه    را   جانان پسندد

در بیت 1757 کسی را که بین  طرب و بلا یعنی لطف وقهرمعشوق فرق بگذارد و یکی را بر دیگری ترجیح دهد آسیب دیده ی (پاره کرده) وسوسه و اسیر تردید و تفرقه خاطر می داند.
در بیت 1758 به این نکته اشاره می کند که آنچه مهم است خواست معشوق است و لذّت واقعی در برآوردن مطلوب اوست. مثلا اگر برآوردن خواست نفس همچون شکر شیرین باشد ولی نظر معشوق برنیاوردن خواست نفس باشد عاشق باید طبق میل معشوق عمل کند ودر نهایت به لذّتی بالتر که همان برآوردن خواسته ی معشوق است دست یابد.
در این مورد مولانا درکتاب« فیه ما فیه» می فرماید: حق تعالی به بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی گفت خواهم که نخواهم « اُرید اَن لا اُرید».
همچنین مولانا درغزل 324 دیوان شمس به این مطلب اشاره دارد که اگر انسان برای معشوق حقیقی از خواسته های نفس خود دل برکند به مرادهای واقعی دست می یابد :

جمله بی مرادیت از طلب مراد تست        ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

در بیت 1759 با توجه به این مطلب که مردم آن روزگار ماه را بزرگتر از ستارگان می دانستند می خواهد بگوید توجه و رضایتی کوچک از جانب حق، بسیار بزرگترو با ارزش تر از لذت های به ظاهر بزرگ است. هر ستاره ی خداوند (یعنی تجلی مختصر او) خونبهای صد هلال یعنی سالکان بسیار است و این که او خون همه ی عالم را بریزد هیچ اشکالی ندارد و بر او حلال است زیرا همه مخلوقات او هستند.البته این ریختن خون سالک به این معنی است که سالک در اثرعنایت حق از خود کاذب خود بمیرد و درحق، حیات واقعی خود را بیابد.
در بیت 1760 می گوید حالا که ما بها و خونبها را دریافتیم و فهمیدیم که برای رسیدن به حقیقت باید از خود ظاهری و کاذب بگذریم و در راه حق فنا شویم پس برای جان باختن در راه حق روان شدیم.
شاید این بیت و بیت قبلی برداشتی از حدیث قدسی مشهور زیر باشد:
(مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ و مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ و مَن قَتَلتُهُ فَاَنَا دِیَتُهُ ) یعنی هرکه عاشق من شود ، من هم عاشقش می شوم، وهرکه را که عاشق شوم، می کُشمش وهرکه را بکُشم خونبهایش خودم هستم.
در بیت 1761 می گوید: براستی زندگی واقعی عاشقان درمُردن آنهاست و تا کسی دلِ انسان را نبرد او صاحب دل واقعی نیست.
مولانا بارها در مثنوی به این نکته کلیدی اشاره کرده است که تا انسان از خود کاذب خود نمیرد به حیات واقعی دست نمی یابد، از جمله:

غیر مردن هیچ فرهنگی دگر        در نگیرد با خدا ای حیله گر

و یا:

آزمودم مرگ من در زندگی است       چون رهم زین زندگی پایندگی است

و موارد بسیار دیگر که در جای خود خواهد آمد.

پایان
1399/01/31












نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."

 
 
گالری تصاویر
 
سد طالقان

 
لینک های مرتبط